* پنج شنبه شب دیر وقت بود که داشتم میرفتم قزوین. البته دیروقت به وقت زمستان که ۶ غروب هم دیروقت محسوب میشه. هوا بارانی و بشدت مه آلود بود. بعد از عوارضی قزوین و قبل از ۳ راه الموت از دور دیدم که یک زن و شوهر، در حالیکه بچه ای بغل زنه هست، کنار خیابون وایستادن و خانمه به شدت تمام داشت به من میگفت بایست، انگار میگفت تو رو خدا وایستا سردمون هست، بچه رو هم بشدت تکون میداد، انگار که داشت بیقراری می کرد و مادره میخواست ساکتش کنه. یک لحظه کلی سناریو اومد توی ذهنم، اولش گفتم شاید واقعا مال یکی از روستاهای این اطرافن، بچه مریض شده، فوری اومدن کنار خیابون. بعد دوباره این خاطره ای که عموم از لخت کردن دوستش تعریف کرد، اومد توی ذهنم. ظرف یک دقیقه باید تصمیم میگرفتم که وایستم یا نه؟
* گفتم وای میستم، در ماشینم که خودکار از داخل قفل میشه، گفتم یکم قیافه ها و حرکاتشون رو نگاه میکنم، اگه طبیعی بود که سوار میکنم، ثواب هم داره توی این هوای بد. اگه نه که میرم. رفتم چند متر جلوتر وایستادم. مرده زودتر دوید اومد و سعی کرد که در رو باز کنه. به خانمه نگاه کردم. احساس کردم بچه اش باید خیلی سبک باشه، شیشه عقب رو یه کم کشیدم پائین. خانمه صورتش از سرما قرمز شده بود، گفت: خانم تو رو خدا مارو برسونین بیمارستان. یک ساعته که اینجائیم، بچه ام مریضه، باید فورا دکتر ببیندش. بدون اینکه بچه صدایی از خودش در بیاره، خانمه بیجهت زیادی تکونش میداد. باز هم شیطون رو لعنت کردم، قفل در رو باز کردم و خانمه یه پاش رو تقریبا داخل گذاشته بود، چون چراغ مه شکنم روشن بود، جلو رو دیدم، یه موتوری به فاصله تقریبا ۶۰-۷۰ متری وایستاده بود و ما رو نگاه می کرد.
* منو میگی؟ در کسری از چند ثانیه شک به دلم افتاد. بدون اینکه توجه کنم خانمه یک پاش داخله، پام رو گذاشتم روی گاز، خانمه فورا بیرون پرید و انگار حتی نمیدونم به چه دلیلی سعی کرد که در رو ببنده ولی مرده، سعی میکرد، در رو بیشتر باز کنه ولی من دیگه راه افتاده بودم، در نسبتا نیمه باز بود، اونقدر وحشت کرده بودم که یادم رفته بود ترمز دستی رو بکشم و نمیفهمیدم چرا صدای موتور ماشین اینقدر بلنده، دنده ۳ که رفتم تازه چراغ ترمز دستی رو دیدم و فهمیدم که پائینش نیاوردم، موتوریه دنبالم راه افتاد، وحشتم ۱۰ برابر شد. تو روزهای عادی هم اون مسیر خلوته و اکثر ماشینها با سرعت رد میشن، چه برسه به اون بارون، که از شانس من تک و توک ماشین رد میشدن، جایی که باید میپیچیدم باید سرعتم رو کم میکردم، از ترس موتوریه جرات اینکارو نداشتم، رد شدم، توی آینه عقب همش یه موتوری رو میدیدم، حتی نمیدونستم این همون موتوریه هست که دنبالمه یا شرطی شدم اون پشیمون شده برگشته که از دور ماشین پلیس رو دیدم که دستور ایست داد
* برای اولین بار از دستور ایست پلیس خوشحال شدم، هیچ وقت از دیدن پلیس اینقدر خوشحال نشده بودم، سرعتم رو کم کردم و سعی کردم که جلوی ماشین پلیس بایستم، تقریبا سرعتم به بیست رسیده بود که میگن مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم میترسه، حالا شده بود حکایت من، ترسیدم که پلیس هم واقعی نباشه!! وانیستاده شروع کردم به تند تند رفتن و چون نزدیک شهر بود، مجبور شدم لایی بکشم، در نهایت رسیدم به یه میدونی که نمیدونم اسمش چی بود و یه ماشین پلیس دیگه منو نگه داشت. اینبار وایستادم، بدون اینکه پیاده بشم، بازم شیشه رو کشیدم پائین.
پلیسه اومد گفت: مگه خانمها هم لایی می کشن؟ و در جایی که حداکثر سرعت ۸۰ هست، با ۱۲۰ میرن؟ اونم توی مه و بارون؟
گفتم: راستش من خیلی ترسیدم، الان حتی قادر به حرف زدن نیستم.
پلیسه گفت: بایدم بترسی. شما کلی خلاف کردی، دستور توقف پلیس رو هم سرپیچی کردی. وقتی توی بیسیم گفتن چکارها کردی، باورم نمیشد با یه راننده خانم طرفیم! فکر کردم از این پسرایی هستن که میرن رستورانهای خلوت این اطراف و نصف شبا معلوم نیست چه کوفتی میزنن و همونطوری میشینن پشت فرمون!
* وایستادم ماجرا رو بریده بریده براش تعریف کردم و اینکه حتی چرا به ماشین پلیس هم محل ندادم. گفتم ترسیدم عین صفحه حوادث این روزنامه ها ماشین پلیس هم قلابی باشه و همدست اونها، اونوقت دیگه من چاره ای نداشتم، گفت پیاده شو. خودم رو آماده کرده بودم که ماشین رو ببرن پارکینگ که رفتیم سمت ماشین پلیس و رفت به مافوقش گفت که من چی گفتم. اونم دوباره توی بیسیم از اونوری پرسید: هفته پیش که پراید پلاک تهران رو لخت کرده بودن، توی کدوم مسیر بود؟ اونم همین مسیر رو داد!! باورم نمیشد، یعنی نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. برگشت گفت: دخترجان خیلی شانس آوردی. اینها اکثرا شبا یک مسیر خلوت وای میستن و راننده هایی که پلاکشون تهران هست و تنهان رو نگه میدارن، شمام که یه خانم تنها بودی. اینها فهمیدن که محلی نیستی، هفته پیش یه پراید پلاک تهران رو بردن اطراف الموت همه پول و اموال با ارزشش رو گرفتن، ظاهرا با چاقو تهدیدش کردن و اون موتوریه هم اسکورت میکرده ماشین رو که حتما مسیر دلخواه دزدها رو بره.
* حالا بقیه اش که دیگه معلومه ولی فکر نکنم، دیگه روز روشن هم من برای یک بنده خدای در راه مانده نگه دارم، چه برسه به یک شهر غریب و غروب زمستان.
* گفتم وای میستم، در ماشینم که خودکار از داخل قفل میشه، گفتم یکم قیافه ها و حرکاتشون رو نگاه میکنم، اگه طبیعی بود که سوار میکنم، ثواب هم داره توی این هوای بد. اگه نه که میرم. رفتم چند متر جلوتر وایستادم. مرده زودتر دوید اومد و سعی کرد که در رو باز کنه. به خانمه نگاه کردم. احساس کردم بچه اش باید خیلی سبک باشه، شیشه عقب رو یه کم کشیدم پائین. خانمه صورتش از سرما قرمز شده بود، گفت: خانم تو رو خدا مارو برسونین بیمارستان. یک ساعته که اینجائیم، بچه ام مریضه، باید فورا دکتر ببیندش. بدون اینکه بچه صدایی از خودش در بیاره، خانمه بیجهت زیادی تکونش میداد. باز هم شیطون رو لعنت کردم، قفل در رو باز کردم و خانمه یه پاش رو تقریبا داخل گذاشته بود، چون چراغ مه شکنم روشن بود، جلو رو دیدم، یه موتوری به فاصله تقریبا ۶۰-۷۰ متری وایستاده بود و ما رو نگاه می کرد.
* منو میگی؟ در کسری از چند ثانیه شک به دلم افتاد. بدون اینکه توجه کنم خانمه یک پاش داخله، پام رو گذاشتم روی گاز، خانمه فورا بیرون پرید و انگار حتی نمیدونم به چه دلیلی سعی کرد که در رو ببنده ولی مرده، سعی میکرد، در رو بیشتر باز کنه ولی من دیگه راه افتاده بودم، در نسبتا نیمه باز بود، اونقدر وحشت کرده بودم که یادم رفته بود ترمز دستی رو بکشم و نمیفهمیدم چرا صدای موتور ماشین اینقدر بلنده، دنده ۳ که رفتم تازه چراغ ترمز دستی رو دیدم و فهمیدم که پائینش نیاوردم، موتوریه دنبالم راه افتاد، وحشتم ۱۰ برابر شد. تو روزهای عادی هم اون مسیر خلوته و اکثر ماشینها با سرعت رد میشن، چه برسه به اون بارون، که از شانس من تک و توک ماشین رد میشدن، جایی که باید میپیچیدم باید سرعتم رو کم میکردم، از ترس موتوریه جرات اینکارو نداشتم، رد شدم، توی آینه عقب همش یه موتوری رو میدیدم، حتی نمیدونستم این همون موتوریه هست که دنبالمه یا شرطی شدم اون پشیمون شده برگشته که از دور ماشین پلیس رو دیدم که دستور ایست داد
* برای اولین بار از دستور ایست پلیس خوشحال شدم، هیچ وقت از دیدن پلیس اینقدر خوشحال نشده بودم، سرعتم رو کم کردم و سعی کردم که جلوی ماشین پلیس بایستم، تقریبا سرعتم به بیست رسیده بود که میگن مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم میترسه، حالا شده بود حکایت من، ترسیدم که پلیس هم واقعی نباشه!! وانیستاده شروع کردم به تند تند رفتن و چون نزدیک شهر بود، مجبور شدم لایی بکشم، در نهایت رسیدم به یه میدونی که نمیدونم اسمش چی بود و یه ماشین پلیس دیگه منو نگه داشت. اینبار وایستادم، بدون اینکه پیاده بشم، بازم شیشه رو کشیدم پائین.
پلیسه اومد گفت: مگه خانمها هم لایی می کشن؟ و در جایی که حداکثر سرعت ۸۰ هست، با ۱۲۰ میرن؟ اونم توی مه و بارون؟
گفتم: راستش من خیلی ترسیدم، الان حتی قادر به حرف زدن نیستم.
پلیسه گفت: بایدم بترسی. شما کلی خلاف کردی، دستور توقف پلیس رو هم سرپیچی کردی. وقتی توی بیسیم گفتن چکارها کردی، باورم نمیشد با یه راننده خانم طرفیم! فکر کردم از این پسرایی هستن که میرن رستورانهای خلوت این اطراف و نصف شبا معلوم نیست چه کوفتی میزنن و همونطوری میشینن پشت فرمون!
* وایستادم ماجرا رو بریده بریده براش تعریف کردم و اینکه حتی چرا به ماشین پلیس هم محل ندادم. گفتم ترسیدم عین صفحه حوادث این روزنامه ها ماشین پلیس هم قلابی باشه و همدست اونها، اونوقت دیگه من چاره ای نداشتم، گفت پیاده شو. خودم رو آماده کرده بودم که ماشین رو ببرن پارکینگ که رفتیم سمت ماشین پلیس و رفت به مافوقش گفت که من چی گفتم. اونم دوباره توی بیسیم از اونوری پرسید: هفته پیش که پراید پلاک تهران رو لخت کرده بودن، توی کدوم مسیر بود؟ اونم همین مسیر رو داد!! باورم نمیشد، یعنی نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت. برگشت گفت: دخترجان خیلی شانس آوردی. اینها اکثرا شبا یک مسیر خلوت وای میستن و راننده هایی که پلاکشون تهران هست و تنهان رو نگه میدارن، شمام که یه خانم تنها بودی. اینها فهمیدن که محلی نیستی، هفته پیش یه پراید پلاک تهران رو بردن اطراف الموت همه پول و اموال با ارزشش رو گرفتن، ظاهرا با چاقو تهدیدش کردن و اون موتوریه هم اسکورت میکرده ماشین رو که حتما مسیر دلخواه دزدها رو بره.
* حالا بقیه اش که دیگه معلومه ولی فکر نکنم، دیگه روز روشن هم من برای یک بنده خدای در راه مانده نگه دارم، چه برسه به یک شهر غریب و غروب زمستان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر