‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانهای مدیریتی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستانهای مدیریتی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

جستجوي ارزش زندگي در پول!

روزي يك استاد بزرگ يك چك ضمانتي نسبتاً با ارزش  را در دست گرفت و به شاگردان خود نشان داد و گفت: چه كسي اين چك را مي خواهد؟ همه دستها بالا رفت. او آن چك را مچاله كرد و دوباره آن را به شاگردانش نشان داد و گفت چه كسي اين را مي خواهد؟ باز هم همه دستها بالا رفت. او گفت بگذاريد اين كار را بكنيم و چك را زير پا انداخت و آنرا درست و حسابي لگدكوب كرد به طوريكه حسابي كثيف شد و پرسيد آيا هنوز هم اين چك را مي خواهيد؟ باز هم همه دستها بالا رفت.
او گفت: دوستان من همه ما يك درس با ارزش گرفتيم: «مهم نيست كه من با پول چه مي كنم شما هنوز آنرا مي خواهيد چون چيزي از ارزش آن كم نشده است.»
و ادامه داد: بسياري مواقع زمين مي خوريم، به ما توهين مي شود، يا مشكل مالي پيدا مي كنيم و مجبوريم در كثيف ترين مناطق شهر زندگي كنيم، لباس هاي مندرس بپوشيم، گرسنه بمانيم و ... همه اينها ممكن است پيش بيايد فقط به خاطر تصميم اشتباهي كه گرفته بوديم  يا بخاطر حوادث ناگواري كه براي ما اتفاق افتاده بود. در اين شرايط احساس مي كنيم بي ارزش هستيم. اما مهم نيست چه اتفاقي افتاده است يا خواهد افتاد. شما هيچگاه ارزش خود را از دست نمي دهيد. مرتب و آراسته يا كثيف و بي پول، پيروز يا شكست خورده شما هنوز غير قابل ارزش گذاري هستيد به خصوص براي كساني كه شما را دوست داريد.

۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

ماجرای تدی استوارد! (حتما بخوانید)




در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.
البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.
مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت.
تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود................همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.
او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند.
هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.
خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.
این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد.
سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.
سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استوارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید … وجود فرشته ها را باور داشته باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

۱۳۸۷ تیر ۲۷, پنجشنبه

از خودتان شروع کنید

از خودمان شروع کنیم


دریکی ازگورستانهای انگلستان بر روی سنگ قبریک متوفی حک شده است که :

زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت ، رویای دگرگون کردن گیتی

را درسرمی پروراندم . بزرگتر وعاقلتر که شدم، به این نتیجه رسیدم که گیتی دگرگون

نخواهد شد

وبه همین خاطرتا حدی کوتاه آمدم وتصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم.

اما آن هم استوارو تغییرناپذیرمی نمود.

به سن میانسالی که رسیدم، پس ازپشت سرگذاشتن آخرین تلاش نافرجامم ،

راضی به دگرگونی وایجادتحول درنزدیک ترین افرادبه خود،

یعنی خانواده ام، شدم. اماافسوس که در مورد هیچیک به نتیجه ای رضایتبخش نرسیدم.

وحالا که دربسترمرگ افتادم، بناگاه تشخیص می دهم که اگرقبل ازهرکس، خودم را

تغییرداده بودم.

می توانستم به مثابه الگویی باعث تحول خانواده ام بشوم ودر سایه تشویق،

دلگرمی واندیشه خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم وشاید هم،

کسی چه می داند، وسیله ای برای دگرگون

ساختن گیتی..........................................................

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه


FROGS قورباغه ها

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.

The goal was to reach the top of a very high tower.

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the

race and cheer on the contestants....

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....

و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

"Oh, WAY too difficult!!" "

اوه,عجب کار مشکلی!!

""They will NEVER make it to the top.

" "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
or: یا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too
high!

" "هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"

The tiny frogs began collapsing. One by one....

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...

The crowd continued to yell,

"It is too difficult!!! No one
will make it!"

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"

More tiny frogs got tired and gave up....

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....


This one wouldn't give up!

این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟It turned out....

و مشخص شد که...

That the winner was DEAF!!!!

برنده ی مسابقه کر بوده!!!

The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic.... because they take your most wonderful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart! Always think of the power words have. Because everything you hear and read will affect your
actions!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذارهTherefore:

پس

:ALWAYS be....

همیشه....


POSITIVE!

مثبت فکر کنید

!And above all:

و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!Always think:

و هیشه باور داشته باشید

:God and I can do this!

من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم


Pass this message on to 5 "tiny frogs" you care about.

این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.


Give them some motivation!!!

به اون ها کمی امید بدید!!
Most people walk in and out of your life......but FRIENDS
leave footprints in your heart

آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.

۱۳۸۷ خرداد ۲۲, چهارشنبه

داستان شیشه مایونز و دو فنجان قهوه

وقتی که چیزها در زندگیت تقریبآ بیشتر از آن چیزی به نظر می آیند که
بتوانی کنترلشون کنی ،
وقتی 24 ساعت در یک روز برایت کافی نیست ؛
داستــان شیشه مایونز و دو فنجان قهوه را به یاد بیاور :
یک پروفسور قبل از کلاس فلسفه خود در کلاس ایستاد یک سری
چیزها جلوی خود گذاشت
وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ حرفی یک شیشه خیلی بزرگ و
خالی مایونز را برداشت وآنرا با توپهای گلف پر کرد . از دانشجو ها پرسید
که آیا شیشه پر شده است ؟ آنها گفتند که پر شده است ، پروفسور
یک جعبه تیله برداشت و آنها را توی شیشه ریخت و شیشه را به آرامی
تکان داد . تیله ها به جاهای خالی بین توپهای گلف غلت خوردند . دوباره
از دانشجوها پرسید که آیا شیشه پر شده است ؟ آنها پاسخ مثبت دادند
سپس پروفسور یک جعبه ماسه برداشت وآنها را در شیشه ریخت ماسه
همه جاهای دیگر را پر کرد . او دوباره پرسید آیا شیشه پر شده است؟
دانشجوها با صدایی قاطع گفتند : بله ، آنگاه پروفسور دو فنجان قهوه
درست کرد و آن را درون محتویات ظرف ریخت و تمام جاهای خالی بین
ماسه ها پر شد . دانشجوها خنــدیدند ، وقتی خنده داشجویان متوقف
شد پروفسور گفت حالا من می خواهم شما بفهمید که شیشه بیانگر
زندگی شماست . توپهای گلف چیزهای مهم در زندگی شما مثل
خـــــــدا ، خانواده تان ، کودکانتان ، سلامتی تان و دوستانتان هستند و
اگر هر چیز دیگری گم شده باشد فقط این چیزها مانده باشند زندگیتان
هنوز پر است . تیله ها چیزهای دیگری از زندگیتان هستند که اهمیت دارند
مانند شغلتان ، خانه ها و ماشینتان و ماسه هر چیز دیگری است . اگر از
ابتدا چیزهای کوچک مثل ماسه را در داخل شیشه بریزید هیچ جای دیگری
برای توپهای گلف و تیله ها نخواهد بود . در مورد زندگی هم دقیقآ همین
طور است . اگر تمام زمان و انرزی خود را روی چیزهای کوچک متمرکز
کنید هیچ گاه جایی برای کارهای مهم نخواهید داشت . به چیزهایی که
برای خوشحال بودنتان مهم است توجه کنید . برای بازدید پزشکی زمان
بگذارید ، نامزدتان را برای شام بیرون ببرید . همیشه زمانی برای تمیز
کردن خانه و تعمیر تلویزیون وجود دارد . ابتدا از توپهای گلف حافظت کنید
چیزهایی که واقعآ مهم هستند ، اولویتهای خود را مشخص کنید بقیه
چیزها فقط ماسه اند ، یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید
قهوه نشانگر چیست ؟ پروفسور خندید و گفت خوشحالم این سوال را
کردی ، فقط نشانگر این است که مهم نیست چقدر زندگی ات پر وشلوغ
به نظر می رسد زیــرا که همیشه جایی برای نوشیدن دو فنجان قهوه با
دوستت داری .

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟



چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟-قسمت اول

اسپنسر جانسون

روزگاری, در زمان های بسیار قدیم, در سرزمینی بسیار دور, چهار موجود کوچک زندگی می کردند که در جستجوی پنیر به درون هزارتوی پر پیچ و خمی راه یافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند.

دوتا ار آن ها, به نام های اسنیف(Sniff) و اسکوری (Scurry) , موش بودند , دوتای دیگر, آدم کوچولوهایی بودند به نام هِم(Hem) و هاو (Haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بوند ولی روش و رفتار آن ها مثل آدم های امروزی بود.

به خاطر جثه کوچک شان, مشاهده ی کارهایی که انجام می دادند کار ساده ای نبود اما اگر به اندازه ی کافی از نزدیک به آن ها نگاه می کردید می توانستید چیزهای بسیار شگفت انگیزی را در رفتار آن ها ببینید.

موش ها و آدم کوچولوها هر روز اوقات خود را در هزارتوی مارپیچ, در جستجوی پنیر مخصوص خود میگذراندند.

موش ها, اسینف و اسکوری, که هم چون دیگر جونده ها, دارای مغزی ساده, ولی شم و غریزه قوی بودند, مانند اغلب موش ها در جستجوی پنیر سفتی بودند که آن را ذره ذره گاز بزنند و بخورند و لذت ببرند.

آدم کوچولوها, یعنی هِم و هاو, از مغز خود که انباشته از عقاید و باورهای بسیار بود برای جستجوی نوعی پنیر متفاوت که معتقد بودند باعث شادی و موفقیت بیشتر آن ها می شود استفاده می کردند.

موش ها و آدم کوچولو ها به همان اندازه که با هم متفاوت بودند, خصوصیات مشترکی نیز داشتند: هر روز صبح هر کدام از آن ها گرمکن و کفش ورزشی خود را می پوشید و خانه کوچک خود را ترک می کرد و به سرعت در جستجوی پنیر به داخل هزارتوی مارپیچ می رفت.

این هزارتو, کلاف سردرگمی از دالان ها و اتاق ها بود که بعضی از آن ها مملو از پنیر خوشمزه بود. اما زوایای تاریک و راهروهای بن بستی هم در آن جا وجود داشت که بعضی از آن ها انتهایی نداشت و هر کسی ممکن بود در آن جا گم شود.

به هر حال, برای آن هایی که راه خود را پیدا می کردند, هزارتوی مارپیچ اسراری هم داشت که به آنها اجازه ی لذت بردن از یک زندگی بهتر را می داد. موش ها, اسنیف و اسکوری, از روش ساده اما ناکار آمد آزمون و خطا برای پیدا کردن پنیر استفاده می کردند. یعنی ابتدا یک راهرو را جستجو می کردند و اگر خالی بود به راهروهای بعدی می رفتند.

اسنیف با استفاده از دماغ بزرگ خود رد پنیرها را بو می کشید و اسکوری مستقیم به دنبال آن به طرف جلو میدوید. همان طور که انتظار می رفت آن ها معمولاً راه خود را گم می کردند, جهت را اشتباه می رفتند و اغلب به دیوار می خوردند.

اما دوتا آدم کوچولو, هِم و هاو, از روش متفاوتی استفاده می کردند که بر قدرت تفکر آن ها و استفاده از تجربیات گذشته متکی بود. اگر چه , بعضی از اوقات, آنها هم بر اثر عقاید و احساسات شان سر در گم می شدند.

درنهایت, هر کس به طریقی آن چه را که در جستجویش بود پیدا می کرد. هر کدام از آن ها همان نوع پنیری را که دوست داشت در انتهای یکی از راهروها, در ایستگاه پنیر C , پیدا می کرد.

از آن روز به بعد, هر روز صبح, موش ها و آدم کوچولوها لباس گرمکن پوشیده و عازم ایستگاه پنیر C می شدند. طولی نکشید که هر یک از آن ها کار ثابت و مشخص روزانه خود را یافتند.

اسنیف و اسکوری هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به داخل هزارتوی مارپیچ می دویدند و همواره همان مسیر همیشگی را دنبال می کردند.

موش ها وقتی به مقصد می رسیدند کفش های ورزشی خود را در آورده آن ها را به هم گره می زدند و دور گردن خودشان آویزان می کردند.

با انجام این کار هر وقت کفش های خود را لازم داشتند به راحتی می توانستند آن ها را پیدا کنند. سپس از پنیر خوردن لذت می بردند.

در اوایل, هِم و هاو, نیز هر روز صبح به طرف ایستگاه پنیر می دویدند تا از خرده پنیرهای خوشمزه ای که در انتظار آن ها بود لذت ببرند. اما بعد از مدتی, آدم کوچولوها راه و روش متفاوتی را در پیش گرفتندو

هِم و هاو, هر روز صبح کمی دیرتر از خواب بیدار می شدند, کمی آهسته تر لباس می پوشیدند و سلانه سلانه به طرف ایستگاه پنیر می رفتند زیرا به هر حال می دانستند که پنیر کجاست و چطور می توان به آن جا رسید.

آن ها اصلاً فکر نمی کردند که این پنیر از کجا می آید و چه کسی آن را در آن جا می گذارد. تصور آن ها فقط این بود که پنیر آن جا خواهد بود. هر روز صبح به محض این که هِم و هاو به ایتسگاه پنیر شماره C کی رسیدند احساس می کردند در خانه خود هستند؛ گرمکن های خود را آویزان می کردند و کفش هایشان را در می آوردند و دمپایی های راحتی خود را می پوشیدند. حالا که پنیر را پیدا کرده بودند بسیار آسوده خاطر بودند. هِم می گفت:« عالیه, در این جا پنیر کافی تا ابد برای ما وجود دارد». آدم کوچولو ها احساس شادی و کامیابی و امنیت می کردند.

طولی نکشید که هِم و هاو, پنیر موجود در ایستگاهC را متعلق به خود دانستند آن جا آن قدر پنیر بود که آن ها سرانجام خانه خود را عوض کردند و در نزدیکی انبار پنیر ساکن شدند و یک زندگی اجتماعی در اطراف آن ایستگاه برای خود درست کردند. هِم و هاو برای این که بیشتر احساس کنند که در خانه ی خودشان هستند . دیوارهای آن جا را با سخنانی درباره ی پنیر تزیین کردند و حتی تصاویری از پنیر در روی دیوارها کشیدند که لبخند به لب آن ها می نشاند. یکی از این دیوار نوشته ها چنین بود:

داشتن پنیر آدم را خوشحال می کند.

هِم و هاو گاه گاهی دوستان خود را به آن جا می آوردند تا پنیرهای روی هم انباشته شده در ایستگاه پنیر C را ببینند و با غرور به آن اشاره کرده و می گفتند: « چه پنیرهای خوشمزه ای , نه؟» و گاهی اوقات در خوردن پنیر با دوستانشان شریک می شدند و بعضی اوقات این کار را نمی کردند.

هِم گفت: « ما استحقاق داشتن این پنیر ها را داریم.» در حقیقت ما برای یافتن این پنیرها مدتی طولانی و با سختی بسیار کار کردیم» بعد تکه ای پنیر خوشمزه ی تازه جدا کرد و خورد.

هِم بعد از خوردن پنیر مانند اغلب اوقات خوابش برد.

هر شب آدم کوچولوها در حالی که تا خرخره پنیر خورده بودند؛ تلوتلو خوران به طرف خانه به راه می افتادند و هر روز صبح با اعتماد به نفس کامل برای خوردن پنیر بیشتر بر می گشتند.

آن ها این کار را مدت ها ادامه دادند.

بعد از مدتی اعتماد به نفس هِم و هاو تبدیل به غرور و تکبر شد. دیری نپایید که آن ها آن قدر راحت طلب شدند که حتی به آن چه که در اطرافشان می گذشت توجه نمی کردند. اما اسنیف و اسکوری در تمام این مدت به کار روزمره ی خود ادامه می دادند. آن ها هر روز صبح زود به آن جا می رسیدند و اطراف ایستگاه پنیر C را بو کشیده و جستجو می کردند و تند و سریع مانند فرفره می دویدند و آن جا را بازرسی می کردند تا ببینند آیا نسبت به روز پیش تغییری بوجود آمده است یا نه.

سپس می نشستند و ذره ذره شروع به خوردن پنیر می کردند. یک روز صبح که آن ها به ایستگاه پنیر C رسیدند, متوجه شدند که خالی است و از پنیر خبری نیست.

اسنیف و اسکوری تعجب نکردند. چون قبلاً متوجه شده بودند که موجودی پنیر هر روز کمتر از روز قبل می شود. آن ها برای این واقع ی اجتناب ناپذیر آمادگی داشتند و به حکم غریزه می دانستند چه کار باید بکنند.

به هم دیگر نگاه کردند و کفش های ورزشی خود را که به هم بسته و طبق معمول دور گردن خود آویزان کرده بودند برداشتند و آن ها را پوشیده و بندهایشان را بستند.

موش ها چیزی را بیش از حد تجزیه و تحلیل نمی کردند و مغز آن ها با عقاید و باورهای پیچیده انباشته نشده بود. برای موش ها مشکلی به وجود آمده بود و جواب آن برایشان ساده بود. وضعیت در ایستگاه پنیر C تغییر کرده بود بنابراین اسنیف و اسکوری تصمیم گرفتند که خودشان هم تغییر کنند.

بیرون از ایستگاه به داخل هزارتوی پیچ در پیچ نگاه کردند. سپس اسنیف پوزه خود را بلند کرده و بو کشید و با سر به اسکوری اشاره کرد. اسکوری شروع به دویدن به داخل هزارتو کرد و اسنیف تا جایی که می توانست با سرعت به دنبال او حرکت کرد. آن ها در بیرون از آن منطقه شروع به جستجوی پنیر جدید کردند.

بعد از مدتی, هِم و هاو نیز به ایستگاه پنیر C رسیدند. آن ها توجهی به تغییرات کوچکی که هر روز در اطراف آن ها اتفاق می افتاد نکرده بودند. بنابراین برای آن ها مسلم بود که پنیرشان سر جای خود قرار دارد. هِم و هاو برای آن چه در آن روز دیدند آمادگی نداشتند.

هِم نعره زد:«چی, هیچی پنیر این جا نیست؟» و به نعره زدن ادامه داد« پنیر نیست؟! پنیر نیست؟!» انگار که اگر بلند داد بزند, کسی پنیر ها را سرجایش بر می گرداند.

بعد با صدای بلند فریاد کشید:« چه کسی پنیر مرا برداشته است؟»

سرانجام در حالی که دستهای را روی گوش هایش گذاشته و صورتش سرخ شده بود؛ از بیخ گلو فریاد کشید:« این عادلانه نیست!»

هاو فقط با ناباوری سرش را تکان داد. او هم شکی نداشت که همیشه در ایستگاهC پنیر وجود دارد. مدتی مات و مبهوت در آن جا ایستاد. هاو نیز برای این واقعه آمادگی نداشت.

هِم با داد و بیداد چیزی می گفت. اما هاو نمی خواست هیچی بشنود. او نمی خواست با واقعه ای که روبرو شده بود کنار بیاید؛ بنابراین تنها کاری که کرد این بود که همه چیز را به هم ریخت.

رفتار آدم کوچولوها اصلاً جالب نبود و ثمری نیز نداشت, اما قابل درک بود.

پنیر پیدا کردن کار ساده ای نبود. در ثانی یافتن آن برای آدم کوچولوها معنای خیلی بیشتری از رفع نیاز روزمره داشت. یافتن پنیر برای آن ها به معنای روشی برای به دست آمدن چیزی بود که فکر می کردند برای شاد بودن به آن نیاز دارند. آن ها بر اساس میل و ذائقه خویش, دیدگاه های خاصی در مورد پنیر داشتند. برای بعضی ها, یافتن پنیر به معنای مادیات و برخورداری از مال و ثروت بود برای برخی دیگر لذت بردن از سلامتی کامل, یا برخورداری از نوعی احساس معنوی ناشی از رفاه و آسایش بود. برای هاو پنیر فقط به معنای امنیت و صاحب یک خانواده ی دوست داشتنی شدن و زندگی در کلبه ای گرم و نرم در چدارلین بود.

برای هِم, پنیر به معنی دست یابی به پنیری بزرگ و ریاست بر دیگران و صاحب خانه ای بزرگ بر فراز تپه کمبرت شدن بود.

از آن جا که پنیر برای دو آدم کوچولو مهم بود, مدت زیادی وقت گذاشتند تا در مورد این که چه کار باید بکنند تصمیم بگیرند. اما تنها کاری که انجام می دادند این بود که به اطراف ایستگاه C خالی از پنیر پرسه می زدند تا ببینند آیا واقعاً در آن جا پنیر وجود دارد یا نه.

در حالی که اسنیف و اسکوری به سرعت در حال تغییر بودند؛ هِم و هاو همان آدمهای قبلی باقی مانده بودند.

آن ها درباره ی این بی عدالتی یزرگ رجز خوانی می کردند وجار و جنجال به راه می انداختند. هاو به تدریج افسرده شد. اگر فردا هم آن جا پنیر نبود چه اتفاقی می افتاد؟ او آینده اش را بر مبنای این پنیر ها برنامه ریزی کرده بود.

آدم کوچولوها نمی توانستند این اتفاق را باور کنند. چه طور ممکن بود این اتفاق بیفتد؟ هیچ کس به آن ها هشدار نداده بود. این درست مبود. اوضاع آن طور که آن ها تصور می کردند پیش نرفته بود.

آن شب, هِم و هاو گرسنه و ناامید به خانه رفتند. اما هاو قبل از رفتن روی دیوار نوشت:

هر چه قدر پنیر برایت مهم باشد بیشتر میل داری آن را نگه داری

روز بعد هِم و هاو خانه ی خود را ترک کردند و دوباره به ایستگاه پنیرC برگشتند زیرا هنوز انتظار داشتند به نحموی پنیر خود را پیدا کنند.

اما وضعیت فرقی نکرده بود. پنیر ها آن جا نبود. آدم کوچولوها نمی دانستند چکار کنند. هِم و هاو, مات و مبهوت, مثل دوتا مجسمه آن جا ایستادند.

هاو چشم هایش را تا جایی که می توانست محکم به هم فشرد و دست هایش را روی گوش هایش گذاشت. او فقط می خواست به چیزی فکر نکند و چیزی نشنود. او حتی نمی خواست بپذیرد که پنیر او به تدریج کوچک تر شده است بلکه معتقد بود پنیرش به طور ناگهانی از آن جا برداشته شده است.

هِم بارها و بارها وضعیت را تجزیه و تحلیل کرد. سرانجام مغز پیچیده اش, همراه با نظام اعتقادی پر قدرتش, از درک این جریان عاجز شد. پرسید:«چرا آن ها این کار را با ما کردند؟ واقعاً این جا دارد چه اتفاقی می افتد؟»

سرانجام هاو چشمهایش را باز کرد و به اطراف خود نگاه کرد و گفت:« راستی اسنیف و اسکوری کجا هستند؟ فکر می کنی آن ها چیزی بدانند که ما نمی دانیم؟»

هِم با تمسخر گفت:«چه چیزی را می دانند؟»

هِم ادامه داد:« آن ها فقط موش های ساده ای هستند که در برابر آن چه که اتفاق می افتد واکنش نشان می دهند. ما آدم کوچولو هستیم. ما استثنایی هستیم. باید بتوانیم به این موضوع پی ببریم و علاوه بر آن, ما مستحق چیزهای بهتری هستیم این مسئله نباید برای ما اتفاق می افتاد, حالا که رخ داد, حداقل باید از آن نفعی ببریم»

هاو پرسید:« چرا باید نفع ببریم؟»

هِم گفت:« برای این که این حق ماست»

هاو پرسید:« چه چیزی حق ماست؟»

«ما حق داریم که پنیر خود را داشته باشیم»

هاو پرسید:«چرا؟»

هِم گفت:« زیرا ما این مشکل را به وجود نیاورده ایم. شخص دیگری این کار را انجام داده و ما باید از این کار به نفع خود استفاده کنیم»

هاو پیشنهاد کرد:« شاید ما باید از تجزیه و تحلیل بیش از حد شرایط دست برداریم و راه بیفتیم و مقداری پنیر جدید پیدا کنیم»

هِم شروع به اعتراض کرد« آه, نه, من نمی خواهم تا آخر خط بروم و بفهمم که این جا چه اتفاقی افتاده است»

در همان حالی که هِم و هاو هنوز در تلاش برای تصمیم گیری بودند, اسنیف و اسکوری به شیوه ی خود خوش می گذراندند. آن ها در جستجوی پنیر به هر ایستگاهی که می یافتند داخل می شدند و به همه, راهروها و گوشه و کنار پرت و دور افتاده ی هزارتوی مارپیچ سرکشی می کردند. آن ها به هیچ چیز غیر از یافتن پنیر تازه فکر نمی کردند. موش ها تا مدتی نتوانستند چیزی پیدا کنند. سرانجام به قسمتی از هزارتو رفتند که قبلاً هرگز به آن جا نرفته بودند, یعنی ایستگاه پنیرN .

اسنیف و اسکوری با خوشحالی فریاد زدند:«آن چه در جستجویش بودیم یافتیم, محموله ی بزرگی از پنیر تازه!»

آن ها به سختی توانستند آن چه را که می دیدند باور کنند. این بزرگ ترین محموله ی پنیری بود که موش ها تا کنون دیده بودند.

در این فاصله, هِم و هاو هنوز در ایستگاه پنیرC مشغول ارزیابی وضعیت خود بودند. آن ها اکنون از عواقب و اثرات بی پنیری رنج می بردند, نا امید و عصبانی بودند و هم دیگر را برای وضعیتی که در آن بودند, سرزنش می کردند.

هر از گاهی, هاو به یاد دوستانشان, اسنیف و اسکوری, می افتاد و از خود می پرسید آیا آن ها تا کنون پنیر پیدا کرده اند؟ او بر این باور بود که آنها احتمالاً باید شرایط سختی داشته باشند, زیرا پرسه زدن در گوشه و کنار هزارتوی مارپیچ معمولاً اطمینان بخش نبود. او هم چنین می دانست که این کار فقط تا مدتی می توانست ادامه یابد.

هاو گاهی اوقات, اسنیف و اسکوری را در حال پیدا کردن پنیر جدید و لذت بردن از آن در ذهن خود تصور می کرد. او می اندیشید که چه قدر خوب می شد اگر دوباره در مارپیچ هزارتو به جستجو مشغول می شد و پنیر تازه ای پیدا می کرد. او تقریباً می توانست مزه ی پنیر تازه را احساس کند.

هاو هر چه قدر بیشتر خود را در حال جستجوی پنیری تازه و لذت بردن از آن در ذهن خود مجسم می کرد, برای ترک ایستگاه پنیرC مصمم تر می شد. بلاخره ناگهان با تعجب فریاد کشید:« بیا برویم!»

هِم فوراً جواب داد: «نه من این جا را دوست دارم. این جا راحت است. من خوب می دانم. به علاوه بیرون از این جا خطرناک است.»

هاو اعتراض کرد:«این طور نیست, ما قبلاً به نقاط مختلفی از هزارتو سرک کشیده ایم و می توانیم دوباره این کار را بکنیم»

هِم گفت:«من برای این کار خیلی پیر شده امو می ترسم. دوست ندارم گم شوم و خودم را مضحکه این و آن کنم, تو دوست داری؟»

با این حرف, ترس از شکست دوباره به سراغ هاو برگشت. امید او به پیدا کردن پنیر جدید رنگ باخت.

بدین ترتیب, هر روز آدم کوچولوها همان کار قبلی خود را دنبال کردند. آن ها هر روز به ایستگاهC می رفتند و هیچ پنیری در آن جا پیدا نمی کردند و با نگرانی و ناامیدی به خانه بر می گشتند.

آن ها سعی در انکار آن چه که اتفاق افتاده بود داشتند. خوابیدن برایشان مشکل بود. توان و انرژی آن ها هر روز نسبت به روز قبل کمتر می شد و به همین دلیل زود رنج و بی حوصله شده بودند.

خانه های آن ها دیگر مکان های امن سابق بود, نبود. آدم کوچولوها شب ها کابوس عدم دستیابی به پنیر را می دیدند.

اما هِم و هاو هم چنان, هر روز صبح به ایستگاه پنیرC بر می گشتند و در انتظار بازگشت پنیر بودند.

هِم گفت: «می دانی اگر ما فقط کمی بیشتر تلاش کنیم متوجه می شویم که اوضاع واقاً زیاد تغییر نکرده است. پنیر احتمالاً همین نزدیکی هاست شاید آن ها فقط آن را پشت دیوار قایم کرده اند.»

روز بعد هِم و هاو با آلات و ابزار حفاری دیوار برگشتند. هِم اسکنه را نگه می داشت و هاو با چکش به آن ضربه می زد, تا سرانجام سوراخی روی دیوار ایستگاه C به وجود آوردند. آن ها به آن سوی دیوار پریدند ولی آن جا هم پنیری در کار نبود.

هِم و هاو نا امید شدند. اما ایمان داشتند که می توانند مشکل را حل کنند. بنابراین صبح ها زودتر کار خود را شروع کردند. مدت بیشتری آن جا ماندند و سخت تر کار کردند. اما بعد از مدتی تنها چیزی که داشتند یک سوراخ بزرگ روی دیوار بود.

هاو کم کم داشت تفاوت بین فعالیت و بهره وری را می فهمید.

هِم گفت:« شاید ما فقط باید این جا بنشینیم و ببینیم چه اتفاقی می افتد. دیر یا زود آن ها پنیر را بر می گردانند.»

هاو دلش می خواست این حرف را باور کند. بنابراین هر روز هردوی آن ها با هم دیگر برای استراحت به خانه می رفتند و با بی میلی به ایستگاهC بر می گشتند. اما پنیر هرگز به آن جا بازنگشت.

تا این موقع آدم کوچولوها از گرسنگی, نگرانی و اضطراب ضعیف شده بودند. هاو از انتظار کشیدن برای بهبودی شرایط خسته شده بود. او کم کم متوجه شد که هر چه بیشتر در این وضعیت بی پنیری باقی بمانند شرایط بدتر خواهد شد. هاو می دانست که دارند وقت خود را تلف می کنند.

سرانجام, شروع به خندیدن به خودش کرد: « ها,ها,ها, منو نگاه کن, من هر روز بارها و بارها یک کار را انجام می دهم و انتظار دارم اوضاع بهتر شود. واقعاً وضعیت مضحک و خنده داری است.»

هاو دوست نداشت دوباره به گوشه و کنار هزارتو سرک بکشد. چون می دانست گم می شود. و ضمناً نمی دانست کجا می توانند پنیر پیدا کنند. اما وقتی که دید ترس و نگرانی دارد چه بلایی سر آن ها می آورد مجبور شد به خود بخندد.

او از هِم پرسید:« گرمکن و کفش ورزشی های ما کجاست؟»

و شروع به جستجوی آن ها کرد. ولی خیلی طول کشید تا آن ها را پیدا کند زیرا زمان پیدا کردن پنیر در ایستگاهC آن ها را به گوشه ای رها کرده بود. چون فکر می کرد دیگر نیازی به آن ها ندارد.

هِم وقتی دوستش را در حال گرمکن پوشیدن دید گفت: « تو که واقعاً نمی خواهی دوباره وارد هزارتوی مارپیچ شوی؟ چرا با من در این جا منتظر نمیمانی تا پنیر را به ما برگردانند؟»

هاو گفت: « چون تو دیگر به آن پنیر دست نخواهی یافت. من هم دیگر نمی خواهم آن پنیر را ببینم. حالا دارم می فهمم که آن ها هیچ وقت آن پنیر قدیمی را بر نخواهند گرداند. آن پنیر مال دیروز بود. امروز وقت پیدا کردن پنیر تازه است.»

هِم شروع به اعتراض کرد:« اما اگر در خارج از این جا پنیر نبود چی؟ و یا اگر پنیر بود و تو نتوانستی آن را پیدا کنی چی؟»

هاو گفت:« نمی دانم» او بارها و بارها این سوال را از خود پرسیده بود و دوباره همان ترسی را که با پرسیدن این سوال احساس می کرد و باعث می شد در آن جا پای بند شود احساس کرد.

سپس شروع به تفکر درباره پیدا کردن پنیر تازه و همه ی چیزهای خوبی که همراه با آن می آمد کرد و جرات از دست رفته ی خود را به دست آورد.

هاو گفت:« گاهی اوقات اوضاع تغییر می کند. روزگار همیشه بر یک روال نخواهد بود. الان یکی از همان مواقع است. این قانون زندگی است! یعنی دائم تغییر می کند و بنابراین ما هم باید تغییر کنیم»

هاو نگاهی به دوست لاغر و نحیف خود انداخت و سعی کرد او را سر عقل بیاورد. اما ترس هِم تبدیل به عصبانیت شده بود و گوش به حرف کسی نمی داد.

هاو نمی خواست به دوست خود توهین کند اما مجبور بود به حماقت خودشان بخندد.

به محض آن که هاو برای بیرون رفتن آماده شد احساس شادابی و سرزندگی بیشتری کرد و دریافت سرانجام توانسته به خودش بخندد و تصمیم بگیرد راه بیفتد و تغییر کند.

او اعلام کرد:« الان وقت رفتن به داخل هزارتوی مارپیچ است.»

هِم نه خندید و نه به او جواب داد.

هاو تکه سنگ کوچک و ریزی برداشت و فکر مهمی را که به ذهنش خطور کرده بود برای هِم روی دیوار نوشت تا درباره ی آن فکر کند. و بر طبق عادت قبلی که داشت حتی تصویری از پنیر دور آن کشید. به امید آن که این عکس هم کمک کند تا لبخند بزند, حقیقت را دریابد و به دنبال پنیر جدید برود. اما هِم نمی توانست آن را ببیند.

نوشته ی او این بود:

اگر تغییر نکنی, نابود می شوی

سپس هاو سرش را از سوراخ دیوار بیرون برد و با اشتیاق تمام به آن طرف سوراخ, به داخل هزارتوی مارپیچ پرید. بعد درباره ی این که چه طور خود را در این ایستگاه بدون پنیر گیر انداخته بود فکر کرد.

او باور کرده بود که احتمالاً هیچ نوع پنیری در هزارتوی مارپیچ وجود ندارد و یا اگر هم هست احتمالاً او نمی تواند آن را پیدا کند. چنین باورهای ترسناکی او را از پای در آورده بود و نومید و مایوس کرده بود.

هاو لبخند زد. او می دانست که هِم در این فکر و خیال غوطه ور است که چه کسی پنیر او را برداشته است؟ اما هاو در این اندیشه سیر می کرد که « چرا من زودتر راه نیفتادم و همراه با پنیر جابجا نشدم؟»

هاو همان طور که به داخل هزارتوی مارپیچ پا می گذاشت به پشت سر خود نگاه کرد, به همان جایی که از آن جا آمده بود و زمانی احساس می کرد جای راحتی است. احساس کرد به طرف آن منطقه ی آشنا کشیده می شود؛ اگر چه مدت ها بود که دیگر پنیری در آن جا وجود نداشت.

هاو هر لحظه جلوتر می رفت بیشتر نگران و مضطرب می شد که آیا واقعاً می خواهد به داخل هزارتوی مارپیچ برود؟ چیزی روی دیوار روبروی خودش نوشت و مدتی به آن خیره شد:

اگر نمی ترسیدی چکار می کردی؟

هاو درباره ی این جمله فکر کرد.

او می دانست که گاهی اوقات کمی ترس بد نیست. هرگاه بترسید که اگر کاری انجام ندهید اوضاع بدتر می شود, آن گاه به سوی عمل کشیده می شوید. اما اگر بیش از حد دچار ترس و وحشت شوید آن گاه نمی توانید دست به هیچ کاری بزنید و این خوب نیست. هاو به سمت راست خود به قسمتی از هزا رتوی مارپیچ که هرگز به آن جا نرفته بود نگاه کرد و ترسید. سپس نفس عمیقی کشید و به آرامی به همان طرف, به سوی ناشناخته ها به راه افتاد.

ادامه دارد....

۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

لیست امور اساسی

کارلوس چاوب از میلیونرهای آمریکایی در سال 1936 25000 دلار جایزه را برای بهترین پندی که به بگوید چگونه بهترین استفاده را از منابع گرانبها و غیر قابل بازگشتش بکند تعیین نمود هزاران جمله و نصیحت به او پیشنهاد گردید و در نهاین این پند را برگزید
روزتان را با لیست کردن کارها و امور اساسی که می خواهید انجام دهید آغاز کنید البته بعد از آن که موارد ناچیز و پیش پا افتاده را از آن حذف کردید

هیچ مانعی نامحدود نیست

می خواهم صحنه ای از یک فیلم را که در خاطرم مانده برایتان تعریف کنم دوربین مرغی را نشان می دهد که پشت حصار توری ایستاده و با حسرت به دانه های گندمی که در آن سو ریخته شده است می نگرد او هر چقدر تلاش کرد نتوانست تا از میانحصار به دانه ها برسد آن مرغ همین طور که بالا و پایین می پرید و اطراف را برانداز می کرد چشمش به انتهای حصار خورد
بله حصار تنها شش فوت طول داشت بنابراین به راحتی حصار را دور زد و به دانه ها دست یافت
نتیجه
وقتی که به مسئله ای می اندیشیم در حقیقت حوزه دید خود را نسبت به آن گسترش می دهیم پس هر تلاشی که بی ثمر می ماند علتی جز محدود بودن حوزه افکار و نگرش ما نخواهد داشت

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

پسر ایده آل

سناتور داگلاس مک آرتور این نوشته را در اتاقش نصب نموده است

خداوندا به من پسری عطا فرما که آن قدر نیرومند باشد که بر هراسش غلبه کند پسری که شکست را از روی صداقت پذیرا باشد و به وقت پیروزی فروتن باشد



خداوندا در موقعیت های دشوار و در مشکلات زندگی از پسرم محافظت فرما



به پسرم یاری رسان تا در برابر طوفان مقاومت کند به او یاری رسان تا به انسانهای ضعیف و درماندگان توجه کند



خداوندا به من پسری عطا فرما که دلی روشن و با صفا و هدفی والا داشته باشد پسری که به آینده امیدوار باشد اما از گذشته درس بیاموزد



اینگونه خواهم گفت زندگی را به هدر نداده ام

۱۳۸۷ فروردین ۵, دوشنبه

پسر من

ابراهام لینکن به معلم پسر خود نامه جالبی نوشته است که قسمتی از آن چنین است
....او باید دریابد که همه انسانها عادل و همه آنها راستگو نیستند اما به پسرم یاد دهید که در ازائ هر انسان حیله گر انسانهای صادق و درستکار نیز وجود دارند به او بیاموزید که در ازاء هر سیاستمدار خودخواه رهبری مدبر و کوشا نیز وجود دارد به او یادآور شوید که در ازاء هر دشمن نیز دوستی وجود دارد به او بیاموزید که اگر با کار و تلاش خود یک دلار بدست آورد بهتر از این است که اتفاقی پنج دلار روی زمین پیدا کند
به یاد بدهید که از شکستها درس بیاموزد از پیروزی ها لذت ببرد و بخاطر گذشته افسوس نخورد به او بگویید که کتاب می تواند چه نقش مهمی در زندگی او ایفا کند
به او تفکر عمیق را یادآور شوید و این که به پرندگان در حال پرواز در آسمان بنگرد به گل های باغچه به تلاش زنبورها و
به پسرم یاد بدهید مردود شدن در یک امتحان بسیار بهتر از تقلب کردن است همچنین با انسانهای آرام به آرامی و با سرکش ها با سرکشی برخورد نماید
به او بگویید که به اصول و عقایدش پایبند باشد حتی اگر همه با او مخالفت کنند و این که سخن همه را بشنود و آنچه را به نظرش درست میرسد برگزیند
و در پایان به پسرم ارزشهای زندگی را بیاموزید

بعدش چی؟

هنری فورد هر جمعه برای زنش از یک گلفروشی گل میخرید یک بار از گل فروشی پرسید : آقای محترم شما مغازه خوبی دارید چرا یک شعبه دیگر نمی زنید
گل فروش گفت بعدش چی آقا
فورد گفت بعد از مدتی نیز چندین شعبه در دیترویت خواهید کرد
گل فروش گفت بعدش چی آقا
فورد گفت بعد هم در تمام آمریکا
گل فروش گفت بعدش چی آقا
فورد با عصبانیت گفت لعنت بر شیطان بعد می توانی راحت باشی
گل فروش گفت همین حالا هم راحت هستم
فورد سرش را پایین انداخت و رفت

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

همه کس یک کس هر کس هیچ کس

این داستانی در مورد چهار فرد به نام های همه کس یک کس هر کس و هیچ کس است
هنگامی که یک کار مهم باید انجام شود همه مطمئن هستند که یک کس آن را انجام خواهد داد
هر کس می توانست آن کار را انجام دهد اما هیچ کس آن را انجام نداد یک کس به این خاطر عصبانی شد چون این وظیفه همه بود همه کس فکر کردند هر کس می توانست از عهده آن کار برآید اما هیچ کس نفهمید که همه کس آن را انجام نخواهد داد
در نتیجه هر کس یک کس را سرزنش می کرد در موقعیتی که هیچ کس آن چیزی را که هر کس باید انجام می داد انجام نداد