یکی از عرفا به دیدن درویشی میرود که آوازه و شهرت او تا آبادی های دوردست رفته بود. شامگاه به خانه درویش رسید، خود را مسافری گم کرده راه معرفی کرد تا به بهانه مهمانی به علت شهرت او پی ببرد. چند روزی میگذرد، مشاهده میکند که غذای میزبان همیشه اندکی نان خشک با آب است، هرچند که برای مهمان غذای چرب تری آماده میکند، خود همچنان از نان خشک استفاده میکند. مهمان شگفت زده از میزبان میپرسد: شما بیمار هستید یا اعتکاف میکنید؟ درویش جواب میدهد: هیچکدام! عارف میپرسد پس چرا اینقدر کم و بیمقدار غذا میخورید؟ درویش میگوید: از روی حضرت دوست شرم دارم و خجالت میکشم که ساعاتی را در آبریزگاه در آن حالت باشم و او به من نگاه کند!
به این میگویند: «خودآگاهی»
اکنون خود را در آن حالت تصور کنید که خداوند هم خیره به شما نگاه میکند، شما چه احساسی دارید!؟
لطفا احساس خود را بنویسید.............!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر