۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

خلوت درون

خلوت درون
ما مي توانيم در هر لحظه كه بخواهيم، درنگ كنيم، دست از مشغله ها بكشيم و فقط آغوشي گشاده باشيم به روي بيكران؛ گوش بسپاريم، ببينيم و احساس كنيم آن خلآ خاموش را كه سرچشمه ي همه پديده ها و صداها و جوشش هاست. ما مي توانيم نسبت به فكر خود، كارها و دلمشغولي هايي كه داريم و نسبت به محتواي فكر و احساس خود آگاه شويم، آنگاه قدري عقب بايستيم و بگذاريم همه ي اين غبارها در هوايي پاك و بي جنبش و سكوتي ژرف آرام بگيرند تا ما بتوانيم تماشاگر شور و سر مستي لحظه اي باشيم كه در آن قرار گرفته ايم. اگر بتوانيم اين گشودگي را تجربه كنيم، آنگاه مي توانيم زنده بودن همه چيز را احساس كنيم؛ زنده بودن همه ي آن چيزهايي را كه مي بينيم و يا مي شنويم. در چنين حالي ست كه مي توانيم بنيان هستي را شهود كنيم.
بعضي ها اين حال را مراقبه مي نامند. بعضي ها آن را تآمل مي خوانند. اما لازم نيست در زمان يا مكاني خاص باشيم تا اين حال را تجربه كنيم. زيرا اين حال در دسترس ماست و مي توانيم، با كمي حضور و فراغت آن را تجربه كنيم. وصل شدن به شالوده ي هستي، مستلزم فراغت و حضور است.
وَ اِذا فَرغْتَ فَانْصَبْ. از دلمشغولي ها ببر و متصل شو. به ميزاني كه با گشودگي به روي بيكران آشنا مي شويم. روند فكر ما به روند احساس تبديل مي شود. منظور از احساس، عواطف نيست، بلكه لمس وجودي اشياست.
ساحت لمس وجودي اشيا، ساحتي ست كه در آن دوگانگي ها رنگ مي بازند و يكرنگي هويدا مي شود. همه ي ما مي توانيم در اين جا و اكنون به اين ساحت وارد شويم. ساحتِ يكرنگي و وحدت، ساحت حق است. حق، در همين لحظه و در همين جا در دسترس ماست. حق، نه تنها در دسترس ماست، بلكه در جان ماست، از جان ما به ما نزديك تر است. جانِ جانِ ماست؛ همان شالوده ي هستي. به واسطه ي همين تجربه و احساس است كه ما واقعا مي فهميم، ادراك ذهني ما بسيار محدود است. زيرا ادراك ذهني معمولاً از واقعيت گسسته است. اما در تجربه و احساس يك چيز، ما پذيراي آن چيز هستيم، به آن چيز گوش مي دهيم، طعمش را مي چشيم و رايحه اش را استشمام مي كنيم. در تجربه و احساس چيزها، ما آنها را همان گونه كه هستند شهود مي كنيم. بنابراين ، اين دعا مي تواند ذكر خوبي براي مراقبه پيرامون حقيقت چيزها باشد:
اَللّهُم َّ، اَرني الْاَشياءَ كَما هيَ! خدايا چيزها را همان گونه كه هستند نشانم بده!
وقتي كسي از تو عصباني ست، نوسان عصبانيت او را احساس كن، به آن گوش بده، آن را بشناس، محكومش نكن، از آن شرمنده نباش. چه احساسي نسبت به آن داري؟ فقط شاهد احساس خود در حضور عصبانيت آن فرد باش.
وقتي تمنايي و يا ترسي در تو بوجود مي آيد، فقط شاهد آن ها باش، ببين چه اتفاقي در تو افتاده است و اين اتفاق در تو چه نتايجي به بار مي آورند. ببين آن ها از كجا آمده اند و چه نتايجي را به بار مي آورند. ببين وقتي چند بار نفس عميق مي كشي، چه بر سر آن ها مي آيد. اگر بتواني به ساحت تجربه و احساس گام بگذاري، آنگاه در برخورد با هر حادثه اي و نيز در برخورد با آدم ها، ديگر به خود فشار نمي آوري. به تعبيري، شنا نمي كني، بلكه شناور مي شوي.
گوش تو به حرف هاي زندگي گشوده مي شود.
تجربه ها را تماما دريافت مي كني و به فهمي منسجم و يكپارچه از زندگي مي رسي. در اين حال، عمل تو ديگر واكنشي نخواهد بود بلكه بر خاسته از سر بصيرت خواهد بود. با خروج از تنگناي ذهن دوگانه پندار و ورود به ساحت تجربه و احساس، ديگر اسير دست احساسات و عواطف خود نيستي. ديگر وابسته ي نتايج نيستي. ديگر مذبوحانه به دنبال گرفتن تاييد از اين و آن نيستي. ديگر وابسته ي نتايج نيستي. ديگر در اين هراس و دغدغه نيستي كه ديگران درباره ات چه مي انديشند. در ساحت تجربه و احساس، از درگيري شخصي با شرايط فارغ مي شوي. ديگر از مسئوليت ها نمي گريزي، بلكه آگاهانه و از سر رضا و خرسندي مسئوليت ها را قبول مي كني. اين حال رابطه اي كاملاً متفاوت با زندگي ست؛ شيوه اي كاملاً غير واكنشي در ارتباط با زندگي.
در ساحت تجربه و احساس، انسان كاملاً بيدار و آگاه است.
همه چيز ديده مي شود، همه چيز احساس مي شود، زندگي بدون سد و مانع جريان مي يابد. اما آگاه باش كه دنيا مدام مي كوشد كه تو را از تجربه و احساس دور كند و به قلمرو ناآگاهي بكشاند. اين بازي زندگي ست- وهم بزرگ.
اگر سخت مشغول انجام كاري باشي و كسي از تو بپرسد: «آيا مي آيي قدم بزنيم؟» چه پاسخي مي دهي؟ آيا فورا، بدون اينكه حالش را داشته باشي، مي گويي: «آري، مي آيم»؟ يا اينكه در ساحت احساس خود باقي مي ماني و آنچه را كه واقعاً احساس مي كني با او مي گويي؛ اين كه: «آري مي آيم، اما پس از اينكه كارم را به پايان رساندم»؟ ما، براي جلب رضايت ديگران، معمولا خود را با خواسته ي آن ها تطبيق مي دهيم.گاهي پيش خود فكر مي كنيم كه اگر مطيع خواسته ي ديگران نباشيم و به احساس خود وفادار باشيم، تنها مي مانيم.
اگر- نه فقط در شرايطي مثل شرايط مذكور، بلكه در همه شرايط- در ساحت تجربه و احساس باقي بمانيم، بي ترديد در زندگي كامياب خواهيم شد. اگر به خود وفادار باشيم، حتي تنهايي نيز ما را نيرومند تر مي كند. گريز از تنهايي، تنهايي را در ما ريشه دار تر و دل مان را به ترس معتاد مي كند.
هر چه بيشتر در ساحت تجربه و احساس زندگي كنيم، با خلوت و سكوتي كه آن سوي زندگي شلوغ ما نهفته است انس بيشتري مي گيريم. اين خلوت و سكوت، چيزي ست كه ما را مدام تازه مي كند، به ما نيرو مي دهد و غبارهاي ذهن را پاك مي كند. پناه بردن به خلوت درون، كاري متكلفانه نخواهد بود، بلكه خود به خود صورت خواهد گرفت. آنگاه، كارهاي ما از همين خلوت سرچشمه خواهد گرفت، نه از هياهوي ذهن.
زندگي در سكوت و آرامش درون براي ما لذت بخش خواهد شد. بنابراين، براي ورود به اين ساحت، به خود فشار نخواهيم آورد. در اين سكوت است كه احساس مي كنيم زنده و مؤثر هستيم. سكوت و آرامش درون، حمام روح است. حمام روح، آلودگي هاي ذهن مان را مي شويد و تازه مان مي كند. اگر روح خود را مدام در حمام سكوت و خلوت درون بشوييم، ديگر جايي براي آلودگي ها و زنگارهاي رواني باقي نمي ماند.
مهم است كه تفاوت «تجربه و احساس» و «عاطفي و احساساتي بودن» را بفهميم. «عاطفي و احساساتي بودن»، واكنشي ست از سر ناچاري به زندگي. اين واكنش، ريشه در دوگانه پنداري دارد و همين دوگانه پنداري ست كه رنج و اندوه ما را تداوم مي بخشد.
«احساس»، به ما فرصت مي دهد تا از شرايط فاصله بگيريم و شرايط را كاملا بفهميم. «احساس»، مرتبه ي لطيف و ظريف ارتباط با زندگي ست و ما را از درد و رنجي كه نتيجه ي واكنشي عمل كردن و احساساتي بودن است نجات مي دهد. در زندگي ما، هيچ چيز شخصي وجود ندارد. ما با همه چيز و همه كس رابطه اي تنگاتنگ داريم. «من»، ساخته ي ذهن است. فقط خداست كه حقيقتاً مي تواند بگويد: «من». اما اين «منِ» ما، عين فقر ذاتي به همه چيز و همه كس است. زندگي با اين «من»، زندگي در وهم خواهد بود. وهمي كه خيلي زود از بين مي رود.
مسيحا برزگر
ماهنامه دانش يوگا(سلامت تن و روان)

هیچ نظری موجود نیست: