مدتی است به این فکر می کنم که چرا این همه تغییر احوال داریم ، چرا احوال درونیمان ثباتی ندارد ، چرا این همه تغییر سطح انرژی داریم ؟ شاید یه بخشی از آن تغییر احوالات برای اینه که یادمون میره خدا رو داریم ، خدایی که مهربانترین است ، همه امور رو به او بسپاریم ، قطعاً برترین تدبیرگر امور خداست .
وقتی حال بدی داریم ؛ به زمین و زمان غر می زنیم ؛ همه چیز بد و دوست نداشتنی است ، همه نامهربانند و ما را نمی فهمند ، با اشیا هم دعوا داریم وای به آدمها ، خلاصه همه چیز با ما سر ناسازگاری دارد . اما وقتی حال خوبی داریم ، همه چیز دوست داشتنی و زیباست ، حتی رنگها هم خوش رنگترند ، صداها هم شنیدنی تر ، آدمها هم دوست داشتنی تر، گاهی حتی روی زمین هم بند نیستی ، میخواهی به پرواز درآیی و به همه بگویی که حال خوبی داری ، همه آدمها و همه چیز را دوست داری و همه خوبند و ... راستی چرا نمیتوانیم در موقعیتهای مختلف خودمان و کنشهایمان را مدیریت کنیم ، یا در اوجیم یا در حضیض( سفید یا سیاه ، خاکستری معنی ندارد ) انگار حد وسطی وجود ندارد .
راستش من در ابتدای سال جدید با خودم عهد کردم ؛ کلمات منفی مثل وای و آه و افسوس را از دایره واژگان بیرون بگذارم و واژه های این چنینی را که تماماً انرژیهای منفی ساطع میکنند و توان ادامه زندگی را از آدم می گیرند به هیچ وجه به کار نبرم و برای رسیدن به یک احوال متعادل و خوب ؛ از موهبتهایی که دارم به خیر و نیکی یاد کنم و برای داشتن آنها شکرگذار باشم و به شکرانه آن با یک انرژی مثبت و مولد ، با یک حس مثبت و مفید ، زندگی کنم ، اما ...... نتوانستم ؛ چند روز پیش باز توی مود بدی قرار گرفتم ، وقتی بد بیاری های آدم شروع می شه ؛ کارناوالی از اتفاقات تلخ به راه میافتد و حیران میمانی از این همه تلخکامی ..... روز قبل از این اتفاق و تغییر مود ، در مسیر برگشت به خانه ( که هر روز کمی پیاده روی می کنم ) با یک هوای بهاری دلپذیر که نم بارانی زده بود و همه جا تر و تازه بود همراه شدم ، احساس میکردم چقدر همه جا زیباست ، پر نوره ، درختان به شکوفه نشسته و سر سبز ، آسمان بی انتها، چهره پاک بچه هایی که در پارک در حال بازیند ، رهگذران چقدر مهربانند ، حس میکردم چقدر توانمند و پر انرژی ام ، خلاصه حس میکردم مثل یک پروانه سبکم و میخواهم پرواز کنم .... و بیشتر از همیشه خدا را حس می کردم ؛ نزدیک تر و مهربانتر از همیشه ، در دلم گفتم :خدایا شکرت که سالمم و می تونم این همه زیبایی و برکت را درک کنم و ببینم ، می تونم کار کنم ، آدمها را دوست بدارم و .....
درست فردای همان روز بعد از یک اتفاق ناخوب ، در همان مسیر برگشت حسی کاملاً متفاوت داشتم ، رهگذر امیدوار و خوشحال دیروز ، رهگذر ناامید و پریشان احوال امروز بود ، امروز همه جا و همه چیز فرق کرده بود ، خودم نبودم ، احساسات خوب ، دوست داشتن، آسمان آبی ، چه معنی داشت ؟!!! با خودم گفتم : چقدر ساده با یک تلنگر ، این همه سخت به هم ریخته ای ، بازم ناامیدی ، عهدت چی شد ، دیگه صبر و تحمل هم نداری، پس توکلت به خدا چه شد ؟ ناراحت بودم از عهد شکنی ام ،از اینکه دوباره تسلیم موقعیت شده ام ، از اینکه مهربانی خدا رو از یاد برده ام از اینکه ..... ، در ضمن به فکر تغییر موقعیت کار و ... هم بودم ، (آخه بگو در آن احوالات نامناسب میشه فکر کرد؟!!! نه فقط میشه تخریب کرد ، میشه از بین برد ........ )
خلاصه چند روزی گذشت ، دیدم چاره ای ندارم و این هم یک بحرانه ، می گذره ، نمی توانم کاری بکنم جز اینکه باز هم فکرم را عوض کنم ، چون توان تغییر هیچ چیز را ندارم جز خودم ، طبق معمول باید همه چیز را بیاندازم گردن خودم ، باید باز هم از تلقین به خودم شروع کنم . یک تمرین دیگه برای آدم شدن .... خوب در اینگونه موارد زمان و گذر آن مرهم خوبی است برای التیام دردهای زمانه و کمک میکنه تا اوضاع تلطیف بشه ، اما مهمتر از همه توکل بر خدا و اعتماد به رحمت همیشگی اوست ، وقتی خدا همیشه حی و حاضره ، نزدیکه ، مهربانه ، دوستت داره ، بهترین ها رو برات می خواد ، ناامیدی مفهومی نداره .
خوب ، امروز یه روز دیگه از روزهای خوب خداست ، من خوبم ، یک روز خوب دارم ، خدای مهربون رو دارم ، پس دیگه غم عالم رو ندارم . خدایا کمکم کن همیشه خوب بمونم ....
وقتی حال بدی داریم ؛ به زمین و زمان غر می زنیم ؛ همه چیز بد و دوست نداشتنی است ، همه نامهربانند و ما را نمی فهمند ، با اشیا هم دعوا داریم وای به آدمها ، خلاصه همه چیز با ما سر ناسازگاری دارد . اما وقتی حال خوبی داریم ، همه چیز دوست داشتنی و زیباست ، حتی رنگها هم خوش رنگترند ، صداها هم شنیدنی تر ، آدمها هم دوست داشتنی تر، گاهی حتی روی زمین هم بند نیستی ، میخواهی به پرواز درآیی و به همه بگویی که حال خوبی داری ، همه آدمها و همه چیز را دوست داری و همه خوبند و ... راستی چرا نمیتوانیم در موقعیتهای مختلف خودمان و کنشهایمان را مدیریت کنیم ، یا در اوجیم یا در حضیض( سفید یا سیاه ، خاکستری معنی ندارد ) انگار حد وسطی وجود ندارد .
راستش من در ابتدای سال جدید با خودم عهد کردم ؛ کلمات منفی مثل وای و آه و افسوس را از دایره واژگان بیرون بگذارم و واژه های این چنینی را که تماماً انرژیهای منفی ساطع میکنند و توان ادامه زندگی را از آدم می گیرند به هیچ وجه به کار نبرم و برای رسیدن به یک احوال متعادل و خوب ؛ از موهبتهایی که دارم به خیر و نیکی یاد کنم و برای داشتن آنها شکرگذار باشم و به شکرانه آن با یک انرژی مثبت و مولد ، با یک حس مثبت و مفید ، زندگی کنم ، اما ...... نتوانستم ؛ چند روز پیش باز توی مود بدی قرار گرفتم ، وقتی بد بیاری های آدم شروع می شه ؛ کارناوالی از اتفاقات تلخ به راه میافتد و حیران میمانی از این همه تلخکامی ..... روز قبل از این اتفاق و تغییر مود ، در مسیر برگشت به خانه ( که هر روز کمی پیاده روی می کنم ) با یک هوای بهاری دلپذیر که نم بارانی زده بود و همه جا تر و تازه بود همراه شدم ، احساس میکردم چقدر همه جا زیباست ، پر نوره ، درختان به شکوفه نشسته و سر سبز ، آسمان بی انتها، چهره پاک بچه هایی که در پارک در حال بازیند ، رهگذران چقدر مهربانند ، حس میکردم چقدر توانمند و پر انرژی ام ، خلاصه حس میکردم مثل یک پروانه سبکم و میخواهم پرواز کنم .... و بیشتر از همیشه خدا را حس می کردم ؛ نزدیک تر و مهربانتر از همیشه ، در دلم گفتم :خدایا شکرت که سالمم و می تونم این همه زیبایی و برکت را درک کنم و ببینم ، می تونم کار کنم ، آدمها را دوست بدارم و .....
درست فردای همان روز بعد از یک اتفاق ناخوب ، در همان مسیر برگشت حسی کاملاً متفاوت داشتم ، رهگذر امیدوار و خوشحال دیروز ، رهگذر ناامید و پریشان احوال امروز بود ، امروز همه جا و همه چیز فرق کرده بود ، خودم نبودم ، احساسات خوب ، دوست داشتن، آسمان آبی ، چه معنی داشت ؟!!! با خودم گفتم : چقدر ساده با یک تلنگر ، این همه سخت به هم ریخته ای ، بازم ناامیدی ، عهدت چی شد ، دیگه صبر و تحمل هم نداری، پس توکلت به خدا چه شد ؟ ناراحت بودم از عهد شکنی ام ،از اینکه دوباره تسلیم موقعیت شده ام ، از اینکه مهربانی خدا رو از یاد برده ام از اینکه ..... ، در ضمن به فکر تغییر موقعیت کار و ... هم بودم ، (آخه بگو در آن احوالات نامناسب میشه فکر کرد؟!!! نه فقط میشه تخریب کرد ، میشه از بین برد ........ )
خلاصه چند روزی گذشت ، دیدم چاره ای ندارم و این هم یک بحرانه ، می گذره ، نمی توانم کاری بکنم جز اینکه باز هم فکرم را عوض کنم ، چون توان تغییر هیچ چیز را ندارم جز خودم ، طبق معمول باید همه چیز را بیاندازم گردن خودم ، باید باز هم از تلقین به خودم شروع کنم . یک تمرین دیگه برای آدم شدن .... خوب در اینگونه موارد زمان و گذر آن مرهم خوبی است برای التیام دردهای زمانه و کمک میکنه تا اوضاع تلطیف بشه ، اما مهمتر از همه توکل بر خدا و اعتماد به رحمت همیشگی اوست ، وقتی خدا همیشه حی و حاضره ، نزدیکه ، مهربانه ، دوستت داره ، بهترین ها رو برات می خواد ، ناامیدی مفهومی نداره .
خوب ، امروز یه روز دیگه از روزهای خوب خداست ، من خوبم ، یک روز خوب دارم ، خدای مهربون رو دارم ، پس دیگه غم عالم رو ندارم . خدایا کمکم کن همیشه خوب بمونم ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر