۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

زن

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...







ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...






مي تواند تنها يك همسر داشته باشد






و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....






براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است






و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...






در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...






او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...






او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....






او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....






او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....






او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...






و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛






پیر می شود و میمیرد...






و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند






چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،






زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛






گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛






سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...






و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!






و این رنج است






(منبع اين مطلب مشخص نيست)






هیچ نظری موجود نیست: