۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

مهتاب




شعر استاد فریدون مشیری












بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم



همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم



شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم



شدم ان عاشق ديوانه كه بودم



يادم امد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم



ساعتي باز در ان خلوت دل خواسته گشتيم



تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت



من همه محو تماشاي نگاهت



اسمان صاف و شب ارام



اسمان رام و زمين رام



بخت بيدار و شب ارام



بخت ارام و زمان رام



خوشه ماه فرو ريخته در اب



شاخه ها دست بر اورده به مهتاب



گل و مهتاب و گل و سنگ



همه دل داده به اواي شباهنگ



يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن



تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن



لحظه اي خيره بر اين اب نظر كن



اب ائينه عمر گذران است



تو كه امروز نگاهت به نگاه دگران است



باش فردا كه دلت با دگران است



اشك در چشم تو لغزيد



ماه بر عشق تو خنديد



با تو گفتم حذر از عشق ندارم



سفر از پيش تو هرگز نتوانم



نتوانم



روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد



چون كبوتر لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدي من نپريدم نگسستم



باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم



تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم



حذر از عشق ندارم نتوانم



يادم امد كه دگر از تو جوابي نشنيدم



پاي در دامن اندوه كشيدم نه رميدم نه گسستم



رفت در ظلمت غم ان شب و شب هاي دگر هم



نگرفتي دگر از ان عاشق ازرده خبر هم



نكني ديگر از ان كوچه گذر هم



بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم

۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

نیمه گمشده

قاصدکهای بهاری

ماهی حوض قدیمی توی حیاط خلوت

شکوفه های گیلاس توی نسیم دلچسب


۱۳۸۷ خرداد ۴, شنبه




۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

بنوش باده



بنوش باده
بنوش باده به یاد آنچه زیباییست

بنوش باده به یاد آن رخ یاری که بُردست از تو هوشیاری

بنوش باده به پاس آن شبهای تاریکه تنهایی، تنها رفیقت بود

بنوش باده به نام عشقیکه در دل می کند غوغا

بنوش باده بنوش تا غمها روند از ماو ما یکسر نشاطی تازه را در خود فرو ریزیم

بنوش باده که دنیا در کام ما شود پیدا

بسان لحظه ای در دریای طوفان زا

بنوش باده بنوش




بالهای من


من از شعرم بال می سازم



دو بالی برای پروازم



دو بالی برای پر کشیدن



برای رفتن و جَستن



من از شعرم بال می سازم



دو بالی محکم و زیبا



یکیش ایمان و آن یک عشق



من از شعرم بال می سازم



اگر پا در خاک دارم



که او مرا با خود به پرواز خواهد برد



اگر پروازی نباشداگر بندهایی مرا در بند خود دارند



او مرا تا اوج احساسم بالا خواهد برد



۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

نادیده گرفتن

در زندگی هر شخصی مواردی یست که موجب آزار فرد میشود
شخص هر تلاشی برای تغییر وضعیت انجام می دهد انگار بیشتر به عقب برمیگردد و نمیتواند از ان فرار کند و یا کمترین تغییری در آن بوجود بیاورد
مثلا در زندگی زناشویی مرد با زنش روی چند مورد مشکل دارد و هر تلاشی که نیز انجام داده است هیچ گونه تاثیری نداشته است و بیشتر باعث آزار طرفین و دلخوری و گاهی تا بیزاری نیز جلو میرود
و یا مثلا در دورو ورمان مسائلی می باشد که به عکس العمل ما بی تاثیر است مثلا گرانی ترافیک آلودگی آب و هوا و یا تعامل بد کشور با کشورهای خارجی و خیلی از چیز های دیگر دقت کنید که منظور من روی مواردی است که شما اصلا تاثیری روی آنها ندارید
یک روش این است که به آنها دقت نکنید و به آنها توجه نکنید و یا بعبارتی به آنها بی توجه باشید و بی تفاوت از کنار آنها بگذرید واجازه کمترین اشتغال ذهنی به آنها ندهید بلکه به هدف خود و به راه مطلوب خود بیاندیشید زیرا حداقل و بهترین منفعت آن اینست که از آرمان خود دور نخواهید ماند و تمرکز خود را معطوف به ایده ال خود کنید
به قول یک ضرب المثل چینی
از تاریکی ننالید بلکه اگر می توانید شمعی روشن کنید
َ

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

زندگی



زندگی
زندگی راز نهان بودن من در دل تو

زندگی راز بلند بودن افکار پر اندیشه من در سر تو

زندگی جوهریه پاکی من در ره پر خاطر تو

زندگی جاده خوشبختی من در صف بی نوبت تو

زندگی عطر دل انگیز نفسهای پر خواهش من در سطر خاموشی تو

زندگی موج پر تلاطم من در گرداب پر آشوب دل تو

زندگی داستان بی سطر دل من در دل توست


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

چالوس منطقه سینوا- اسفند 1386











برای بدست آوردن محبت خودتان را آنچنان از آن سرشار کنید که آن را همچون مغناطیسی به طرف خود جذب کنید










در سفر زندگی انسان خودش آفرینشش را به وجود می آورد







هیج کس دیگری غیر از خود شما نمی تواند جلوی واقعی شدن تابلویی که خلق می کنید را بگیرد






هر چه که الان هستید نتایج افکاری است که قبلا داشته اید











روی تخته سیاه زندگی خود می توانید هر چه می خواهید بنویسید






۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

chalos sineva


۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟



چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟-قسمت اول

اسپنسر جانسون

روزگاری, در زمان های بسیار قدیم, در سرزمینی بسیار دور, چهار موجود کوچک زندگی می کردند که در جستجوی پنیر به درون هزارتوی پر پیچ و خمی راه یافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند.

دوتا ار آن ها, به نام های اسنیف(Sniff) و اسکوری (Scurry) , موش بودند , دوتای دیگر, آدم کوچولوهایی بودند به نام هِم(Hem) و هاو (Haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بوند ولی روش و رفتار آن ها مثل آدم های امروزی بود.

به خاطر جثه کوچک شان, مشاهده ی کارهایی که انجام می دادند کار ساده ای نبود اما اگر به اندازه ی کافی از نزدیک به آن ها نگاه می کردید می توانستید چیزهای بسیار شگفت انگیزی را در رفتار آن ها ببینید.

موش ها و آدم کوچولوها هر روز اوقات خود را در هزارتوی مارپیچ, در جستجوی پنیر مخصوص خود میگذراندند.

موش ها, اسینف و اسکوری, که هم چون دیگر جونده ها, دارای مغزی ساده, ولی شم و غریزه قوی بودند, مانند اغلب موش ها در جستجوی پنیر سفتی بودند که آن را ذره ذره گاز بزنند و بخورند و لذت ببرند.

آدم کوچولوها, یعنی هِم و هاو, از مغز خود که انباشته از عقاید و باورهای بسیار بود برای جستجوی نوعی پنیر متفاوت که معتقد بودند باعث شادی و موفقیت بیشتر آن ها می شود استفاده می کردند.

موش ها و آدم کوچولو ها به همان اندازه که با هم متفاوت بودند, خصوصیات مشترکی نیز داشتند: هر روز صبح هر کدام از آن ها گرمکن و کفش ورزشی خود را می پوشید و خانه کوچک خود را ترک می کرد و به سرعت در جستجوی پنیر به داخل هزارتوی مارپیچ می رفت.

این هزارتو, کلاف سردرگمی از دالان ها و اتاق ها بود که بعضی از آن ها مملو از پنیر خوشمزه بود. اما زوایای تاریک و راهروهای بن بستی هم در آن جا وجود داشت که بعضی از آن ها انتهایی نداشت و هر کسی ممکن بود در آن جا گم شود.

به هر حال, برای آن هایی که راه خود را پیدا می کردند, هزارتوی مارپیچ اسراری هم داشت که به آنها اجازه ی لذت بردن از یک زندگی بهتر را می داد. موش ها, اسنیف و اسکوری, از روش ساده اما ناکار آمد آزمون و خطا برای پیدا کردن پنیر استفاده می کردند. یعنی ابتدا یک راهرو را جستجو می کردند و اگر خالی بود به راهروهای بعدی می رفتند.

اسنیف با استفاده از دماغ بزرگ خود رد پنیرها را بو می کشید و اسکوری مستقیم به دنبال آن به طرف جلو میدوید. همان طور که انتظار می رفت آن ها معمولاً راه خود را گم می کردند, جهت را اشتباه می رفتند و اغلب به دیوار می خوردند.

اما دوتا آدم کوچولو, هِم و هاو, از روش متفاوتی استفاده می کردند که بر قدرت تفکر آن ها و استفاده از تجربیات گذشته متکی بود. اگر چه , بعضی از اوقات, آنها هم بر اثر عقاید و احساسات شان سر در گم می شدند.

درنهایت, هر کس به طریقی آن چه را که در جستجویش بود پیدا می کرد. هر کدام از آن ها همان نوع پنیری را که دوست داشت در انتهای یکی از راهروها, در ایستگاه پنیر C , پیدا می کرد.

از آن روز به بعد, هر روز صبح, موش ها و آدم کوچولوها لباس گرمکن پوشیده و عازم ایستگاه پنیر C می شدند. طولی نکشید که هر یک از آن ها کار ثابت و مشخص روزانه خود را یافتند.

اسنیف و اسکوری هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به داخل هزارتوی مارپیچ می دویدند و همواره همان مسیر همیشگی را دنبال می کردند.

موش ها وقتی به مقصد می رسیدند کفش های ورزشی خود را در آورده آن ها را به هم گره می زدند و دور گردن خودشان آویزان می کردند.

با انجام این کار هر وقت کفش های خود را لازم داشتند به راحتی می توانستند آن ها را پیدا کنند. سپس از پنیر خوردن لذت می بردند.

در اوایل, هِم و هاو, نیز هر روز صبح به طرف ایستگاه پنیر می دویدند تا از خرده پنیرهای خوشمزه ای که در انتظار آن ها بود لذت ببرند. اما بعد از مدتی, آدم کوچولوها راه و روش متفاوتی را در پیش گرفتندو

هِم و هاو, هر روز صبح کمی دیرتر از خواب بیدار می شدند, کمی آهسته تر لباس می پوشیدند و سلانه سلانه به طرف ایستگاه پنیر می رفتند زیرا به هر حال می دانستند که پنیر کجاست و چطور می توان به آن جا رسید.

آن ها اصلاً فکر نمی کردند که این پنیر از کجا می آید و چه کسی آن را در آن جا می گذارد. تصور آن ها فقط این بود که پنیر آن جا خواهد بود. هر روز صبح به محض این که هِم و هاو به ایتسگاه پنیر شماره C کی رسیدند احساس می کردند در خانه خود هستند؛ گرمکن های خود را آویزان می کردند و کفش هایشان را در می آوردند و دمپایی های راحتی خود را می پوشیدند. حالا که پنیر را پیدا کرده بودند بسیار آسوده خاطر بودند. هِم می گفت:« عالیه, در این جا پنیر کافی تا ابد برای ما وجود دارد». آدم کوچولو ها احساس شادی و کامیابی و امنیت می کردند.

طولی نکشید که هِم و هاو, پنیر موجود در ایستگاهC را متعلق به خود دانستند آن جا آن قدر پنیر بود که آن ها سرانجام خانه خود را عوض کردند و در نزدیکی انبار پنیر ساکن شدند و یک زندگی اجتماعی در اطراف آن ایستگاه برای خود درست کردند. هِم و هاو برای این که بیشتر احساس کنند که در خانه ی خودشان هستند . دیوارهای آن جا را با سخنانی درباره ی پنیر تزیین کردند و حتی تصاویری از پنیر در روی دیوارها کشیدند که لبخند به لب آن ها می نشاند. یکی از این دیوار نوشته ها چنین بود:

داشتن پنیر آدم را خوشحال می کند.

هِم و هاو گاه گاهی دوستان خود را به آن جا می آوردند تا پنیرهای روی هم انباشته شده در ایستگاه پنیر C را ببینند و با غرور به آن اشاره کرده و می گفتند: « چه پنیرهای خوشمزه ای , نه؟» و گاهی اوقات در خوردن پنیر با دوستانشان شریک می شدند و بعضی اوقات این کار را نمی کردند.

هِم گفت: « ما استحقاق داشتن این پنیر ها را داریم.» در حقیقت ما برای یافتن این پنیرها مدتی طولانی و با سختی بسیار کار کردیم» بعد تکه ای پنیر خوشمزه ی تازه جدا کرد و خورد.

هِم بعد از خوردن پنیر مانند اغلب اوقات خوابش برد.

هر شب آدم کوچولوها در حالی که تا خرخره پنیر خورده بودند؛ تلوتلو خوران به طرف خانه به راه می افتادند و هر روز صبح با اعتماد به نفس کامل برای خوردن پنیر بیشتر بر می گشتند.

آن ها این کار را مدت ها ادامه دادند.

بعد از مدتی اعتماد به نفس هِم و هاو تبدیل به غرور و تکبر شد. دیری نپایید که آن ها آن قدر راحت طلب شدند که حتی به آن چه که در اطرافشان می گذشت توجه نمی کردند. اما اسنیف و اسکوری در تمام این مدت به کار روزمره ی خود ادامه می دادند. آن ها هر روز صبح زود به آن جا می رسیدند و اطراف ایستگاه پنیر C را بو کشیده و جستجو می کردند و تند و سریع مانند فرفره می دویدند و آن جا را بازرسی می کردند تا ببینند آیا نسبت به روز پیش تغییری بوجود آمده است یا نه.

سپس می نشستند و ذره ذره شروع به خوردن پنیر می کردند. یک روز صبح که آن ها به ایستگاه پنیر C رسیدند, متوجه شدند که خالی است و از پنیر خبری نیست.

اسنیف و اسکوری تعجب نکردند. چون قبلاً متوجه شده بودند که موجودی پنیر هر روز کمتر از روز قبل می شود. آن ها برای این واقع ی اجتناب ناپذیر آمادگی داشتند و به حکم غریزه می دانستند چه کار باید بکنند.

به هم دیگر نگاه کردند و کفش های ورزشی خود را که به هم بسته و طبق معمول دور گردن خود آویزان کرده بودند برداشتند و آن ها را پوشیده و بندهایشان را بستند.

موش ها چیزی را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمی کردند و مغز آن ها با عقاید و باورهای پیچیده انباشته نشده بود. برای موش ها مشکلی به وجود آمده بود و جواب آن برایشان ساده بود. وضعیت در ایستگاه پنیر C تغییر کرده بود بنابراین اسنیف و اسکوری تصمیم گرفتند که خودشان هم تغییر کنند.

بیرون از ایستگاه به داخل هزارتوی پیچ در پیچ نگاه کردند. سپس اسنیف پوزه خود را بلند کرده و بو کشید و با سر به اسکوری اشاره کرد. اسکوری شروع به دویدن به داخل هزارتو کرد و اسنیف تا جایی که می توانست با سرعت به دنبال او حرکت کرد. آن ها در بیرون از آن منطقه شروع به جستجوی پنیر جدید کردند.

بعد از مدتی, هِم و هاو نیز به ایستگاه پنیر C رسیدند. آن ها توجهی به تغییرات کوچکی که هر روز در اطراف آن ها اتفاق می افتاد نکرده بودند. بنابراین برای آن ها مسلم بود که پنیرشان سر جای خود قرار دارد. هِم و هاو برای آن چه در آن روز دیدند آمادگی نداشتند.

هِم نعره زد:«چی, هیچی پنیر این جا نیست؟» و به نعره زدن ادامه داد« پنیر نیست؟! پنیر نیست؟!» انگار که اگر بلند داد بزند, کسی پنیر ها را سرجایش بر می گرداند.

بعد با صدای بلند فریاد کشید:« چه کسی پنیر مرا برداشته است؟»

سرانجام در حالی که دستهای را روی گوش هایش گذاشته و صورتش سرخ شده بود؛ از بیخ گلو فریاد کشید:« این عادلانه نیست!»

هاو فقط با ناباوری سرش را تکان داد. او هم شکی نداشت که همیشه در ایستگاهC پنیر وجود دارد. مدتی مات و مبهوت در آن جا ایستاد. هاو نیز برای این واقعه آمادگی نداشت.

هِم با داد و بیداد چیزی می گفت. اما هاو نمی خواست هیچی بشنود. او نمی خواست با واقعه ای که روبرو شده بود کنار بیاید؛ بنابراین تنها کاری که کرد این بود که همه چیز را به هم ریخت.

رفتار آدم کوچولوها اصلاً جالب نبود و ثمری نیز نداشت, اما قابل درک بود.

پنیر پیدا کردن کار ساده ای نبود. در ثانی یافتن آن برای آدم کوچولوها معنای خیلی بیشتری از رفع نیاز روزمره داشت. یافتن پنیر برای آن ها به معنای روشی برای به دست آمدن چیزی بود که فکر می کردند برای شاد بودن به آن نیاز دارند. آن ها بر اساس میل و ذائقه خویش, دیدگاه های خاصی در مورد پنیر داشتند. برای بعضی ها, یافتن پنیر به معنای مادیات و برخورداری از مال و ثروت بود برای برخی دیگر لذت بردن از سلامتی کامل, یا برخورداری از نوعی احساس معنوی ناشی از رفاه و آسایش بود. برای هاو پنیر فقط به معنای امنیت و صاحب یک خانواده ی دوست داشتنی شدن و زندگی در کلبه ای گرم و نرم در چدارلین بود.

برای هِم, پنیر به معنی دست یابی به پنیری بزرگ و ریاست بر دیگران و صاحب خانه ای بزرگ بر فراز تپه کمبرت شدن بود.

از آن جا که پنیر برای دو آدم کوچولو مهم بود, مدت زیادی وقت گذاشتند تا در مورد این که چه کار باید بکنند تصمیم بگیرند. اما تنها کاری که انجام می دادند این بود که به اطراف ایستگاه C خالی از پنیر پرسه می زدند تا ببینند آیا واقعاً در آن جا پنیر وجود دارد یا نه.

در حالی که اسنیف و اسکوری به سرعت در حال تغییر بودند؛ هِم و هاو همان آدمهای قبلی باقی مانده بودند.

آن ها درباره ی این بی عدالتی یزرگ رجز خوانی می کردند وجار و جنجال به راه می انداختند. هاو به تدریج افسرده شد. اگر فردا هم آن جا پنیر نبود چه اتفاقی می افتاد؟ او آینده اش را بر مبنای این پنیر ها برنامه ریزی کرده بود.

آدم کوچولوها نمی توانستند این اتفاق را باور کنند. چه طور ممکن بود این اتفاق بیفتد؟ هیچ کس به آن ها هشدار نداده بود. این درست مبود. اوضاع آن طور که آن ها تصور می کردند پیش نرفته بود.

آن شب, هِم و هاو گرسنه و ناامید به خانه رفتند. اما هاو قبل از رفتن روی دیوار نوشت:

هر چه قدر پنیر برایت مهم باشد بیشتر میل داری آن را نگه داری

روز بعد هِم و هاو خانه ی خود را ترک کردند و دوباره به ایستگاه پنیرC برگشتند زیرا هنوز انتظار داشتند به نحموی پنیر خود را پیدا کنند.

اما وضعیت فرقی نکرده بود. پنیر ها آن جا نبود. آدم کوچولوها نمی دانستند چکار کنند. هِم و هاو, مات و مبهوت, مثل دوتا مجسمه آن جا ایستادند.

هاو چشم هایش را تا جایی که می توانست محکم به هم فشرد و دست هایش را روی گوش هایش گذاشت. او فقط می خواست به چیزی فکر نکند و چیزی نشنود. او حتی نمی خواست بپذیرد که پنیر او به تدریج کوچک تر شده است بلکه معتقد بود پنیرش به طور ناگهانی از آن جا برداشته شده است.

هِم بارها و بارها وضعیت را تجزیه و تحلیل کرد. سرانجام مغز پیچیده اش, همراه با نظام اعتقادی پر قدرتش, از درک این جریان عاجز شد. پرسید:«چرا آن ها این کار را با ما کردند؟ واقعاً این جا دارد چه اتفاقی می افتد؟»

سرانجام هاو چشمهایش را باز کرد و به اطراف خود نگاه کرد و گفت:« راستی اسنیف و اسکوری کجا هستند؟ فکر می کنی آن ها چیزی بدانند که ما نمی دانیم؟»

هِم با تمسخر گفت:«چه چیزی را می دانند؟»

هِم ادامه داد:« آن ها فقط موش های ساده ای هستند که در برابر آن چه که اتفاق می افتد واکنش نشان می دهند. ما آدم کوچولو هستیم. ما استثنایی هستیم. باید بتوانیم به این موضوع پی ببریم و علاوه بر آن, ما مستحق چیزهای بهتری هستیم این مسئله نباید برای ما اتفاق می افتاد, حالا که رخ داد, حداقل باید از آن نفعی ببریم»

هاو پرسید:« چرا باید نفع ببریم؟»

هِم گفت:« برای این که این حق ماست»

هاو پرسید:« چه چیزی حق ماست؟»

«ما حق داریم که پنیر خود را داشته باشیم»

هاو پرسید:«چرا؟»

هِم گفت:« زیرا ما این مشکل را به وجود نیاورده ایم. شخص دیگری این کار را انجام داده و ما باید از این کار به نفع خود استفاده کنیم»

هاو پیشنهاد کرد:« شاید ما باید از تجزیه و تحلیل بیش از حد شرایط دست برداریم و راه بیفتیم و مقداری پنیر جدید پیدا کنیم»

هِم شروع به اعتراض کرد« آه, نه, من نمی خواهم تا آخر خط بروم و بفهمم که این جا چه اتفاقی افتاده است»

در همان حالی که هِم و هاو هنوز در تلاش برای تصمیم گیری بودند, اسنیف و اسکوری به شیوه ی خود خوش می گذراندند. آن ها در جستجوی پنیر به هر ایستگاهی که می یافتند داخل می شدند و به همه, راهروها و گوشه و کنار پرت و دور افتاده ی هزارتوی مارپیچ سرکشی می کردند. آن ها به هیچ چیز غیر از یافتن پنیر تازه فکر نمی کردند. موش ها تا مدتی نتوانستند چیزی پیدا کنند. سرانجام به قسمتی از هزارتو رفتند که قبلاً هرگز به آن جا نرفته بودند, یعنی ایستگاه پنیرN .

اسنیف و اسکوری با خوشحالی فریاد زدند:«آن چه در جستجویش بودیم یافتیم, محموله ی بزرگی از پنیر تازه!»

آن ها به سختی توانستند آن چه را که می دیدند باور کنند. این بزرگ ترین محموله ی پنیری بود که موش ها تا کنون دیده بودند.

در این فاصله, هِم و هاو هنوز در ایستگاه پنیرC مشغول ارزیابی وضعیت خود بودند. آن ها اکنون از عواقب و اثرات بی پنیری رنج می بردند, نا امید و عصبانی بودند و هم دیگر را برای وضعیتی که در آن بودند, سرزنش می کردند.

هر از گاهی, هاو به یاد دوستانشان, اسنیف و اسکوری, می افتاد و از خود می پرسید آیا آن ها تا کنون پنیر پیدا کرده اند؟ او بر این باور بود که آنها احتمالاً باید شرایط سختی داشته باشند, زیرا پرسه زدن در گوشه و کنار هزارتوی مارپیچ معمولاً اطمینان بخش نبود. او هم چنین می دانست که این کار فقط تا مدتی می توانست ادامه یابد.

هاو گاهی اوقات, اسنیف و اسکوری را در حال پیدا کردن پنیر جدید و لذت بردن از آن در ذهن خود تصور می کرد. او می اندیشید که چه قدر خوب می شد اگر دوباره در مارپیچ هزارتو به جستجو مشغول می شد و پنیر تازه ای پیدا می کرد. او تقریباً می توانست مزه ی پنیر تازه را احساس کند.

هاو هر چه قدر بیشتر خود را در حال جستجوی پنیری تازه و لذت بردن از آن در ذهن خود مجسم می کرد, برای ترک ایستگاه پنیرC مصمم تر می شد. بلاخره ناگهان با تعجب فریاد کشید:« بیا برویم!»

هِم فوراً جواب داد: «نه من این جا را دوست دارم. این جا راحت است. من خوب می دانم. به علاوه بیرون از این جا خطرناک است.»

هاو اعتراض کرد:«این طور نیست, ما قبلاً به نقاط مختلفی از هزارتو سرک کشیده ایم و می توانیم دوباره این کار را بکنیم»

هِم گفت:«من برای این کار خیلی پیر شده امو می ترسم. دوست ندارم گم شوم و خودم را مضحکه این و آن کنم, تو دوست داری؟»

با این حرف, ترس از شکست دوباره به سراغ هاو برگشت. امید او به پیدا کردن پنیر جدید رنگ باخت.

بدین ترتیب, هر روز آدم کوچولوها همان کار قبلی خود را دنبال کردند. آن ها هر روز به ایستگاهC می رفتند و هیچ پنیری در آن جا پیدا نمی کردند و با نگرانی و ناامیدی به خانه بر می گشتند.

آن ها سعی در انکار آن چه که اتفاق افتاده بود داشتند. خوابیدن برایشان مشکل بود. توان و انرژی آن ها هر روز نسبت به روز قبل کمتر می شد و به همین دلیل زود رنج و بی حوصله شده بودند.

خانه های آن ها دیگر مکان های امن سابق بود, نبود. آدم کوچولوها شب ها کابوس عدم دستیابی به پنیر را می دیدند.

اما هِم و هاو هم چنان, هر روز صبح به ایستگاه پنیرC بر می گشتند و در انتظار بازگشت پنیر بودند.

هِم گفت: «می دانی اگر ما فقط کمی بیشتر تلاش کنیم متوجه می شویم که اوضاع واقاً زیاد تغییر نکرده است. پنیر احتمالاً همین نزدیکی هاست شاید آن ها فقط آن را پشت دیوار قایم کرده اند.»

روز بعد هِم و هاو با آلات و ابزار حفاری دیوار برگشتند. هِم اسکنه را نگه می داشت و هاو با چکش به آن ضربه می زد, تا سرانجام سوراخی روی دیوار ایستگاه C به وجود آوردند. آن ها به آن سوی دیوار پریدند ولی آن جا هم پنیری در کار نبود.

هِم و هاو نا امید شدند. اما ایمان داشتند که می توانند مشکل را حل کنند. بنابراین صبح ها زودتر کار خود را شروع کردند. مدت بیشتری آن جا ماندند و سخت تر کار کردند. اما بعد از مدتی تنها چیزی که داشتند یک سوراخ بزرگ روی دیوار بود.

هاو کم کم داشت تفاوت بین فعالیت و بهره وری را می فهمید.

هِم گفت:« شاید ما فقط باید این جا بنشینیم و ببینیم چه اتفاقی می افتد. دیر یا زود آن ها پنیر را بر می گردانند.»

هاو دلش می خواست این حرف را باور کند. بنابراین هر روز هردوی آن ها با هم دیگر برای استراحت به خانه می رفتند و با بی میلی به ایستگاهC بر می گشتند. اما پنیر هرگز به آن جا بازنگشت.

تا این موقع آدم کوچولوها از گرسنگی, نگرانی و اضطراب ضعیف شده بودند. هاو از انتظار کشیدن برای بهبودی شرایط خسته شده بود. او کم کم متوجه شد که هر چه بیشتر در این وضعیت بی پنیری باقی بمانند شرایط بدتر خواهد شد. هاو می دانست که دارند وقت خود را تلف می کنند.

سرانجام, شروع به خندیدن به خودش کرد: « ها,ها,ها, منو نگاه کن, من هر روز بارها و بارها یک کار را انجام می دهم و انتظار دارم اوضاع بهتر شود. واقعاً وضعیت مضحک و خنده داری است.»

هاو دوست نداشت دوباره به گوشه و کنار هزارتو سرک بکشد. چون می دانست گم می شود. و ضمناً نمی دانست کجا می توانند پنیر پیدا کنند. اما وقتی که دید ترس و نگرانی دارد چه بلایی سر آن ها می آورد مجبور شد به خود بخندد.

او از هِم پرسید:« گرمکن و کفش ورزشی های ما کجاست؟»

و شروع به جستجوی آن ها کرد. ولی خیلی طول کشید تا آن ها را پیدا کند زیرا زمان پیدا کردن پنیر در ایستگاهC آن ها را به گوشه ای رها کرده بود. چون فکر می کرد دیگر نیازی به آن ها ندارد.

هِم وقتی دوستش را در حال گرمکن پوشیدن دید گفت: « تو که واقعاً نمی خواهی دوباره وارد هزارتوی مارپیچ شوی؟ چرا با من در این جا منتظر نمیمانی تا پنیر را به ما برگردانند؟»

هاو گفت: « چون تو دیگر به آن پنیر دست نخواهی یافت. من هم دیگر نمی خواهم آن پنیر را ببینم. حالا دارم می فهمم که آن ها هیچ وقت آن پنیر قدیمی را بر نخواهند گرداند. آن پنیر مال دیروز بود. امروز وقت پیدا کردن پنیر تازه است.»

هِم شروع به اعتراض کرد:« اما اگر در خارج از این جا پنیر نبود چی؟ و یا اگر پنیر بود و تو نتوانستی آن را پیدا کنی چی؟»

هاو گفت:« نمی دانم» او بارها و بارها این سوال را از خود پرسیده بود و دوباره همان ترسی را که با پرسیدن این سوال احساس می کرد و باعث می شد در آن جا پای بند شود احساس کرد.

سپس شروع به تفکر درباره پیدا کردن پنیر تازه و همه ی چیزهای خوبی که همراه با آن می آمد کرد و جرات از دست رفته ی خود را به دست آورد.

هاو گفت:« گاهی اوقات اوضاع تغییر می کند. روزگار همیشه بر یک روال نخواهد بود. الان یکی از همان مواقع است. این قانون زندگی است! یعنی دائم تغییر می کند و بنابراین ما هم باید تغییر کنیم»

هاو نگاهی به دوست لاغر و نحیف خود انداخت و سعی کرد او را سر عقل بیاورد. اما ترس هِم تبدیل به عصبانیت شده بود و گوش به حرف کسی نمی داد.

هاو نمی خواست به دوست خود توهین کند اما مجبور بود به حماقت خودشان بخندد.

به محض آن که هاو برای بیرون رفتن آماده شد احساس شادابی و سرزندگی بیشتری کرد و دریافت سرانجام توانسته به خودش بخندد و تصمیم بگیرد راه بیفتد و تغییر کند.

او اعلام کرد:« الان وقت رفتن به داخل هزارتوی مارپیچ است.»

هِم نه خندید و نه به او جواب داد.

هاو تکه سنگ کوچک و ریزی برداشت و فکر مهمی را که به ذهنش خطور کرده بود برای هِم روی دیوار نوشت تا درباره ی آن فکر کند. و بر طبق عادت قبلی که داشت حتی تصویری از پنیر دور آن کشید. به امید آن که این عکس هم کمک کند تا لبخند بزند, حقیقت را دریابد و به دنبال پنیر جدید برود. اما هِم نمی توانست آن را ببیند.

نوشته ی او این بود:

اگر تغییر نکنی, نابود می شوی

سپس هاو سرش را از سوراخ دیوار بیرون برد و با اشتیاق تمام به آن طرف سوراخ, به داخل هزارتوی مارپیچ پرید. بعد درباره ی این که چه طور خود را در این ایستگاه بدون پنیر گیر انداخته بود فکر کرد.

او باور کرده بود که احتمالاً هیچ نوع پنیری در هزارتوی مارپیچ وجود ندارد و یا اگر هم هست احتمالاً او نمی تواند آن را پیدا کند. چنین باورهای ترسناکی او را از پای در آورده بود و نومید و مایوس کرده بود.

هاو لبخند زد. او می دانست که هِم در این فکر و خیال غوطه ور است که چه کسی پنیر او را برداشته است؟ اما هاو در این اندیشه سیر می کرد که « چرا من زودتر راه نیفتادم و همراه با پنیر جابجا نشدم؟»

هاو همان طور که به داخل هزارتوی مارپیچ پا می گذاشت به پشت سر خود نگاه کرد, به همان جایی که از آن جا آمده بود و زمانی احساس می کرد جای راحتی است. احساس کرد به طرف آن منطقه ی آشنا کشیده می شود؛ اگر چه مدت ها بود که دیگر پنیری در آن جا وجود نداشت.

هاو هر لحظه جلوتر می رفت بیشتر نگران و مضطرب می شد که آیا واقعاً می خواهد به داخل هزارتوی مارپیچ برود؟ چیزی روی دیوار روبروی خودش نوشت و مدتی به آن خیره شد:

اگر نمی ترسیدی چکار می کردی؟

هاو درباره ی این جمله فکر کرد.

او می دانست که گاهی اوقات کمی ترس بد نیست. هرگاه بترسید که اگر کاری انجام ندهید اوضاع بدتر می شود, آن گاه به سوی عمل کشیده می شوید. اما اگر بیش از حد دچار ترس و وحشت شوید آن گاه نمی توانید دست به هیچ کاری بزنید و این خوب نیست. هاو به سمت راست خود به قسمتی از هزا رتوی مارپیچ که هرگز به آن جا نرفته بود نگاه کرد و ترسید. سپس نفس عمیقی کشید و به آرامی به همان طرف, به سوی ناشناخته ها به راه افتاد.

ادامه دارد....

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۸, یکشنبه


The Healing From Within Prayer

I surrender to You.

I ask:
§ that my healing commence with whatever causes me the most difficulty and continue throughout my life as long as I shall ever need it.
§ to receive all gifts of beneficial energy.

I ask that You heal my heart with Your Love and bring together my mind, my body, and my spirit so that I may:
§ experience all that is positive from You-- love, choice, forgiveness, freedom, faith, trust, wisdom, truth, integrity, openness, hope, joy, acceptance, blessing, gratitude, purity, light, unity, and Divinity.
§ listen to and trust my inner voice-- follow my inner knowing.
§ see everything with love, with joy, and with beauty.
§ accept all my experiences with love and with ease.
§ have hope for tomorrow.
§ release all my spiritual pain.

I give thanks:
§ that You fill my heart with love.
§ that You bring harmony to my mind, my body, and my spirit.
§ that You anchor, lock, and seal everything positive within me.
§ that You give me Grace to accept everyone with love and grant meGrace to share this prayer with others.
§ that You give me Grace to request this healing for anyone who cannot do so.
§ that You, the Source of All, give me love and heal me.

Most of all: I thank You for giving this healing to anyone whom asks for it.
Amen
hassan mahmoudi
behnam mahmoudi
accounting
armita mahmoudi
iran
tehran

پروردگارا بتو پناه می برم.

خدايا از تو می خواهم
· که لطف خود را در مشکل ترين شرايط زندگی مشمول حال من بداری و آن را در تمام مراحل زندگی، تا آنجا که به آن نياز دارم از من دريغ نداری.
· که هر آنچه را سودمند است بمن عطا کنی.

خدايا از تو می خواهم که قلب مرا به عشق خود منزّه فرمائی و فکر و جسم و روح مرا چنان با هم در آميزی:
· که تمام خوبی های ترا از عشق، انتخاب درست، بخشش، آزادگی، ايمان، اعتماد، درايت و درستی تا کمال، اُميّد، خوشی، قبول بندگی، رحمت، احترام بخلق، خلوص نيّت، روشنی و يگانگی و استفاده از نعمات را در زندگی بيازمايم.
· که به ندای درونيم اعتماد و عمل کنم و از وجدانم تبعيت نمايم.
· که تمام زندگی را با عشق و لذّت و زيبائی ببينم.
· که هر آنچه را در زندگی بدست می آورم با عشق و علاقه پذيرا شوم.
· که به آينده اميدوار باشم.
· که تمام رنج های درونيم تسکين يابد.

پروردگارا ترا سپاس می گويم:
· که قلب مرا با عشق آکنده می کنی.
· که در فکر و جسم و روح من هماهنگی ایجاد می کنی.
· که تو وجود مرا سرشار از همه خوبی ها می کنی.
· که رحمت خود را بمن عطا می کنی تا تمام افراد را با عشق بپذیرم و دعاهايم را با آنها بجا آورم.
· که بمن اجازه می دهی تا تقاضای شفای افراد ناتوان را از تو بنمايم.
· که ای سرچشمه تمام خوبی های اين دنيا، بمن عشق و آرامش عطا می فرمائی.

و از همه والاتر: سپاس از اينکه هر کس از تو تقاضای شفا کند آن را برآورده می سازی.
آمين
حسن محمودی
بهنام محمودی
آرمیتا محمودی
ایران تهران حسابداری مدیر مالی پرشیا
شرکت سرمایه گذاری رشد و توسعه آریا سهامی عام

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

وصیت نامه داریوش کبیر

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .
ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .
هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.
كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .
اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .
توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .
بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.
هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .
بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است
خدایا این مملکت را از دشمن خشکسالی و دروغ حفظ فرما
قسمتی ار گفته های داریوش
به نظر اینجانب دروغ گفتن بدترین عیب یک انسان است
متاسفانه دروغ گفتن در بعضی از خانواده ها بیداد میکند
بطور مثال از همان کودکی به بچه دروغ میگویند که آقا دزده آمد
سوسک الان میاد میخوردت
بابا داره میره
و مثالهای بسیاری که هرکدام از ما دور ورمان می بینیم
همین دروغ گفتن های کوچک به بچه می آموزد که دروغ بد بد هم نیست و می توانی بگویی
خدا به داد ما برسد
من چند وقت پیش یک خانواده را دیدم که بین زن و مرد اختلاف افتاده بود مادر بزرگ خانم که مادر شهید هم بود و بسیار نماز خوان و باتقوا استدلال می کرد که دروغ مصلحتی زن می تواند به شوهرش بگوید
و اشکالی هم ندارد من که نفهمیدم و یا مثلا برای کسب منافع هر دروغی می توانی بگویی باور کنید ریشه بسیار از معضلات دروغ است دروغ ریشه همه فسادهاست
من نمیدانم مثلا نماز بخوانیم ولی دروغ بگویم وبعد استدلال کنیم کدام آیت اله گفته اگر نماز بخوانی و ایمانت قوی باشه میتوانی دروغ مصلحتی بگویی
دروغ باعث تزویر و ریا و منافق شدن می گردد
دروغ شخصیت را از انسان سلب می کند
دروغ اعتماد دیگران را سلب می کند
و وقتی اعتماد نباشد جامعه خانواده از هم پاشیده خواهد شد
من خودم حتی اگر مصلحتم هم نباشد دروغ نخواهم گفت
و نیازی به دروغ ندارم
شما تصور کنید دروغ مصلحتی مجاز و عرف باشد
آنگاه بسیاری از کارهای خلاف را انجام خواهی داد و دروغ خواهی گفت
ولی اگر باور داشته باشی دروغ کار زشت و گناه است آنگاه اگر بخواهی کار خلاف هم بکنی چون می دانی بعد از آن باید دروغ بگویی از خیر آن خواهی گذشت

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه



ما ایرانیان گرچه دارای فرهنگ و تمدن بزرگی در قبل از اسلام بوده ایم و مدام به آن افتخار میکنیم ولی حالاچه

حالا به کجا رسیده ایم

مسیرمان به کجا ختم میشود

نمیدانم

ولی میدانم مسیرمان درست نیست زیرا اگر درست بود وضع فعلی به از این بود که به جای رسیده ایم که باده نشینان عرب در قرن بیستم و در سال 2008 میلادی دختران ایرانی را در بازارهای مکاره خود به حراج میگذارند و بهشت ما دبی شده است و برای رفتن به آنجا سرو کله میشکنیم و ثروتهای این مملکت را سرازیر به جیب این دزدان میکنیم

دزدانی که همینک بجز این که دختران و زنان ما را به یغما می برند و بجز اینکه ثروتها و پولهای این مملکت را به جیب میزنند و بجز اینکه نام همیشگی خلیج فارس را تغییر می دهند و به اراضی ما و جزایر ما چشم طمع دارنند فرهنگ بدوی خود را نیز به ما غالب میکنند

ما را چه شده است

که با این همه یغما گری

برای رفتن به دبی سرو کله می شکنیم

ما را چه شده بیاید مسیرمان را تغییر دهیم حس میهن دوستی را زنده کنیم حس کار حس امیدواری را زنده کنیم

مسولیت ما بسیار زیاد می باشد من به نوبه خودم تلاش خواهم کرد

اگرچه در این سیاهی
خدای من
خدای مهربانم
میدانم که چون خنکای نسیم که صورتم را می نوازد
چون نفس هایم که به پیکرم جان می بخشد
چون باران که به خاک تشنه طراوت و شادابی می بخشد
تو در کنارمی و عطر محبت تو گرمی بخش و قدرت آفرین گامهای تردید و تنهایی است
دوستت دارم ای روح بزرگ من

دعا

پروردگارا!
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند

۱۳۸۷ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه


وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه


پر کن قدح باده که معلومم نیست


کاين دم که فرو برم برآرم یا نه

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز


تا زو طلبم واسطه عمر دراز


لب بر لب من نهاد و می گفت به راز


می خور که بدین جهان نمی آیی باز


۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

mary steenburgen,britney spears,,zac efron, deviled eggs recipe , eastere cards, pirates,easter egg
arlen specter
julia roberts
amanda peet
aerosmith
wolverine video game
surgical masks
thank you cards
jeopardy
bob dylan
home gymes
megan fox, scarlett johansson,mel gibson,work from home jobs, file taxes online, simon cowell , grapefruit diet plan , portuguese water dog , guitar hero metallica, angel cabrera

padma lakshmi,callie thorne, lana clarkson,irs refund status,free samples, prepaid cell plans,leflover han recipes,jackie robinson,ringtones,naltrexone
. Anne Hathaway
. Melissa Joan Hart
. Anna Paquin
. Tracy Pollan
. Nicollette Sheridan
. HDTV Antenna
. Riding Mowers
. Real Estate Appraisal
. Juicers
christina applegate
sarah jessica parker
swine flu symptoms
kirstie alley
international calling
mother s day
al franken
stimulus payments
grocery coupons
kentucky derby

Kitchen Countertops
hunt, disney vacation, teah teah yeahs , dvd deals

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

شکرگذاری

در هر حال شکر گذار باشید
از هرآنچه که دارید راضی و خدارا سپاس گویید
برای سعادتمندی و خوشبختی راهی وجود ندارد مگر از مسیر شکرگذاری عبور نماید
هر روز بعد از بیداری و قبل از خواب دستهای خود را بالا ببرید و با تمام وجود از خدا از پدر و مادر واز کل کائنات سپاسگذاری نمایید
حتی اگر بنظرتان پدر و مادر برایتان کم گذاشته اند
اگر حتی تصور می کنید که خدا شما را فراموش کرده است و هر چه مصیبت هست بر روی شما خراب نموده است
باز با تمام وجود خدا را سپاس گویید
از پدر و مادر خود تشکر نمایید
و قدر هر آنچه را که دارید را بدانید

منت خدای را – عز و جلّ - كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزید نعمت. هر نفسي كه فرو مي‌رود، ممد حیات است و چون بر مي‌آيد مفرح ذات؛ پس در هر نفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب.

از دست و زبان كه برآید
كز عهده‌ي شكرش به درآید

۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

لیست امور اساسی

کارلوس چاوب از میلیونرهای آمریکایی در سال 1936 25000 دلار جایزه را برای بهترین پندی که به بگوید چگونه بهترین استفاده را از منابع گرانبها و غیر قابل بازگشتش بکند تعیین نمود هزاران جمله و نصیحت به او پیشنهاد گردید و در نهاین این پند را برگزید
روزتان را با لیست کردن کارها و امور اساسی که می خواهید انجام دهید آغاز کنید البته بعد از آن که موارد ناچیز و پیش پا افتاده را از آن حذف کردید

هیچ مانعی نامحدود نیست

می خواهم صحنه ای از یک فیلم را که در خاطرم مانده برایتان تعریف کنم دوربین مرغی را نشان می دهد که پشت حصار توری ایستاده و با حسرت به دانه های گندمی که در آن سو ریخته شده است می نگرد او هر چقدر تلاش کرد نتوانست تا از میانحصار به دانه ها برسد آن مرغ همین طور که بالا و پایین می پرید و اطراف را برانداز می کرد چشمش به انتهای حصار خورد
بله حصار تنها شش فوت طول داشت بنابراین به راحتی حصار را دور زد و به دانه ها دست یافت
نتیجه
وقتی که به مسئله ای می اندیشیم در حقیقت حوزه دید خود را نسبت به آن گسترش می دهیم پس هر تلاشی که بی ثمر می ماند علتی جز محدود بودن حوزه افکار و نگرش ما نخواهد داشت

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

پسر ایده آل

سناتور داگلاس مک آرتور این نوشته را در اتاقش نصب نموده است

خداوندا به من پسری عطا فرما که آن قدر نیرومند باشد که بر هراسش غلبه کند پسری که شکست را از روی صداقت پذیرا باشد و به وقت پیروزی فروتن باشد



خداوندا در موقعیت های دشوار و در مشکلات زندگی از پسرم محافظت فرما



به پسرم یاری رسان تا در برابر طوفان مقاومت کند به او یاری رسان تا به انسانهای ضعیف و درماندگان توجه کند



خداوندا به من پسری عطا فرما که دلی روشن و با صفا و هدفی والا داشته باشد پسری که به آینده امیدوار باشد اما از گذشته درس بیاموزد



اینگونه خواهم گفت زندگی را به هدر نداده ام

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

پسر من

ابراهام لینکن به معلم پسر خود نامه جالبی نوشته است که قسمتی از آن چنین است
....او باید دریابد که همه انسانها عادل و همه آنها راستگو نیستند اما به پسرم یاد دهید که در ازائ هر انسان حیله گر انسانهای صادق و درستکار نیز وجود دارند به او بیاموزید که در ازاء هر سیاستمدار خودخواه رهبری مدبر و کوشا نیز وجود دارد به او یادآور شوید که در ازاء هر دشمن نیز دوستی وجود دارد به او بیاموزید که اگر با کار و تلاش خود یک دلار بدست آورد بهتر از این است که اتفاقی پنج دلار روی زمین پیدا کند
به یاد بدهید که از شکستها درس بیاموزد از پیروزی ها لذت ببرد و بخاطر گذشته افسوس نخورد به او بگویید که کتاب می تواند چه نقش مهمی در زندگی او ایفا کند
به او تفکر عمیق را یادآور شوید و این که به پرندگان در حال پرواز در آسمان بنگرد به گل های باغچه به تلاش زنبورها و
به پسرم یاد بدهید مردود شدن در یک امتحان بسیار بهتر از تقلب کردن است همچنین با انسانهای آرام به آرامی و با سرکش ها با سرکشی برخورد نماید
به او بگویید که به اصول و عقایدش پایبند باشد حتی اگر همه با او مخالفت کنند و این که سخن همه را بشنود و آنچه را به نظرش درست میرسد برگزیند
و در پایان به پسرم ارزشهای زندگی را بیاموزید

بعدش چی؟

هنری فورد هر جمعه برای زنش از یک گلفروشی گل میخرید یک بار از گل فروشی پرسید : آقای محترم شما مغازه خوبی دارید چرا یک شعبه دیگر نمی زنید
گل فروش گفت بعدش چی آقا
فورد گفت بعد از مدتی نیز چندین شعبه در دیترویت خواهید کرد
گل فروش گفت بعدش چی آقا
فورد گفت بعد هم در تمام آمریکا
گل فروش گفت بعدش چی آقا
فورد با عصبانیت گفت لعنت بر شیطان بعد می توانی راحت باشی
گل فروش گفت همین حالا هم راحت هستم
فورد سرش را پایین انداخت و رفت

۱۳۸۷ فروردین ۳, شنبه

بنام خداوند جان و خرد
عیدتان مبارک و خجسته

بسیار حیف دیدم مطلب بسیار مهمی را در آغاز سال نو خدمتتان عرض نکنم
آن اصل تناسب و نسبیت می باشد
دو مفهوم جدا از هم ولی مرتبط به یکدیگر

تناسب
خوشبختی هر شخصی در زندگی رعایت تناسب و یا همان هارمونی شخصی می باشد
یعنی بین ارزشها و امیال خود یک تناسب متناسب با شخصیت خویش طراحی نماید که پیش زمینه ان خودشناسی میباشد
بطور مثال اگر شخصی برایش تحصیلات, ازدواج, پول, تندرستی ,هنرو خوش گذرانی اهمیت دارد باید بین امیال و آرزوهای خویش یک تناسب شخصی برقرار کند

در ازدواج شخصی را برگزیند که متناسب با شخصیت خویش باشد از لحاظ روحیه آرزوها و فرهنگ
شما مطمئن باشید اگر این تناسب نباشد یا زندگی به طلاق سوق پیدا می کند یا یک زندگی جهنم واربرای خود ایجاد مینماید به عبارتی زن و شوهر هم پای هم باشند و مثلا اگر مرد زندگی اهل مشروبات الکلی است زن این فرد نیز بایستس همراه ایشان باشد
و یا اگر مرد زندگی اهل عبادت و راز و نیاز باشد خانم زندگی نیز بایستس هم پای مرد باشد

تناسب بین نیازها معماری خاص خودش را دارد
در صورتی که این تناسب بهم بریزد زندگی تک بعدی و بسیار بی روح خواهد شد
کسی که زندگی خود را غرق خوشگذرانی می کند و به نیازهای دیگر خود بی توجه است دیر یا زود طعم شکست را خواهد چشید

نیازها و امیال و خواسته های واقعی خود را شناسی نمایید
و بین آنها تناسب ایجاد نمایم
همانطور که تمام قوانین طبیعت دارای تناسب است زندگی نیز از تناسب خارج نیست

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

همه کس یک کس هر کس هیچ کس

این داستانی در مورد چهار فرد به نام های همه کس یک کس هر کس و هیچ کس است
هنگامی که یک کار مهم باید انجام شود همه مطمئن هستند که یک کس آن را انجام خواهد داد
هر کس می توانست آن کار را انجام دهد اما هیچ کس آن را انجام نداد یک کس به این خاطر عصبانی شد چون این وظیفه همه بود همه کس فکر کردند هر کس می توانست از عهده آن کار برآید اما هیچ کس نفهمید که همه کس آن را انجام نخواهد داد
در نتیجه هر کس یک کس را سرزنش می کرد در موقعیتی که هیچ کس آن چیزی را که هر کس باید انجام می داد انجام نداد

۱۳۸۶ اسفند ۲۳, پنجشنبه

روشنایی دیده و دل


روشنایی دیده و دل

بارها عبارت منسوب به زرتشت من را بفکر فرو برده است که به چه زیبایی رمز و راز زندگی را به ما نشا ن میدهد

گفتار نیک پندار نیک کردار نیک

آیا تا کنون به این عبارت جدی فکر کرده اید

شاید بنظر ساده باشد اما همین عبارت اگر بدرستی اعمال شود و در لحظه به لحظه زندگی جاری گردد بطرز شگرفی باعث سعادتمندی شما حداقل در این جهان خواهد شد
چه بسا بسیاری از ما حاضریم برای پیدا نمودن رمز موفقیت و سعادتمندی خود میلیونها تومان هزینه کنیم چه از لحاظ خرید کتاب و شرکت در سمینارهای آنچنانی و فکر می کنیم هرچه پول بیشتر پرداخت شود بیشتر به رموز و اسرار موفقیت و سعادتمندی دست پیدا خواهیم نمود
در حالیکه اگر یک عبارت ساده که تمام رموز موفقیت و سعادتمندی در آن است را بما مجانی اعطا نمایند بی تفاوت از کنار آن می گذزیم و حداکثر اظهار داریم چه عبارت جالبی است بدون کمترین تفکر به آن
منظور من از این بحث اهمیت تفکر عمیق است خود را به تفکر عمیق عادت دهید
رموز سعادتمندی درون شماست در اطراف شماست اگربا دقت بنگرید
نیازی به صرف پول نیست
اگر به پدیده های طبیعت به عباراتی که از نسلهای گذشته به ما رسیده است کمی فکر کنید و آن را حلاجی نماید بدون شک به اسرار و رموز سعادتمندی دست پیدا خواهید نمود
البته من مطالعه کتاب و شرکت در سمینار را رد نمی کنم ولی منظورم اینست که حتی اگر مطالعه می کنید و اگر در سمیناری شرکت می کنید خواهشا کمی هم تفکر کنید
باور چهارم
think before act
تفکر قبل از عمل
من به پدیده های اطرافم ,به عبارات و سخنان روزمره ,وهر محرکی چه سمعی و چه بصری با تفکر عمیق می نگرم و خودم را به تفکر عمیق عادت میدهم

۱۳۸۶ اسفند ۲۲, چهارشنبه

با تشکر
حلاج این عاشق بی همتا بخاطر بیان یک حس عاشقانه که خدا را درون خود یافته بود عاشقانه زمین خاکی را ترک نموداگر تو و من بدانیم خدا درون ماست و ما قطره از روح خداوند هستیم آیا نگاهمان به زندگی طور دیگری نخواهد بود
همانطور که در تورات خداوند به بندگانش می گوید هوشیار باشید که من بشکل یک انسان یک زن یک مرد در این دنیا ظاهر میشوم حال بدان همین همنوع تو که با او برخورد می کنی همان کارگر ساده ساختمان همان رفتگر محله شاید من باشم پس در همه حال به همنوع خودت خوبی کن تو اگر به هم نوع خودت خوبی کنی بدان که به من خوبی نموده ای
هیچ گاه من اعتقاد نداشته ام که هر کدام ما خدا هستیم بلکه می گویم در وجود هر کدام از ماها روح خدا دمیده پس قدر این نعمت را بدانیم که چه کیمیایی باارزشی درون ماست
و ما غافلیم ای کسانیکه به سفر حج میروید بدانید کعبه درون شماست به زیارت درونتان بروید که بسیار خالصانه تر و زیباتر است ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی​صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
و اگر بخواهم سخن آخر را بگویم دیدم حافظ بسیار زیبا آن را بیان داشته است
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

سلام و درود بر خدا

آفریننده جهان و کل کائنات

خدای که به تمام امور واقف و اشراف دارد

سلام و درود بر خلیفه خدا روی زمین

هنگامیکه خدا انسان را آفرید و از روح مبارک خود در انسان دمید به ابلیس دستور داد جلوی این اشرف مخلوقات سر تعظیم فرود آورد

ابلیس گفت من فقط جلوی پروردگار و خدا تعظیم می کنم و جلوی موجودی که از گوشت و استخوان و گل تشکیل شده است تعظیم نمی کنم

خدا ابلیس را از پیش خود راند چرا که ابلیس نمی دانست که این موجود خود خداست

و خدا به آفرینش خدا آفرین گفت و انسان را خلیفه و نماینده خود روی زمین قرار داد

بهنام در وجود تو و روح تو از خداست و اصلا خود خداست

خدا لحظه به لحظه با توست

و از رگ گردن به تو نزدیکتر است

باید لحظه به لحظه بیاد خدا باشی چرا که او ناظر بر اعمال رفتار و اندیشه توست تو شاید بتوانی همه را گول بزنی ولی این یکی را نخواهی توانست و چه خنده دار است انسان ه عزیزترین کس خود بخواهد دروغ بگوید

باور دوم من

همیشه بیاد خدا باش و بهترین شرایط را برای او فراهم کن چه در کردار و چه در اندیشه و رفتار خود

درود بی پایان به خدای یکتا و توانا


همگامیکه خدا بشر و همین انان را آفرید به ابلیس دستور داد جلوی انسان خلیفه خدا روی زمین زانو بزند


ابلیس قبول نکرد و گفت من جلوی یک موجودی که از خاک ایجاد شده است سر تعظیم فرو نمی آورم


ابلیس نمیدانست که خداوند از روح خود در انسان دمیده است و همین بشر خود خداست


و خدا آنقدر ناراحت شد که ابلیس را از نزد خود دور نمود


و گفت آفرین به من با آفرینشم


آری ما از خدایم و بسوی او باز خواهیم گشت


وقتی روح من از خداست و خود خداست وقتی بدانی که مقام تو در حد خداست آیا لحظه به لحظه مراقب رفتارت فکرت زبانت نخواهی بود


وقتی بدانی که خداوند لحظه به لحظه تمام حالات تو را می بیند و وقتی خدا می گوید از رگ گردن به خود ما نزدیکتر است آیا تن به هر کاری می دهی


خیر


آری باید شرایطی فراهم شود که ارزش خداگونه انسان حفظ شود


بهنام باید لحظه به لحظه به فکر خدا باشی


و بدانی خود تو خدای


و حلاج گونه بسوی او بازگردی


پس باور دوم من بدین شکل می باشد


تمام لحظات بیاد خدا باش و بدان بهترین شرایط را برای خدا فراهم نمایی

۱۳۸۶ اسفند ۲۰, دوشنبه

اعتقاد بخدا


سلام ضمیر ناخوداگاه من

درود بر تو باد

تواز همان خدا هستی

همانطور که خدا از روحش به تو دمید

و همانا که تو روزی بسوی او باز خواهی گشت

آیا وقتی این حقیقت را بدانی چگونه رفتار خواهی کرد

آیا نه اینست که همیشه پاکیزه خواهی بود

وبهترین لباسهایت را خواهی پوشید

و همیشه بوی معطر خواهی داد

و همیشه شاداب
وهرآنچه بخواهی بدست خواهی آورد
وکائنات در تسخیر تو درخواهد آمد

حتی اگر بزرگترین غم روزگار را نیز داشته باشی وقتی که خدا درون توست همه آنها بی ارزش و غیر قابل اعتنا

پس راه من راهی خواهد بود که همیشه این باور را داشته باشم که خود تو خدای

پس اولین باور تو بدین شرح است

خود تو خدایی پس بهترین احترامات را بخود بگذار خودت رابسیار دوست بدار و بهترین توجه هات را بخود بنما

بهترین درودها نثار تو باد

بهنام محمودی

****************************************************************************

hotmail hp house heroes amazon aol apple ask.com avg bbc bebo video lost lyrics job search msn news images people love yahoo facebook www.youtube.com wiki earth express google games ebay download.com obama barack obama bbc bebo bank of america best buy amazon aol apple ask.com avg

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

Key Facts about Swine Influenza (Swine Flu)

Swine Flu

What is Swine Influenza?
Swine Influenza (swine flu) is a respiratory disease of pigs caused by type A influenza virus that regularly causes outbreaks of influenza in pigs. Swine flu viruses cause high levels of illness and low death rates in pigs. Swine influenza viruses may circulate among swine throughout the year, but most outbreaks occur during the late fall and winter months similar to outbreaks in humans. The classical swine flu virus (an influenza type A H1N1 virus) was first isolated from a pig in 1930.

How many swine flu viruses are there?
Like all influenza viruses, swine flu viruses change constantly. Pigs can be infected by avian influenza and human influenza viruses as well as swine influenza viruses. When influenza viruses from different species infect pigs, the viruses can reassort (i.e. swap genes) and new viruses that are a mix of swine, human and/or avian influenza viruses can emerge. Over the years, different variations of swine flu viruses have emerged. At this time, there are four main influenza type A virus subtypes that have been isolated in pigs: H1N1, H1N2, H3N2, and H3N1. However, most of the recently isolated influenza viruses from pigs have been H1N1 viruses.

Swine Flu in Humans

Can humans catch swine flu?
Swine flu viruses do not normally infect humans. However, sporadic human infections with swine flu have occurred. Most commonly, these cases occur in persons with direct exposure to pigs (e.g. children near pigs at a fair or workers in the swine industry). In addition, there have been documented cases of one person spreading swine flu to others. For example, an outbreak of apparent swine flu infection in pigs in Wisconsin in 1988 resulted in multiple human infections, and, although no community outbreak resulted, there was antibody evidence of virus transmission from the patient to health care workers who had close contact with the patient.

How common is swine flu infection in humans?
In the past, CDC received reports of approximately one human swine influenza virus infection every one to two years in the U.S., but from December 2005 through February 2009, 12 cases of human infection with swine influenza have been reported.

What are the symptoms of swine flu in humans?
The symptoms of swine flu in people are expected to be similar to the symptoms of regular human seasonal influenza and include fever, lethargy, lack of appetite and coughing. Some people with swine flu also have reported runny nose, sore throat, nausea, vomiting and diarrhea.

Can people catch swine flu from eating pork?
No. Swine influenza viruses are not transmitted by food. You can not get swine influenza from eating pork or pork products. Eating properly handled and cooked pork and pork products is safe. Cooking pork to an internal temperature of 160°F kills the swine flu virus as it does other bacteria and viruses.

How does swine flu spread?
Influenza viruses can be directly transmitted from pigs to people and from people to pigs. Human infection with flu viruses from pigs are most likely to occur when people are in close proximity to infected pigs, such as in pig barns and livestock exhibits housing pigs at fairs. Human-to-human transmission of swine flu can also occur. This is thought to occur in the same way as seasonal flu occurs in people, which is mainly person-to-person transmission through coughing or sneezing of people infected with the influenza virus. People may become infected by touching something with flu viruses on it and then touching their mouth or nose.

What do we know about human-to-human spread of swine flu?
In September 1988, a previously healthy 32-year-old pregnant woman was hospitalized for pneumonia and died 8 days later. A swine H1N1 flu virus was detected. Four days before getting sick, the patient visited a county fair swine exhibition where there was widespread influenza-like illness among the swine.

In follow-up studies, 76% of swine exhibitors tested had antibody evidence of swine flu infection but no serious illnesses were detected among this group. Additional studies suggest that one to three health care personnel who had contact with the patient developed mild influenza-like illnesses with antibody evidence of swine flu infection.

How can human infections with swine influenza be diagnosed?
To diagnose swine influenza A infection, a respiratory specimen would generally need to be collected within the first 4 to 5 days of illness (when an infected person is most likely to be shedding virus). However, some persons, especially children, may shed virus for 10 days or longer. Identification as a swine flu influenza A virus requires sending the specimen to CDC for laboratory testing.

What medications are available to treat swine flu infections in humans?
There are four different antiviral drugs that are licensed for use in the US for the treatment of influenza: amantadine, rimantadine, oseltamivir and zanamivir. While most swine influenza viruses have been susceptible to all four drugs, the most recent swine influenza viruses isolated from humans are resistant to amantadine and rimantadine. At this time, CDC recommends the use of oseltamivir or zanamivir for the treatment and/or prevention of infection with swine influenza viruses.

What other examples of swine flu outbreaks are there?
Probably the most well known is an outbreak of swine flu among soldiers in Fort Dix, New Jersey in 1976. The virus caused disease with x-ray evidence of pneumonia in at least 4 soldiers and 1 death; all of these patients had previously been healthy. The virus was transmitted to close contacts in a basic training environment, with limited transmission outside the basic training group. The virus is thought to have circulated for a month and disappeared. The source of the virus, the exact time of its introduction into Fort Dix, and factors limiting its spread and duration are unknown. The Fort Dix outbreak may have been caused by introduction of an animal virus into a stressed human population in close contact in crowded facilities during the winter. The swine influenza A virus collected from a Fort Dix soldier was named A/New Jersey/76 (Hsw1N1).

Is the H1N1 swine flu virus the same as human H1N1 viruses?
No. The H1N1 swine flu viruses are antigenically very different from human H1N1 viruses and, therefore, vaccines for human seasonal flu would not provide protection from H1N1 swine flu viruses.

Swine Flu in Pigs

How does swine flu spread among pigs?
Swine flu viruses are thought to be spread mostly through close contact among pigs and possibly from contaminated objects moving between infected and uninfected pigs. Herds with continuous swine flu infections and herds that are vaccinated against swine flu may have sporadic disease, or may show only mild or no symptoms of infection.

What are signs of swine flu in pigs?
Signs of swine flu in pigs can include sudden onset of fever, depression, coughing (barking), discharge from the nose or eyes, sneezing, breathing difficulties, eye redness or inflammation, and going off feed.

How common is swine flu among pigs?
H1N1 and H3N2 swine flu viruses are endemic among pig populations in the United States and something that the industry deals with routinely. Outbreaks among pigs normally occur in colder weather months (late fall and winter) and sometimes with the introduction of new pigs into susceptible herds. Studies have shown that the swine flu H1N1 is common throughout pig populations worldwide, with 25 percent of animals showing antibody evidence of infection. In the U.S. studies have shown that 30 percent of the pig population has antibody evidence of having had H1N1 infection. More specifically, 51 percent of pigs in the north-central U.S. have been shown to have antibody evidence of infection with swine H1N1. Human infections with swine flu H1N1 viruses are rare. There is currently no way to differentiate antibody produced in response to flu vaccination in pigs from antibody made in response to pig infections with swine H1N1 influenza.

While H1N1 swine viruses have been known to circulate among pig populations since at least 1930, H3N2 influenza viruses did not begin circulating among US pigs until 1998. The H3N2 viruses initially were introduced into the pig population from humans. The current swine flu H3N2 viruses are closely related to human H3N2 viruses.

Is there a vaccine for swine flu?
Vaccines are available to be given to pigs to prevent swine influenza. There is no vaccine to protect humans from swine flu. The seasonal influenza vaccine will likely help provide partial protection against swine H3N2, but not swine H1N1 viruses.

۱۳۸۶ فروردین ۲۶, یکشنبه

خیام اگر ز باده مستی خوش باش


با لاله رخی اگر نشستی خوش باش


چون عاقبت کار جهان نیستی است


انگار که نیستی چو هستی خوش باش