‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا مقصدی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا مقصدی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

ميخانه‌ی مکدر، شعری از رضا مقصدی برای صادق هدايت

ميخانه‌ی مکدر، شعری از رضا مقصدی برای صادق هدايت

صادق هدايت
اينجا نگاه و جانِ فروزانش / در گسترایِ هستی / بر هر چه از مظاهرِ مستی / می تابد / تا / ميخانه‌ی مکدرِ ذاتش / آتش، به هر ترانه فرو بارد / شايد که عشق را / پيغامِ روشنی / از مشرقِ پياله‌ی پی در پی / پيدا شود / با هر چه از ستايش و زايش


به دوست ِ بزرگ ايران
دشمن فرهنگ ِ مرگ
صادق هدايت

با آه وُ آينه
آری، برابرست.

با لحظه های روشن ِآبی
ميلش به دوستی ست .

در واژگان ِسبز ِدرختی تلخ
تکرار ِآن هجای ِبهارين ست.
گيرم خزان، سرود ِبلندش را
غمگين و ُسرد کرد.
چشمش به سوی ناب ترين، آب
معنای آشنای غزلهای حافظ ست:
ـ آنجا که عشق را
گلواژه ی معطر ِتيراژه، می کند.
ـ آنجا که آسمان
آنگونه نا توان ست
غمنامه ی ِبلند ِ«امانت » را
بر شانه ی ِشکسته ی شبنم گذاشته ست.
**
اينجا نگاه وُ جان ِفروزانش
در گسترای ِهستی
بر هر چه از مظاهر ِمستی
می تابد
تا
ميخانه ی مکدر ِذاتش
آتش، به هر ترانه فرو بارد
شايد که عشق را
پيغام ِ روشنی
از مشرق ِ پياله ی پی در پی
پيدا شود
با هر چه از ستايش وُ زايش.
جغدی، هزار بال
ـ از تيره ی ترانه ی خيام ـ
باز آمد وُ به شانه ی رعنايش
منزل کرد
تا وای وای ِ هر شبه اش را
در بغض ِ شامگاهی ِاين «آه»، بشکنَد
و
اين خيل ِخواب بداند:
هستی ، دمی ست
بيدار وُ بيقرار.
در گوشهای ِتاريک
پژواک ِ باستانی ِ«مهر» ست.
در نبض ِ آب
نجوای ِ نازنين ِدرخت سيب
و در گلوی خاک
غمناکی ِ صبورترين شعر ِعاشقان
وقتی گياهواره ی انسان
از شور
از شکوه ِشکفتن
خالی ست.
می بينمش
از پشت ِ يک حصار ِاساطيری
قد می کشد به ديدن ِزيبايی.
بر سينه ی شکسته ی گلدان
طرحی می افکَنَد
از رمز و ُراز ِعشق ِشکوفنده، از ازل
عشقی که در جهان ِابد، جاری ست.