۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

مرد خوشبخت

 پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت :

  نصف قلمروی  پادشاهی ام را به كسي ميدهم كه بتواندمرا معالجه كند
تمام آدمهاي دانا دورهم جمع شدند با ببيند چگونه ميشود شاه را معالجه كنند.
اما هيچ يك ندانست.
تنها يكي ازمردان دانا گفت:
كه فكرميكند ميتواند شاه را معالجه كند. ...
اگريك آدم خوشبخت را پيدا كنيد
پيراهنش را برداريد
وتن شاه كنيد
شاه معالجه ميشود.
شاه پيك هايش را براي پيداكردن يك آدم خوشبخت فرستاد.
آنها در سرتاسر مملكت سفدكردند
ولي نتوانستند آدم خوشبختي پيدا كنند.
حتي يك نفرهم پيدا نشد كه كاملا راضي باشد...
آن كه ثروت  داشت بيمار بود...
آنكه سالم بود درفقردست وپاميزد...
يااگرسالم وثروتمندبود زن وزندگي بدي داشت...
يا اگرفرزندي داشت ، فرزندانش بد بودند...
خلاصه هر آدمي چيزي داشت كه از آن گله وشكايت كند.
آخرهاي يك شب ،
پسرشاه از كناريك كلبه اي محقروفقيرانه رد ميشد
كه شنيد يك نفر دارد چيزهائي ميگويد:
خدارا شكركه كارم را تمام كرده ام.
سيروپرغذا خورده ام.
وميتوانم دراز بكشم
و بخوابم.
چه چيز ديگري ميتوانم بخواهم ؟
پسر شاه خوشحال شد
ودستورداد پيراهن مردرا بگيرند
وپيش شاه بياورند
وبه مرد هم هر چه خواست بدهند
پيك ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي كلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آنقدر فقير بود كه پيراهن نداشت... !!!
لئو تولستوي

هیچ نظری موجود نیست: