‏نمایش پست‌ها با برچسب شيخ اشراق. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شيخ اشراق. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

با تشكر از دوست عزيزم كه زحمت كشيده و مطلب زير را براي من ايميل فرمودنند


شهاب الدین سهروردی: صلای عشق و عرفان

جسم او را به سال 587 هجری قمری ( 1190 میلادی برابر با 569 خورشیدی) در حلب و به فتوای علمای دین به دار کشیدند در حالیکه پیش از آن در سیاهچال ملک ظاهر امیر شام و پسر صلاح الدین ایوبی و در پی مرگی خودخواسته، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود. تاریخ نویسان سن او را هنگام مرگ 36 یا 37 سال نوشته اند که اگر چنین باشد تولدش حدود سال 550 هجری قمری در شهر سهرورد اتفاق افتاده است. سهرورد که امروز بخشی است از شهرستان قیدار و دهستانی است در 10 کیلومتری جنوب این شهر، به روزگار شیخ اشراق شهری بزرگ و آباد بوده است

نام واقعی شیخ شهاب الدین سهروردی "یحیی" پسر حبش و نوه امیرک بود که خاندانی مرفه و کرد نژاد بودند. یحیی را در کودکی برای تحصیل به مراغه فرستادند که یکی از مراکز علمی آن روزگار بود. در نوجوانی به سهرورد بازگشت و تحصیلاتش را در زادگاهش زیر نظر خواجه عبدالرحمن سهروردی ادامه داد. اما وقتی به سن بلوغ رسید، دیگر سهرورد بر او تنگ شد و خواجه عبدالرحمن هم از پس آموزش او بر نیامد. از این رو با وجود مخالفت مادر، پدرش که نمی خواست سد راه فراگیری فرزند نابغه خود شود، او را به اصفهان یکی دیگر از مراکز سیاسی و علمی آن روزگار فرستاد

استادان او در اصفهان مشاهیری چون ظهیرالدین فارسی و قاضی عبدالحمید بودند. اقامت او در اصفهان دو سال طول کشید و در این مدت دروسی را که شاگردان دیگر در چهار سال فرا می گرفتند، یاد گرفت و دوباره به زادگاهش سهرورد بازگشت. در آن سال بیماری طاعون بسیاری از شهرهای ایران از جمله سهرورد را فرا گرفته بود و از این رو او را بلافاصله راهی مراغه کردند. او که سری پرسودا و دلی پرآشوب داشت، این بار مسیر سهرورد تا مراغه را پای پیاده پیمود تا بتواند دیدنی های بسیار ببیند و از عالمان و دانایانی که بر سر راه می بیند، چیزها بیاموزد

می توان گفت یکی از مهمترین ملاقاتهای زندگی سهروردی در این سفر و در آتشکده "آذرگشسب" اتفاق افتاد. این آتشکده که امروز بنام "تخت سلیمان" و بین زنجان و تکاب واقع است، در آنروزگار در ناحیه ای بنام "شیز" واقع بود و یکی از آتشکده های معروف و پررونق مجوسان (زرتشتیان) ایران به شمار می رفت. پیرمغان در این آتشکده، یحیی را چند روزی میهمان کرد و با او به بحث و گفت و گو نشست. سهروردی در طول اقامت در این آتشکده، توانست با "حکمت خسروانی" و "معرفت مینوی" آشنا شود و همین آشنائی در حقیقت سر او را بر باد داد که یکی از اتهامات بزرگش دفاع از آئین زرتشتی و مجوسی بود که در جای خود به آن خواهیم پرداخت

پس از "شیز" یحیی دوسالی در خدمت شیخ طاهر و در روستائی نرسیده به مراغه بسر برد که این شیخ خود از مدرسین نامی حوزه علمی مراغه بشمار می رفت، اما از قیل و قال مدرسه گریخته و به این روستا پناه آورده بود. سهروردی آنگاه به مراغه رفت و نزد خواجه مجدالدین جیلی به شاگردی پذیرفته شدو اشارات ابن سینا را خواند. این استاد اهل ری بود و سهروردی در کلاس او با محمد ابن عمر فخرالدین رازی (امام فخر رازی) همکلاس و رقیب شد. هردو از شاگردان برجسته خواجه مجدالدین به شمار می رفتند، اما فخرالدین بیشتر از اندیشه های اشاعره دفاع می کرد و در مقابل یحیی نه اشاعره را قبول داشت و نه ابن سینا را. استاد نیز از رقابت این دو نابغه لذت می برد و هم او بود که به یحیی سهروردی لقب "شهاب الدین" داد و می گفت تیز فکرتر از او ندیده ام، مغزش به "شهاب" می ماند. و فخر رازی در مورد همکلاس و دوستش می گفت: دلی دارد همچون دهانه آتشفشان، کسی را یارای مقابله با او نیست

شهاب الدین در مراغه اسم و رسمی به هم زد و خود مدرسی نام آور شد. اما باز هم نتوانست در یکجا بند شود، به یکباره درس و مدرسه را در مراغه رها کرد و سر به کوه "سهند" زد. در کوه با دهقانی زرتشتی و مغ زاده بنام بهرام آشنا شد و از او "بندهش" را فراگرفت و با تعالیم زرتشت بیش از پیش آشنا گشت. از سهند به دیاربکر روی آورد و درویشی پیشه کرد و با سرو روی آشفته از شهری به شهری و از دیاری به دیاری دیگر سفر کرد و چیزها آموخت تا به شهر حانی (ماروین) در جنوب ترکیه امروز رسید که آنروزگار جزو شامات و دمشق بود. در آنجا با "فخرالدین ماروینی" اشنا شد و کتاب معروف خود "حکمت الاشراق" را نوشت. اما چون با حکام آن دیار سر سازگاری نداشت، به سفارش فخرالدین ماروینی عازم دمشق شد

اما باز هم مستقیم به دمشق نرفت و سرراه شهرهای روم شرقی (ترکیه امروز) را گردش کرد و رساله های "پرتو نامه" و "الالواح العماریه" را بنام ملک عمادالدین و سلطان شاه از امرای روم نوشت تا بتواند حکمت و حکومت را بهم پیوند زند، و چون موفق نشد پس از مدتی سرگردانی در شهرهای روم بالاخره به دمشق رسید. اما حال و هوای دمشق را هم با روحیات خود سازگار ندید و همراه فقیه احمد اصفهانی به سوی حلب حرکت کرد. او می گفت "در نظام اشراقی، سراسر هستی از نورالانوار تا برزخ، یک حقیقت به هم پیوسته است. تشکیک و تفاوت در جوهر موجودات پذیرفتنی است اما تمایز آنها از تفاوت جوهری آنان به دست می آید." و همین اندیشه بود که فقیهان بلند مرتبه را هر جا که سهروردی پا می گذاشت، با او به کینه و دشمنی وا می داشت و تکفیرش می کردند

در حلب، ملک ظاهر امیر شام و پسر صلاح الدین ایوبی با سهروردی آشنا شد و این درویش ژنده پوش را به قصر خود دعوت کرد. دیدار با سهروردی درهای دنیای دیگری را به روی این امیر جوان گشود و چنان شیفته مرام و اندیشه سهروردی شد که به دفاع از او در برابر فقیهان نامدار شهر برخاست. همین طرفداری رشک فقیهان حلب را برانگیخت و چون نتوانستند ملک ظاهر را از وی رویگردان کنند، نامه ای به صلاح الدین نوشته و خواستار محاکمه آشکار شیخ شهاب الدین سهروردی شدند. صلاح الدین که پایه های حکومت خود را بر دوش فقیهان استوار می دید، بر خلاف خواست پسر خود به این محاکمه راضی شد و چون سهروردی نیز به آن رضایت داد تا برتری اندیشه هایش را به رخ فقیهان قشری بکشد، محاکمه ای طی سه روز در میدان شهر انجام گرفت که در یک سوی آن حکیم جوان و پرشور یحیی (شهاب الدین) سهروردی قرار داشت و در سوی دیگر هشت تن از فقیهان سنتی آن دیار به سرکردگی شیخ زین الدین پرنفوذ و به میانداری قاضی رکن الدین. پس از سه روز سوال و جواب، محاکمه کنندگان که از آغاز قصد جان شیخ اشراق را داشتند، علاوه بر گناهان بسیار از جمله داشتن مرام مجوسی، به دو دلیل عمده رای به اعدام او دادند: اول به خاطر عدم اعتقاد به ختم نبوت و دوم به جرم فساد اعتقادی بخصوص در مورد خلافت که دیدگاه او را با دیدگاه باطنیان یکی دانستند

سهروردی پس از صدور این حکم به میل خود در سیاه چال قلعه حلب که در آنجا زندانی بود، به چله نشست. درست روز چهلم بود که صلاح الدین ایوبی به اصرار فقهای حلب و بر خلاف میل پسرش امیر ظاهر، دستور اجرای حکم را صادر کرد. هنگامی که دژخیمان به سیاه چال رفتند تا او را پای چوبه دار بیاورند، دیدند که جان به جان آفرین تسلیم کرده و جز پوست و استخوان از او برجای نیست. بناچار بنا به خواست علما و مومنانی که شب گذشته در پنج مسجد شهر اعلام کرده بودند که فردا صبح این ایرانی کافر به دار آویخته خواهد شد، او را پای چوبه دار آوردند و جسد بی جانش را بالا کشیدند، در حالیکه سی و شش یا هفت سال بیشتر نداشت

در محاکمه سهروردی، قاضی رکن الدین او را بخاطر راز و نیازهای سحرگاهیش رو به مشرق و طلوع خورشید، مهر پرست و بت پرست خواند. جواب سهروردی را به این تهمت عینا از کتاب "قلعه و قلندر" داستانی براساس زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی نوشته فیلسوف گرانقدر همدیار وهم روزگار ما دکتر یثربی می آوریم که اتفاقا نام کوچک او نیز چون شیخ اشراق "یحیی" است. در تنظیم مطلبی که خواندید، علاوه بر منابع و مآخذ دیگر، این کتاب که برای فهم ساده اندیشه های سهروردی بسیار کارآست، دست مایه اصلی ما بوده است

سهروردی می گوید: "من به عنوان یک مسلمان همه اصول شریعت را پذیرفته ام و همه فروع آنرا که بر من واجب است، به جای می آورم. اما بعنوان یک حکیم هم به اصول و مسائل حکمت پای بندم، چنانکه ابن سینا به اصول و قوانین فلسفه مشاء پای بند بود و این کار منافاتی با مسلمان بودن او نداشت. من هم به اصول و مسائل حکمت اشراق پای بندم. در آئین اشراقیان، بزرگداشت خورشید که منبع نور و گرماست، لازم است. خورشید خود مظهری است از فرشته مهر که جهانیان را صلای عشق و عرفان می دهد. در سنت اشراق همه در جستجوی نورند و از ظلمت می گریزند. نماز نور می خوانند و در حوض مهتاب شستشو می کنند. تشنه جرعه ای از نور و اشراق اند... دل را شادمانی هائی است و مستی هائی که هرگز با شادمانی های دنیوی و مادی و مستی های شراب انگوری مقایسه نمی شوند. آنگاه که نگاهی از پشت پرده مستم می کند، نرقصم چه کنم."؟

آيا شيخ اشراق را مي شناسيد؟


شهيد شيخ اشراق فيلسوف وطن پرست
يادش گرامي باد
زنده كننده مباني فلسفه ايران باستان

آيا شما بعنوان يك ايراني با افكار شيخ اشراق آشنا هستيد ؟

بوالفتوح یا ابوالفتح شهاب الدین یحیی پسر حبش پسر امیرک سهروردی، معروف به "شیخ اشراق" یا شیخ شهید فیلسوف بزرگ و نامی ایران در قرن ششم هجری از عارفان نامی این عصر بشمار میرود. وی در سال 545 هجری در دهکده سهرورد از توابع زنجان به دنیا آمد، تحصیلات مقدماتی را در مراغه نزد مجدالدین جبلی به پایان رسانید، پس از آن به اصفهان رفت که در آن زمان مهمترین مرکز علمی ایران بود. وی تحصیلات صوری خود را نزد ظهیرالدین قاری به پایان آورد و فلسفه ابن سینا را که در کمال شهرت بود آموخت. در اینجا یکی از همدرسانش فخرالدین رازی بود که بعدها از مخالفان سرسخت فلسفه شد.

سهروردی پس از پایان تحصیلات رسمی، به سفر کردن در داخل ایران پرداخت. از بسیاری مشایخ تصوف دیدن کرد و بسیار مجذوب آنان شد، در واقع در همین دوره بود که به راه تصوف افتاد و دوره های درازی را به اعتکاف و عبادت و تأمل گذراند. سفرهای وی رفته رفته گسترده تر شد و به آناتولی و شامات نیز رسید و منظره های شام او را بسیار مجذوب خود کرد. در یکی از سفرها از دمشق به حلب رفت و در آنجا با ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی فرمانروای مصر و سوریه ملاقات کرد. ملک ظاهر که محبت شدیدی نسبت به صوفیان و دانشمندان داشت، مجذوب سهروردی شد و از وی خواست که در دربار وی در حلب ماندگار شود.

سهروردی که عشق شدید نسبت به منظره های آن دیار داشت، پیشنهاد ملک ظاهر را شادمانه پذیرفت و در دربار او ماند. ولی سخن گفتن بی پرده و بی احتیاط بودن وی در بیان معتقدات باطنی در برابر هرگونه از مستعمان، و زیرکی و هوشمندی فراوان وی که سبب آن می شد که با هر کس از در گفتگو و مصاحبه و محاجه درآید بر وی پیروز گردد. از طرفی استادی وی در فلسفه و تصوف هر دو از عواملی بود که دشمنان فراوانی، به ویژه عالمان قشری برای سهروردی فراهم آورد. عاقبت به دستاویز آنکه وی سخنانی بر خلاف اصول دین اسلام میگوید، از ملک ظاهر خواستند که او را به قتل برساند. چون ملک ظاهر از اجابت خواسته ایشان خودداری کرد، آن گروه به فقیهان شهر از خود صلاح الدین ایوبی قهرمان جنگهای صلیبی دادخواهی کردند. صلاح الدین که تازه سوریه را از دست صلیبیان بیرون آورده بود و برای حفظ اعتبار خود به تأیید علمای دین احتیاج داشت، با درخواست ایشان فوری موافقت کرد. به این ترتیب ملک ظاهر حاکم حلب زیر فشار قرار گرفت و ناگزیر سهروردی حکیم جوان و دانشمند را در سال 587 هجری به زندان افکند. این فیلسوف بزرگ و نام آور ایرانی در زندان ملک ظاهر پسر صلاح الدین ایوبی در حلب در جوانی یعنی 36 یا 38 سالگی از ادامه زندگی محروم گردید و بقولی خفه گردید یا کشته شد. بهر حال علت مستقیم مرگ این نابغه کم نظیر ایرانی که به فرهنگ اصیل آریایی، عشق و علاقه وافر داشت روشن نیست. وی با وجود کمی عمر، پنجاه کتاب به فارسی و عربی نوشت که بیشتر آنها بدست ما رسیده است. سرنوشت او چنین بود که در جوانی به همان سرنوشتی دچار شود که سلف صوفی و مقتدای مشهور وی، حسین بن منصور حلاج، دچار شده بود. این موضوع نیز قابل ذکر است که سهروردی در جوانی مجذوب حسین بن منصور حلاج شده و بسیاری از اقوال او را در آثار خود آورده است.

شهرزوری نوشته است که شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی بر سبیل تفنن به فارسی نیز شعر می گفته است و این رباعی در تذکره ها از او مشهور است:

ها , تا سر رشته خرد گم نکنی

خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو توئی و راه توئی منزل تو

هشدار که راه خود به خود گم نکنی


فلسفه اشراق یا زنده کننده حکمت ایران باستان

سهروردی در این باره چنین نوشته است:

« در ایران باستان امتی بود که از طرف خداوند اداره می گردید، به وسیله خداوند بود که حکیمان بلندمرتبه ای که با مجوسان بکلی تفاوت داشتند، راهنمائی میشدند. من اصول عالی عقاید آنان را که اصل نور بود و تجربه افلاطون و اسلافش نیز آن را به مرحله شهود رسانیده بود، در کتاب خود موسوم به (حکمت الاشراق) احیا کرده ام و در این کار هیچکس بر من پیشی نگرفته است».

اخلاف روحانی شهاب الدین یحیی سهروردی نیز سخنان او را گواهی کرده اند، ملاصدرا شیرازی از سهروردی به عنوان (رئیس مکتب مشرقیون) احیاء کننده اصول فلسفی عقاید حکیمان ایران در مورد منشاء نور و ظلمت، یاد کرده است. این مشرقیون را به عنوان فیلسوفانی که افلاطون رئیس آنان است، توصیف کرده است.

شهاب الدین یحیی سهروردی که بعد به "شیخ اشراق مقتول" شهرت یافت، نزد مجدالدین جبلی، استاد فخرالدین رازی درس خواند و هنوز در بحبوحه شباب بود که سرآمد همه حکیمان عالم اسلام شد. ملک ظاهر، پسر سلطان صلاح الدین ایوبی که با ستایشی عظیم بدو مینگریست، او را نزد خود به حلب خواند. فیلسوف جوان در حلب عقاید مستقل خود را باز نمود. جرم اندیشان خون آشام که در همه اقالیم و اعصار برای پوشاندن ناتوانی فکری خود به زور توسل جسته اند بر او رشک بردند و به سلطان صلاح الدین نوشتند که تعالیم سهروردی، اسلام را به خطر می اندازد و سرکوبی آن لازم است. سلطان خواست آنان را برآورد، پس فیلسوف جوان ایرانی در سال سی و ششم عمر، با آرامش به مرگ تن در داد. مرگی که او را در زمره شهیدان حقیقت درآورد و بدو نامی جاوید بخشید. امروز آن مردم کشان و بسا مردم کشان دیگر مرده و پوسیده اند، ولی فلسفه ای که به بهای جانی تمام شد همچنان زنده است و انبوه حقیقت جویان را به سوی خود می کشد.

ارتباط فلسفه اشراق با تصوف

همانطور که در قبل ذکر شد، شجره نامه یا سلسله روحانی که شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی برای سیر اندیشه حکمت ایران باستان در دوران بعد از اسلام در ایران ذکر کرده، بسیار پر معنی و عمیق و بلیغ است. به عقیده او از طرفی (خمیر مایه جاوید) از حکیمان باستان یونان (حکیمان قبل از سقراط، فیثاغوریان، افلاطونیان) به صوفیانی چون ذوالنون مصری و سهل تستری رسیده، و از طرف دیگر (مایه) حکمت ایران باستان از طریق صوفیانی مانند ابویزید بسطامی و حلاج و ابوالحسن خرقانی منتقل گردیده و این دو جریان حکمت و خرد، در تصوف اشراق به هم پیوسته است.

شاهکار سهروردی

در میان همه آثار و تألیف های شهاب الدین یحیی سهروردی کتاب "حکمت الاشراق" بزرگترین و مهم ترین اثر وی می باشد. این کتاب در حد خود یک شاهکار بی نظیر و بی مانند فکری بشمار میرود، زیرا او زبده و نخبه اصول و مسائل حکمت اشراقیان، فلسفه پارسیان را با ذکر منابع، گردآورده است. حکمت شرقیان یعنی فلسفه عالی پارسیان، در دوران بعد از اسلام مدت شش قرن در اثر توجه زیاد بیشتر عالمان اسلامی به فرهنگ سامی در بوته فراموشی و در سراشیب تباهی و نابودی افتاده بود. سهروردی با گرد آوردن آن در این کتاب زندگی نوین به آن بخشید و روحی تازه در تاریخ فلسفه اسلامی دمید. فلسفه پارسیان یا حکمت شرقیان فصلی از فرهنگ خالص ملی ایرانی است و نتیجه و ثمر ارزنده فکری آن از روح و اندیشه و خرد ایرانیان اندیشمند ریشه گرفته و در تاریخ فکر بشری جلوه کرده و همواره بالیده است. از این روی وجود این فلسفه با زندگی و مرگ ملیت ایرانی همراه و هم گام میباشد. کتاب حکمت الاشراق یگانه کتاب مفصل در فلسفه اشراقی است و باید آن را (التعلیم الاول) نامید.

سهروردی خود در مورد وجه تسمیه کتاب حکمت الاشراق مینویسد: به دو علت آن را "حکمت الاشراق" گفته ام:

نخست آنکه این نوع از فلسفه بر پایه و بر شالوده اشراقات نفسانی بنیاد گردیده است. پس حکمت اشراقی است.

دوم آنکه این مکتب فلسفی از آن شرقیان، یعنی: پارسیان میباشد، یا به سخن دیگر این مکتب فلسفی از آن حکما و فیلسوفان سرزمین اشراق شمس و کشور دمیدن خورشید میباشد، یعنی فلسفه شرقیان.

در روزگار باستان مردم یونان وقتی بطور مطلق می گفتند شرقیان، مقصودشان، پارسیان بوده است. بنابراین حکمت شرقیان یعنی حکمت پارسیان.

از آنجائیکه فلسفه و فرهنگ اصیل هر ملتی جلوه گاه روح و نماینده و نمایانگر خصائص ذاتی و نژادی و خصائل مردم آن مرز و بوم می باشد، و هیچگاه در سیر ادوار تاریخ و در اثر مرور زمان از بین نخواهد رفت، این فرهنگ نیز ناگزیر با در نظر گرفتن موقعیت فکری و سیاسی به ادامه راه و همچنین پیشرفت خود در تاریخ و فرهنگ اسلامی پرداخت و به صورتهای مختلف جلوه کرد. نخستین تجلی فلسفه اشراق پارسی ظهور تصوف و عرفان می باشد. در نتیجه گروهی از ایرانیان پاک نژاد و اصیل با سرهای پر شور، و دلهای پر درد و سینه های چاک چاک و برافروخته، از مظالم قوم غالب بر ایران، به عشق خصائص نژادی و خصائل روحی ملی ایرانی که بطور خیلی طبیعی و خودکار ناخودآگاه بر نهاد و سرشت ایشان الهام می گردید؛ از ترس عمال بی انصاف و سخت گیر تازی بطور نهانی به فعالیت فکری زیرزمینی و رمزی و اشاره ای و تمثیلی در این زمینه مشغول شدند. آنان غالباً افرادی بی سواد بودند و از دانشها بهره ای نداشتند. اما فلسفه اشراقی که فصل نخستین روح فرهنگ عمومی ملی ایرانی است و بر شالوده ورزشهای روانی یعنی "بینش" بنیاد گردیده است، راهنمای بزرگ آنان در این راه بود و به دانش اکتسابی نیاز نبود. بهمین جهت بطوریکه نوشته اند بزرگترین عارفان صاحب کرامت و نامی ایرانی در قرنهای نخستین اسلامی مانند، سلطان العارفین بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی و حتی شمس تبریزی راهبر و مراد و مقتدای جلال الدین محمد بلخی (مولوی) امی و بی سواد بوده اند. آنان بی پروا می گفتـند:

عشق سریست که جبریل درو محرم نیست عشق رمزی است که جز سر حقش همدم نیست

شهاب الدین یحیی سهروردی یعنی این نابغه کم نظیر ایرانی به نحوی که دیدیم کشته شد و جسد شریف او دیر زمانی بر فراز دار بماند، وی در شهر حلب غریب بود، پارسی زبان و پارسی نژاد بود. در آن شهر بی کس بود و قوم و بستگان و خویشاوندانی نداشت که از او در برابر آن دشمنان انسانیت که زیر عنوان حمایت از دین و خداشناسی، خدانشناس بودند، دفاع کند. دستش از سیم و زر تهی بود. اصحاب و یاران او مشتی دانشجویان و اهل فضل و دانش بودند که باید آنان را دانش مردان تهی دست نامید. داشتن عقاید حکیمان، آنهم عقاید و افکار حکما و فلاسفه پارس و تصریح بنام ایشان، و بدتر از همه داشتن آرمان حکومت فکری جهان (برای ایرانیان) وجود سهروردی جوان، پرشور و دانشمند و حساس با چنین وضع فکری میان مشتی بی سواد متعصب و نادان و کینه توز سبب شد که سرانجام بر او رشک بردند و او را بطوریکه گفته شد به شهادت رسانیدند. به سخن دیگر سهروردی قربانی دانش زیاد خود و عشق به گسترش آن گردید. او فلسفه پارس را در کالبد "حکمةالاشراق" زنده کرد، زیرا فلسفه پارسیان سرلوحه و فصل اول کتاب فرهنگ ملی ایران باستان بود، فلسفه تجلی روح ایرانی بود، احیای آن احیای ملیت بود و این چیزی بود که قوم بیگانه غالب و حامیان پست آنان سخت با آن در پیکار بودند.

چه بسیار کتابها و رساله ها و مقاله ها در فلسفه مشائیان از زبانهای سریانی و یونانی ترجمه و نقل شد، اما هیچ کتاب یا رساله در فلسفه اشراق ترجمه نگردید و اگر هم ترجمه و نقلی بعمل آمد به زودی از میان رفت، مانند بسیاری دیگر از آثار بزرگان قوم پارس که پایمال تعصب ها و کینه توزیها گردید. کجاست ترجمه های کتابهایی که ابن ندیم در الفهرست آورده است؟ کجاست کتابهایی که ابن مسکویه بسیار مطالب فلسفی و اجتماعی و اخلاقی از آنها گرفته و نقل کرده است؟ کجاست کتابهایی که ابن قتیبه در عیون الاخبار و دیگر اثرهای خود فصل های مبسوط و سخنان دور و درازی را از آنها یاد کرده و یا رونویسی کرده است؟ کجاست کتاب مفصل و مصور که مسعودی در مروج الذهب از آن سخن رانده و خود دیده است؟ کجاست ترجمه های خدای نامک، کارنامک، تاج نامک و...؟ و کجاست کتاب بزرگ آیین چند هزار صفحه ای. اینها اندکی بود از بسیار که برای نمونه گفته شد، ترجمه های آنها از میان رفت یا درست تر بگوئیم از میان بردند! بهر حال خزانی بود خانمان سوز که برگ و بار تمدن و فرهنگ باستانی ایران را بباد داد، و ساقه و ریشه این درخت تناور را در مدت شش قرن تسلط جابرانه نابود کرد. ولی همانطور که دیدیم در این مدت از کنار همان ریشه های مقاوم جوانه هایی سر بر آوردند که نماینده و نمایانگر اصالت و مقاومت روح ملی ایرانی بودند. خوشبختانه با ظهور چهره درخشان شهاب الدین یحیی سهروردی زنده کننده اندیشه و فلسفه ایران باستان که خود آن را فلسفه اشراق نامید، درخت کهن و ریشه دار فلسفه ایران باستان آبیاری گردید و ساقه های آن با پیوند نوین که بر آن زده شد در اندک زمان رشد و نمو کرد و سایه ثمر داد.

مقایسه کار فردوسی و سهروردی

آنچه مسلم است با در نظر گرفتن اوضاع اجتماعی و شرایط فکری و سیاسی سرزمین ایران در قرنهای نخستین اسلامی، حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگترین حماسه سرای ملی ایران ضمن به نظم درآوردن شاهنامه به زبان فارسی دری در اواخر قرن چهارم هجری، جهت های پهلوانی و زور آزمایی و مبارزه اجداد و نیاکان ایرانیان و خلق و خوی و خصال نیک جوانمردی و رادمندی آنان را زنده کرد.

شیخ شهید شهاب الدین یحیی سهروردی نیز در نیمه دوم قرن ششم هجری با توجه به زمینه های قبلی در این باره و بررسی اوضاع اجتماعی و محیط افکار و آثار بزرگان قبل از خود، چون احساسات مشابهی در باب وطن پرستی با فردوسی داشت پس از تحصیل و مطالعه و سیر و سیاحت بسیار متوجه شد بجای فلسفه بسیار عالی و پر اهمیت و ذوق انگیز ایران باستان؛ فلسفه خشک و بی روح مشاء در کشورهای اسلامی آن زمان که ایران نیز در زمره سیاره های فکری آن محسوب میشد، پایه گرفته و قرنها بیهوده پیرامون جنبه های مختلف آن بحث و جدال شده است. از همه مهمتر وقتی آگاهی یافت که بیشتر پیروان صاحب نام و بزرگ این فلسفه بی روح از هم میهنان او بوده اند؛ بسیار افسوس خورد. از همان لحظه آگاهی بر این امر، تصمیم جدی خود را درباره احیای فلسفه ایران باستان گرفت و بقول خود وی به (نورالانوار) سوگند یاد کرد که در این راه پر معنای نورانی بدون هیچگونه بیم و هراس تا سر حد مرگ پیش رود.

خوشبختانه این راد مرد وطن پرست ایرانی با توجه به وسعت آگاهی خود از مبانی فلسفه ایران باستان با کوشش و جدیتی کامل و چشم گیر در راه احیای آن کوشید و سرانجام با اینکه جان خود را بر سر این آرمان مقدس ملی گذارد، اثری جاوید و فناناپذیر بنام "حکمت الاشراق" به وجود آورد که بنیان و مرجع بزرگ و بی همتای فلسفه متحول و متحرک اشراق گردید که در حقیقت آن را باید فلسفه اسلامی ایرانیان نامید.

بدین ترتیب روشن میشود که فردوسی و شیخ اشراق هر دو در صدد بیدار کردن حس ملیت ایرانی و روشن ساختن جلوه و جلال اصالت فرهنگی ایران بوده اند. توضیح این مطلب نیز لازم است که مأخذ مهم فردوسی در ایجاد شاهنامه فارسی، خداینامه ها و مأخذ مهم سهروردی در ایجاد مکتب فلسفه اشراق اوستا و دیگر رساله ها بوده که بعدها از میان رفته است.

از كسانيكه اطلاعات مفيدي در ارتباط با اين موضوع دارنند خواهشمند است براي من يا كامنت و يا به آدرس ايميل من مطالبشان را ارسال دارند
اينست راه من
************************************
آسايشگاه خيريه كهريزك نيازمند شماست