۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

چشمه

"چشمه"

در بلنداي يك كوه بلند
در دل  يك صخره سخت
يك چشمه آبي پاك
مادر چند نهال گشته بود
 
چشمه  از خود عشق مي جوشيد اما
نمي ديد معشوقه خود را 
 
زيرا كه صخره ستمگر
 چشم چشمه را پر كرده بود
اما چشمه ناميدي را نمي شناخت
 
تا كه روزي از آن نزديكي
دو انسان شده ! از راه رسيدند
 
در كنار دل چشمه
زير درختان نشستند
 
گفتند و گفتند از دنيا
ازبزرگي اين چرخ
از خورشيدک زيبا
 و واژه هائي آشنا ...
 اما  از غريبستان
 
دل چشمه پر مي گشود
از دنياي كلمات
تا به عمق معناها
با چشمهايش تصور مي كرد
دنيا را
آسمان را
خورشيد را
 
و همين شد روزي
رو به صخره كرد وگفت
صخره  اي دوست عزيزم
 
فرصتي از تو مي خواهم 
تا ببينم دنيا را
خورشيد را
آسمان را
 
فرصتي مي دهي آيا ؟
اما صخره آنقدر دلسنگ بود
حتي يك نه هم نگفت !
 
و به ناگاه لرزيد 
دل نازك زمين 
و صخره افتاد
به جهنم دره خودخواهي خود
 
و چشمه ديد خورشيد را
به خورشيد خنديد
و مدتي بعد
خورشيد هم به او خنديد
و چشمه از خجالت نگاه خورشيد
آب كه بود...
آب تر شد !
و چشمه عاشق خورشيد
در پي وصال معشوق
اوج گرفت و به آسمان رفت 
و از شرم حضورش در كنار خورشيد
عرق سرد خجالت 
چشمه ما را يك ابر كرد
در ته آسمان آبي
هم دنيا را ديد
زمين را ديد
كوه بلندي كه چه كوچك شده بود !
 
چشمه زيبائي ها را ديد
مهر را ديد
پرنده را
مردم مشغول شده در تقدير را ...!
 
و چندي گذشت
ابر ما فراموش كرد چشمگي اش را
كه عشق مي داد به همه دنيايش
هر چند كوچك
اما همه دنيايش بود
 
ابر ما در بالا بود
جو گير شد !
مغرور شد
همه را كوچك ديد
به همه مي خنديد
خنده كه نه...
 نيشخند مي زد
 
و ابر به خود لرزيد
و قطره اي شد و افتاد
در اقيانوس همانندي ها !
 
غرور ابر ما را خوار کرد
آواره کرد
بیچاره کرد
تکه تکه شد میان توده ها 
تا که بیابد باز اسرار خدا 
آن خدائی که همه یک دانه اند
با هم هستند ولی یگانه اند 
 
آری ای دوست، ابر تکه تکه گشته بود
هر قطره ای در یک بیکران سرگشته بود
قطره ها دور از هم و با هم شدند 
دل ابر تکه تکه  و سرگشته  بود
و اینک آماده حقیقت گشته بود 
 ديد همه يكرنگ
همه يك نوع 
همه هيچند
اما اين همه هيچ، دريائي ساخته است ...
 
و در عمق اين هيچستان
چه هستي ها برپاست
و خدا مي داند
كه چه عالمي برجاست 
يكي از اين هيچ ها به دل كوسه اي مي رفت
تا درد دل كوسه را گوش كند
 
هيچ ديگر مي رفت در دل يك ماهي پير 
تا كه راز جواني را درك كند
 
چشمه فهميد 
راز هستي را 
که همه همنوعند
همه از یک وجود
همه از یک سرشت
قطره ها هر یکیشان یک عالم است  
غرور است که من و او ساخته است 
من توام تو هم خود منی 
غرور یعنی نیروی اهریمنی
چشم دل چشمه دوباره باز شد 
تابش نور خداوندی آغاز شد
و اينجا بود كه از ته دل گرييد...
دلش گرم شد از نور خدا
 
و باز اوج گرفت
تا ته اين آسمان 
 
و باز هم چشمه ما ابري گشت
و تازه به مسیر قبلی رسیده بود
اما این بار حقیقت را دیده بود
چونکه گوش جان ابر باز شد
 یعنی که او محرم راز شد
و اين يعني يك گام بلند
در ره تكميل وجود
راه پايان هر موجود
راه هستي
راه عشق
راه انتها دار بهشت !
 
چشمه ابر شده گوش مي داد
به نداها
 به نواها... به دعا ها
به نياز ها ، به نمازها
و از آن بالا
براي هر موجود
دعا مي كرد
نماز مي خواند !
و نمي دانست كه خودش 
با اين كار
داشت رشد مي كرد
 
 
ابرما با بچه ها مي خنديد
پرنده ها را مي فهميد
با گندم مي رقصيد
 
تا يك روز پدر پيري را ديد
غصه بيماري دختر يكدانه او
خنده را از لبش دزديده بود
ديو پليدي ها
اين اساس هر چه نامردي ها !
مرد را به تكاپو افكنده بود
 
پير مرد شنيده بود
آب روشنائيست
آب باران پاك ترين چيز خداست
 
و ابر نجوا كرد
و از غصه خود گفت با ابر دگر
و اينطور شد كه ابر گرييد
و افتاد در كاسه پشت بام خانه آن پير
 
و مرد كاسه را به دختر بيمارش داد
و ابر به دل دخترك تنها رفت
 
و بيماري تا كه ابر آب شده را ديد
ترسيد
لرزيد
زيرا كه ابر خدائي شده بود
زبس كه فكر موجوادت دگر كرده بود
و اينطور شد كه دخترك شفا يافت 
و چشمه اي ابر شده انسان شد
جزئي از يك كل
جزئي از يك هيچي
مثل هر يك انسان
چشمه ي قصه ما كمك مي كرد دختر را
مهربانيش را عطا مي كرد
و نمي دانست چشمه با اين كار
كه خودش را پيدا مي كرد !
 
هر خودي در پي خود مي گردد
هر چه كه جز خود را گردد 
تو يقين دان كه بيخود مي گردد!
 
خود شدن در بي خودي است
مثل قطره در دريا 
مثل يك دست در انسان
مثل يك برگ درخت
مثل يك درخت از جنگل
 
آري اي دوست
چشمه داشت مي فهميد
چرخه هستي را
كه اگر هر هيچ نباشد
مي لنگد اين چرخ
 
در اين چرخه  هستي خيال
حقيقيت يك خيال شيرين است
در پي خود مي گردي
تو خود جان جهاني
تو خود عمر نهاني
زندگي جاريست
چه در جسم باشي
در چه در بي جسمي
زندگي جاريست
نگاه كن به قطاري كه در گذر است 
از پنجره كوچك كلبه تنهائي ها
قطار الان است
وقتي كه رفت
در گذشته مي رود
و قطاري كه نيامده از آينده....
 
اما اي عزيز برو بالاتر از كلبه تنهائي ها
گام بگذار به پشت بام تنهائي ها
قطار را مي بيني از دور
كه در آينده نيست
در حركتي ارام
مي آيد رقصان
و قطاري كه مي رود
و حالا برو بالاتر 
بالاتر از پشت بام خودخواهي ها
تو ببين هستي را
كه همانند قطار هميشه در حركتند
زندگي اين است آري
هميشه بودن
هميشه ماندن
هميشه رقص
هميشه حركت
حال و گذشته و آينده در ديد كوته نظران جاريست
چشم دل باز كن كه ببيني  زمان بي زماني را 
 
گذر كن از هر چه كوته بيني ها
زندگي زيباست
به تو مي گويد اين را
پروانه
گل
رنگ رخسار شقايق ها
 
همه ما همسفريم
به سرزمين خوشبختي ها
و مي گرديم
مي رقصيم
تا بهتر شويم از اينك ماندن
ما چه ابر
چه آب
چه چشمه
چه گياه
چه انسان
روح واحد خوشبختيهائيم
گوش جان بسپار به طبيعت
كه ببيني صدايت مي زند
خداوند هستي بخش
كه بيا
كه بيا
که بیا
بپيوند با خدا
هستي را لمس كن در هستي
و بدان تا وقتي
در خوپرستي ها هستي
خارجي از دايره تكامل هستي
هر چه هست و نيست در هستيست
اين جهان يكسره سرمستيست
غصه و غم  يك حسند
اما تو خود نهايت وجودي
ذات آفرينش تو
از شادي و رقص است
براي من و تو اي انسان
زندگي سراسر يك درس است 
درسی از عمق وجود هستی 
که بدانی که نمیدانی
پایان
نوشته مهدی محمدی دهقانی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

سفر به ارمنستان - قسمت هشتم

بعد از اينكه از خانه خيالمان راحت شد و در آنجا مسثقر شديم و كليدها را تحويل گرفتيم كمي استراحت كرديم و بعد از دوش حمام تصميم گرفتيم بيرون برويم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

اشعار برگزيده خيام

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست


بر چهره گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است


می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصل از ایام جوانی این است

هنگام گل و باده و یاران سر مست

خوش باش دمی که زندگانی این است

بر شاخ امید اگر بری یافتمی

هم رشته خویش را سری یافتمی

تا چند ز تنگنای زندان وجود

ای کاش سوی عدم دری یافتمی




تصویر

از جمله رفتگان این راه دراز


باز آمده ای کو که به ما گوید راز

هان بر سر این دو راهه آز و نیاز

چیزی نگذاری که نمی آیی باز



ای دل! غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نه ای غمان بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور


در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این عالم راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست


این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم ایام مرا یاد نگشت

روزی که نیامدست و روزی که گذشت

سخني از با يزيد بسطامي


با يزيد بسطامي را ديشب در بحثي كه با يكي از دوستانم داشتم با نامش آشنا شدم ولي با طرز تفكرش آشنا نيستم از دوستاني كه با تفكرات اين عارف بزرگ آشنا هستند خواهشمند است براي من ايميل و يا كامنت ارسال فرمايند


سواره ی دل باش،

وپیاده ی نفس!

داستان تو درمیان مردان ،

داستان سیل است و دریا،

زیرا که سیل،تا تنهاست،بانگ و خروش دارد!

چون به دریا رسد،وبه دریا درآمیزد،

از آن بانگ و فریاد،و آرام گیرد،

و دریا را از او،خبر نه!

نه بر دریا افزوده،

و نه اگر باز گردد،

چیزی ازآن کاسته !

پنج سال نخست زندگي




شخصيت آدمي از هزاران عامل و عنصر تشكيل يافته است اين عناصر بايستي با يكديگر هماهنگ باشند و جهت گيري آنها به يك سمت (ديدگاه سيستمي)


بعبارتي ساختار فكري آدمي مثل يك ساختمان مي باشد كه از هزاران آجر تشكيل يافته است مهمترين قسمت ساختمان فنداسيون و يا پي ساختمان مي باشد در صورتيكه پي ساختمان محكم و مهندسي ساز باشد مي توان ساختار محكم و زيباي روي آن بنا نمود و يا اگر بعدا تمايل به تغييراتي درآن بيافتيد به راحتي امكان پذير است و ميتوانيد مطمئن باشيد از باد و طوفان و زلزله در امان است و بقولي با اين بادها نمي لرزد.

ولي برعكس آن در صورتيكه پي ساختمان شل و ضعيف باشد بعدا اگر مايل به تغييراتي باشيد امكان پذير نيست و شبها با ترس بايستي سر به بالين گذاريد زيرا با هر باد و طوفان زلزله خانه ويران مي شود و يا بعبارتي با هر بادي مي لرزد .


من منظورم تربيت كودك و بچه هاي اين سرزمين است مسئوليت تربيت آن مسئوليت بس سنگين و خطيري مي باشد آگاه باشيد 5 سال نخست زندگي هر فردي شالوده شخصيت آن راتا آخر عمر تشكيل مي دهد

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

سفر به ارمنستان - قسمت هفتم


در چند سال اخير تعداد زيادي از ايرانيان براي تفريح به ارمنستان سفر مي كنند براي همين شغل جديدي درارمنستان ايجاده شده كه به زبان فارسي به آن دلالي مي گويند . دلالي آپارتمان ويلا و.....
**********************************
ساعت 11 شب به ايروان رسيديم هوا تقريبا سرد بود ما روز 29 اسفند يك روز مانده به سال تحويل در ايروان بوديم و باتوجه به اينكه ميخواستيم خانه اجاره بگيريم به هتل نرفتيم حال 11 شب جاي باز نيست راننده جوان و با ادب ما كه تازه ازدواج كرده بود در اين چند ساعت كه با او بوديم پسري بسيار مودب مرتب و با ايمان بود. فقط مشكل ما با او اين بود كه فارسي و انگليسي اصلا بلد نبود .
پدر و برادر راننده فارسي مي توانستنند صحبت كنند و ما هر چيزي راكه ميخواستيم به راننده بگويم سريع شماره پدرش را مي گرفت و ما به او مي گفتيم و او براي پسرش به ارمني ترجمه مي كرد .ما به پدرش گفتيم خانه ميخواهيم و او به پسرش گفت و پسرش هم چندتا شماره داشت كه به اولي زنگ زد يعني به همان دلال
بعد از 10 دقيقه اولين دلال پيدايش شد و يك خانه دو خابه ولي تميز و مركز شهر را شبي 150 دلار به ما قيمت داد يعني 150000 تومان
در ايام عيد قيمتها را چند برابر مي كنند تصميم گرفتيم به دلال بعدي زنگ بزنيم دلال بعدي هم بعد از حدودا 10 دقيقه آمد و او با چونه زني شبي 90 دلار با ما توافق كرد و ساعت 12 شب عازم خانه شديم
صاحب خانه كه ويلاي هم بود يك زن و مرد ارمني مسن بودنند پول 5 شب را يكجا از ما گرفت و خانه را به ما تحويل داد
بعدا فهميديم از اين 90 دلار شبي , به صاحب خانه شبي 40 دلار بي انصاف داده است
محل سكونت صاحب خانه ما كنارمان بود و اصلا با ما كاري نداشتنند فقط به ما گفت اگر كاري خواستيد انجام بدهيد سعي كنيد كسي نبيند من منظور او را كه نفهميدم !ولي بعدا متوجه شدم

البته فارسي نمي دانست صحبت ولي دلال فارسي را به راحتي صحبت مي كرد .

سفر به ارمنستان - قسمت ششم



مسير پراز پيچ و خم است خستگي مسير شما را بخواب مي برد
ما حدودا ساعت 9 شب بود كه تصميم گرفتيم براي شام جاي بياستيم به راننده با ايما و اشاره فهمانديم كه رستوران خوبي اگر مي داند بياستد راننده هم يه رستوران خوب بين جاده اي ايستاد بچه ها تصميم گرفتنند گوشت خوك ميل كنند .
رستوران خيلي ساده بود و كساني كه در رستوران كار مي كردنند همه زن بودنند سفارش گوشت خوك تا آماده شدن ان نيم ساعت طول كشيد زيرا آن را كباب كردنند البته تا آماده شدن گوشت خوك آنقدر خوراكي آوردنند كه ما پيش خودمان گفتيم به شام نيازي نيست
نان تازه پنير سبزي ماست ترشي سه مدل
مزه پنير ارمنستان با ايران فرق دارد البته كمي شور است
مزه ترشي هم همينطور البته براي ما كه تازگي داشت شرابهاي آن رستوران همگي دست ساز بودنند و دو مدل داشت شيرين و تلخ و بسيار ارزان
بالاخره گوشت خوك را آورددنند يك سيني پر از گوشت خوك و بچه ها ميل كردنند.
ذائقه ما ايرانيها (مسلمانها) با گوشت گوسفند سازگار است يعني مثلا خودم 37 سال است كه گوشت گوسفند مي خورم و تا كنون گوشت خوك نخورده ام و اگر براي اولين بار گوشت خوك بخورم با ذائقه من دمساز نمي شود ولي در ارمنستان گوشت خوك غذاي عياني و لوكس است و آدمهاي پولدار از آن استفاده مي كنند و آدمها طبقه پايين در شب عيد و يا در مهمانيها از آن استفاده مي كنند
گوشت خوك سفيد است و ترد و پر چرب حتما در صورت ميل با شراب باشد كه چربيهاي آن را كمرنگ نمايد.
كه با شراب سرو ميشود در كل شام خوبي بود و كلا به قيمت ايران 45000 تومان شد براي سه نفر

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

ده نكته درباره عشق كه شما نمي دانيد


با سلام مقاله جالبي درباره عشق اقتباس شده از سايت ياهو
در ادامه سعي مي كنم ترجمه آن نيز بنويسم ولي مقاله خوبيست گرچه مربوط به فزهنگ غرب مي باشد لطفا در خواندن اين نوع مقالات گرچه خوب مي باشند ولي عناصر فرهنگي تان را مد نظر قرار دهيد
زيباي به تنوع مي باشد
ما بايد عناصر خوب غرب را بگيريم و در فرهنگ خود حل كنيم فرهنگ روديست جاري كه مدام بايد آب در آن جاري باشد


RELATIONSHIPS
Redbook
10Things You Don't Know About Love

Love is patient. Love is kind. And it keeps you healthy, happy, and wrinkle-free! Check out these and the other amazing advantages to adoring your family, your friends, and even Fido.

By Louise Jarvis for Redbook Updated: Apr 7, 2009
dating couple
RATING THIS ARTICLE

Love is like chocolate. There's a reason newlyweds can't get enough of each other: Love is a kind of chemical addiction, says Helen Fisher, Ph.D., an anthropologist at Rutgers University, who scours MRI bran scans for the secrets of love. Falling in love activates the "pleasure" centers of the brain and increases production of the feel-good chemical dopamine, which plays a key role in addictions. And eating chocolate affects the same brain regions, which is why it's hard to stop at one piece of candy. How? A surge of dopamine is part of a chemical cocktail that boosts your mood and energy levels, and sharpens your ability to focus on -- read: obsess about -- your sweetie. Is it possible to feel that rush even after you've been married for years? Absolutely. "Novelty drives up dopamine too," says Fisher. So you can get a boost from trying something new in the bedroom or ordering takeout Thai food instead of your usual pizza.



2. Your nose knows he's the one. Did you just know he was the man for you? Thank your sense of smell. "Women can sniff out a partner who is a good genetic match for having kids," says James V. Kohl, a clinical laboratory scientist and coauthor of "The Scent of Eros: Mysteries of Odor in Human Sexuality." Kohl and other smell researchers have found that women are instinctively drawn to the scent of men who are genetically different from them, which is a good thing. "If you choose a partner whose genes are too similar to yours, your children are at an increased risk for health problems," he explains. What draws you to one guy over another is his pheromones, unique chemical by-products of hormone production. Women are especially good at detecting pheromones during ovulation, when our sense of smell is strongest. When you like what you smell, your estrogen levels go up, sparking desire


.
3. Marriage doesn't make you crazy -- it keeps you sane. Forget the popular image of the married couple driving each other nuts. "Studies show that getting married improves mental health and decreases depression," says Linda Waite, Ph.D., a sociologist at the University of Chicago and coauthor of "The Case for Marriage." In fact, one study found that people who've never walked down the aisle are more likely to be admitted to a psychiatric facility. "Many women gain a deep satisfaction from the intimacy found in marriage," says Scott Haltzman, M.D., clinical assistant professor of psychiatry at Brown University. "That sense of belonging bolsters their sense of self-worth and purpose," enhancing their mental stability

.
4. Marriage keeps you healthy, too. Saying "I do" isn't just good for your mind. Married people -- even those in less-than-perfect unions -- are physically healthier than those people who aren't married. They have stronger immune systems, better resistance to viruses such as colds and flus, fewer long-term illnesses and disabilities, fewer hospitalizations, better survival rates for the illnesses they do get, and longer life spans -- by up to eight years! Interestingly, though, when it comes to preventing heart disease and strokes, studies have found that being hitched helps only if your relationship is happy. "Your heart knows whether your marriage is good or not," notes Haltzman

.
5. It's better to be hitched than rich. What makes people happiest? Being wealthy helps, but it's a solid marriage that seems to rank highest on the smile scale. According to a Dartmouth study, having a good marriage is equal to the satisfaction gained from earning an extra $100,000 a year. So you really can be rich in love

.
6. A dad's love runs deep, too. If you think there's nothing more amazing than a dad nuzzling his newborn or walking hand-in-hand with his grade-schooler, you're right: "When a man holds his child, he experiences a very distinct and powerful hormone change," explains Fisher. "We see this in humans and in animals." His levels of testosterone -- a.k.a. the aggression hormone -- go down, while his levels of the connecting hormones oxytocin and vasopressin increase, which triggers bonding by making him crave closeness.
These physiological changes have been around since the dawn of time, but today's fathers are much more hands-on, which actually deepens their attachment to their kids as they grow. A recent survey found that 93 percent of dads with school-age children hug them at least once a week, which is up from 90 percent a decade ago; 60 percent hug them every day. Hugs have a biological benefit, too: They reduce heart rate, blood pressure, and stress hormones, and boost the immune system -- of the hugger and the huggee

.
7. Puppy love is powerful. Many studies have found that pets can lower blood pressure and ease loneliness. Now, new research from the University of Missouri-Columbia suggests the hormonal changes that occur when people and dogs interact could counteract depression and stress disorders, too. Just a few minutes of petting Fido causes a release of happy hormones like serotonin and oxytocin, while reducing stress hormone levels. You don't even need your own pooch to reap the benefits, says researcher Rebecca Johnson: "You get them when you pet any dog

."
8. Getting busy keeps you young. People who have physical intimacy four to five times a week look more than 10 years younger than those who have physical intimacy twice a week, according to a 10-year study of 3,500 people at the Royal Edinburgh Hospital in Scotland. Why? Experts aren't sure, but they do know from previous research that the testosterone released during climax helps men maintain muscle mass. As for women, the estrogen surge experienced during physical intimacy may make our hair shinier and skin smoother, both signs of youth

.
9. Chick flicks turn him on. Your man may not realize it, and he certainly won't admit it, but this romantic genre is more likely to inspire sensual feelings in him than his favorite action flick, according to a study at the University of Michigan. Researchers there found that watching a romantic movie can boost a guy's progesterone levels by more than 10 percent, increasing his lovey-dovey feelings. Still, getting him to sit through "Bridget Jones's Diary" on DVD may be tricky -- even on Valentine's Day. So rent a chick flick with romantic leanings cloaked in a tough-guy hero. For that, "Casablanca" never fails

.
10. Love is a wonder drug. No, really. As if there weren't enough reasons to put on some Barry White, here's more good news about physical intimacy. During a sensual encounter, your body pumps out 200 percent more endorphins (those feel-good chemicals responsible for a runner's high), according to a recent Johns Hopkins University study. Other research has found that physical intimacy relieves headaches and zaps mild depression instantly. The adrenaline released can act as a natural antihistamine, clearing up the winter snuffles. One study even showed it was 10 times more effective than Valium at giving people a calm, contented feeling. No Rx required!
Reprinted with permission of Hearst Communications, Inc.

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

سفر به ارمنستان - قسمت پنجم



ارمنستان كشوريست فقير در طول مسير از مرز تا خود ايروان كارخانه اي مشاهده نكرديم
خانه ها قديمي مردم ساده و امكانات ساده اگر چيزي هم مانده باشد از زمان اتحاد جماهير شوروي بوده است
ارمنستان اصالت خاصي دارد سنگها خانه ها و حتي انسانها با تو صحبت مي كنند . با اينكه كشوريست فقير ولي مردمش آرام خونسرد و با محبت هستنند و غرور خاصي هم دارنند قوانين را رعايت مي كنند مرتب لباس مي پوشند و در كل به تو مي گويند با صاحب فرهنگ هستيم
واقعا امكانات كم دارنند و بسيار عقب افتاده از نظر سرمايه و تكنولوژي
در طول مسير اگر از خستگي راه خوابت نبرد مناظر زيبايي را خواهي ديد كارخانه جات قديمي كه ديگر كار نمي كنند سبك ساختمان سازي سبك كارخانه سازي كه آنها را متمايز ميسازد
همه چيز با تو صحبت مي كند و مدام تورا به حس و هواي شوروي سابق مي اندازد
لازم به تذكر است در بين جاده وضع دستشويي بسيار بد است اولا در ندارنند و دوم اينكه بسيار كثيف هستنند كه شما را از قصدتان منصرف ميسازد با اين حال دستمال كاغذي هميشه همراهتان باشد
صحنه بعدي كه جلب توجه مي كند نحوه آويزان كردن لباس روي طناب است كه دو تا عكس آن را بالا گذاشته ام كه خودتان قضاوت كنيد

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

سفر به ارمنستان - قسمت چهارم





من با خودم يك چمدان بزرگ پر از لباس و كفش برده بودم در حاليكه اصلا لازم نبود بالاخره سوار ماشين لادا شديم و برايمان موسيقي ارمني و روسي هم گذاشت جنوب ارمنستان احاطه شده از مناطق كوهستاني و سنگي و كمتر جاي را پيدا مي كني كه بشود خانه ساخت . جاده اي كه از مرز ايران و ارمنستان تا ايروان مي رود جاده باريكي است بدون علائم و حفاظا اين جاده دوطرفه است و اكثرا و بيشتر ماشينهاي سنگين تردد مي كنند بسيار بايد مواظب باشي البته تردد در اين جاده كم است و بسيار خلوت و همين خطر آن را افزايش مي دهد. حتما اگر با ماشين خود در ايام عيد و سرد به ارمنستان مي رويد زنجير چرخ فراموش نشود و لباس گرم عكس فوق منطقه قاجاران است در 7 فروردين ماه چنان يخبندان بود كه بسياري از ماشينهاي سنگين ايستاده بودنند و جرات حركت نداشتنند و در مسير حداقل سه تريلي را مشاهده كرديم كه چپ كرده است خلاصه كلام بسيار مواظب باشيد كمي كه از مرز ايران فاصله بگيريد وارد منطقه قاجاران ميشويد كه كوهستاني و سرد است اولين روستايي كه رسيديم متعجب شديم كه دختران چقدر لباسهاي شيك مي پوشنند اكثرا چكمه چرمي كه تا زانو مي آيد و شورتك لي مي پوشنند به اين روستا كه رسيديم در يه بغالي ايستاديم كه كمي خوراكي بگيريم جالب بود توي بغالي پر بود از مشروبات الكي و نكته بعد نصب اتيكت قيمت بود كه دوستان من كه در ايران مشروبات الكي ممنوع است و قيمتها بسيار بالا متعجب شده بونند مثلا آبجو به پول ايرا 900 تومان ويسكي 43 درصد 9000 تومان مشروب سه ساله 8500 تومان دوستان من چندتا آبجو گرفتنند و سوار ماشين شديم و به حركتمان ادامه داديم. هر كاري كه كرديم راننده آبجو نخورد و فقط مي كفت پليس

۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه



كاش لايق آن بودم ، كه در وصف حضرت خيام چيزي بگويم ، يا بنويسم . ولي آنان

كه به درستي شخصيت اين اديب برجسته و ممتاز را لمس كرده اند وحقيقت خيام

و آن ديوار باريكتر از موي بين واقعيت و خيال را ، در اشعار اين آزاد مرد ادبيات

ايران تمييز داده اند . خود بهتر ميدانند كه خاموشي ، در برابر شخصيت آن بزرگوار

تنها سلاح ممكن ميباشد. خيام اگر چه كم سروده است ولي به جرات ميتوان گفت

آنچه كه سروده است ، در نوع خود بي نظير است.

************************************************************

زان کوزه می که نيست دروی ضرری


پر کن قدحی بخور به من ده دگری


زان پيش تر ای پسر که در رهگذری


خاک من و تو کوزه کند کوزه گری

تنگی می لعل خواهم و دیوانی


سد رمقی خواهد و نصف نانی


وانگه من و تو نشسته در ویرانی


خوش تر بود آن ز ملکت سلطانی

در گوش دلم گفت فلک پنهانی


حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟


در گردش خود اگر مرا دست بدی


خود را برهاندمی ز سرگردانی

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی


هر لحظه به دام دگری پــا بستی


گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم


آیا تو چنان که می نمایی هستی

ای آن که نتیجه چهار و هفتی


وز هفت و چهار دايم اندر تفتی


می خور که هزار باره بيش ات گفتم


باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی

از آمـدن بـهار و از رفـتن دی


اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی


می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم


غم های جهان چو زهر و تریاقش می

می خور که فلک بهر هلاک من و تو


قصدی دارد به جان پاک من و تو


در سبزه نشین و مــی روشن می خور


کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو


گاویست بر آسمان قرین پروين


گاويست دگر نهفته در زير زمين


گر بينايی چشم حقيقت بگشا


زير و زبر دو گاو مشتی خر بين

یک چند به کودکی به استاد شديم


یک چند ز استادی خود شاد شديم


پايان سخن شنو که ما را چه رسيد


چون آب بر آمدیم و چون باد شديم


ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم


با این همه مستی ز تو هُشیار تریم


تو خون کسان خوری و ما خون رزان


انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟


ما لعبتگانيم و فلک لعبت باز


از روی حقیقتی نه از روی مجاز


یک چند درین بساط بازی کردیم


رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

با يار چو آرمیده باشی همه عمر


لذات جهان چشيده باشی همه عمر


هم آخر کار رحلتت خواهد بود


خوابی باشد که ديده باشی همه عمر

آنان که محيط فضل و آداب شدند


در جمع کمال شمع اصحاب شدند


ره زين شب تاريک نبردند به روز


گفتند فسانه ای و در خواب شدند

آن بی خبران که در معنی سفتند


در چرخ به انواع سخن ها گفتند


آگه چو نگشتند بر اسرار جهان


اول ز نخی زدند و آخر خفتند

آنان که اسیر عقل و تمییز شدند


در حسرت هست و نیست ناچیز شدند


رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین


کان بـی خـبران بغوره میویز شدند

گویند بهشت و حور و کوثر باشد


جوی می و شير و شهد و شکر باشد


پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه


نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد


گویند بهشت و و حور عین خواهد بود


وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود


گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک


آخر نه به عاقبت همین خواهد بود

اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند


يک همدم پخته جز می خام نماند


دست طرب از ساغر می باز مگیر


امروز که در دست بجز جام نماند

چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ


پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ


خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی


از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ

می نوش که عمر جاودانی این است


خود حاصلت از دور جوانی این است


هنگام گل و مل است و یاران سرمست


خوش باش دمی که زندگانی اينست

دوران جهان بی می و ساقی هیچ است


بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است


هر چند در احــوال جــهان می نگرم


حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

گویند که دوزخی بود عاشق و مست


قولی است خلاف دل در آن نتوان بست


گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود


فردا باشد بهشـت همچون کف دست

امروز که نوبت جوانی من است

می نوشم از آن که کامرانی من است


عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است


تلخ است از آن که زندگانی من است

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

سفر به ارمنستان - قسمت سوم



هنگام ورود به گمرك ارمنستان اولين چيزي كه جلب توجه مي كند نوع پوشش زنان است مخصوصا پليس گمرك ارمنستان كه با پوشش بسيار شيك و مرتب و اندامي مناسب
ما بعد از پرس و جو درباره قيمت ماشين دربست با جواني كه اصلا زبان فارسي نمي دانست آشنا شديم كه راننده بود و با قيمت پايين تري راضي بود ما را تا ارمنستان ببرد . لازم بذكر است انجام امور اداري يكساعت وقت شما را مي گيرد و در صورتيكه ماشين خودتان را بخواهيد ببريد مقداري بيشتر طول مي كشد .
هزينه ماشين دربستي از مرز ايران تا ايروان در ايام عيد 50000 درام مي باشد كه ما با همين جوان با قيمت 40000 درام توافق كرديم در ايام ديگر قيمت بشدت سقوط مي كند و اكثر راننده ها و اهالي مرز فارسي كم و بيش بلندنند.
ماشيني كه ما انتخاب كرديم لادا بود lada ماشين روسي اكثر ماشين هاي ارمنستان لادا مي باشد



اكثر كساني كه در مرز ايران و ارمنستان هستنند زبان فارسي بلد هستنند و مي توانيد با آنها ارتباط كلامي برقرار كنيد ما بعد از خارج شدن از گمرك ارمنستان با تعداد زيادي راننده روبرو شديم كه همگي يك قيمت را مي گفتنند 50000 درام كه به پول ما ميشود 150000 تومان ما با يك پسر كه حدودا فكر كنم 24 سال داشت و فارسي اصلا بلد نبود از طريق معرف آشنا شديم ماشين او لادا بود و قيمت آن 40000 درام البته بگويم در ايام عيد قيمتها بالا است بايد در گرفتن ماشين عجله نكنيد و خوب تحقيق كنيد بالاخره سوار ماشين لادا كه يك ماشين روسي است شديم اكثر ماشينها در ارمنستان لادا lada مي باشد .
نمايي از زمين من در سينوا - چالوس - فروردين 1388 از اين سمت مشرف به درياست



نمايي ديگر از بهشن ايران سينوا چالوس






نمايي ديگر از زمين من كه مشرف به جنگل است





دوست بسيار خوبم دكتر حميد مير معيني

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

با اين دو سه نادان كه چنان مي دانند
از جهل, كه داناي جهان ايشانند
خر باش كه اين جماعت از فرط خري
هر كو نه خراست كافرش ميدانند

۱۳۸۸ فروردین ۱۶, یکشنبه

سفر به ارمنستان قسمت دوم

سفر زميني حال و هواي ديگري دارد بسيار پيشنهاد ميدانند كه با هواپيما سفر كنيم ولي تجربيات سفر زميني چيز ديگري است در سفر زميني از لب مرز - نور دوز تا ايروان با ماشين 10 ساعت راه است و از مناطق بسياري عبور مي كند شما تصوير و شناخت خوبي در سفر زميني از ارمنستان پيدا مي كني كه در سفر هواي به آن نخواهيد رسيد من به كساني كه اهل شناخت فرهنگ و شرايط ارمنستان مي باشند پيشنهاد مي كنم زميني سفر كنند ولي اگر حوصله ده ساعت نشستن در ماشين را نداريد و ميخواهيد راحت تر و سريعتر به ايروان برسيد با هواپيما برويد.
بسياري نيز با وسايل شخصي خود قصد ورود به ارمنستان را داشتند كه قبل گواهينامه بين المللي گرفته و پلاك ماشين خود را نيز بين المللي كرده بودنند در هر حال با ماشين شخصي وارد ارمنستان شده مزايا و مخاطراتي دارد مزاياي اين اينست كه هر جا خواستي مي توانيد برويد و هر كجا كه منظره خوبي داشت متوقف و استراحت كنيد ولي مخاطرات آن بنظر من از مزاياي آن بيشتر است
جاده اي كه از مرز تا ايروان كشيده شده است يك باند رفت و يم باند برگشت دارد و باريك مي باشد در بيشتر مسير شما از منطقه كوهستاني مي رويد كه پر پيچ و خم و در ارتفاع مي باشد و پرتگاههاي وحشتناكي دارد و جاده مجهز به محافظ و گارد نمي باشد و چون به جاده آشنا نيستيد احتمال خطر بسيار است
در ضمن مقررات ارمنستان در زمينه رانندگي بسيار سنگين است و كمترين تخلف جريمه سنگيني دارد كه كافي است يكبار تخلف كنيد چنان جريمه سنگين است كه به اندازه كل هزينه سفرتان خواهد شد همچنين در حين رانندگي سيگار كشيدن و احتمالا مست بود با جرايم سنگيني همراه است و حتي اينكه قبل از حركت نوشيدني الكلي اگر خورده باشي نيز شامل ميشود .
براي همين تاكسي گرفتن بنظر من منطقي مي باشد
از مرز تا ايروان در فصل عيد قيمتهاي مسافربرها(كه از مرز ايران تا ايروان ميرونند) بشدت افزايش مي بابد . كه بايد با آنها چانه زدو قيمت را كاهش داد.ولي در فصول ديگر قيمته منطقي مي شود

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

سفر به ارمنستان

ساعت 12 شب روز 28 اسفند سال 1387 تهران را با دو نفر ديگر از دوستانم به مقصد ايروان (ارمنستان)ترك كرديم قرار بر اين بود كه با ماشين من تا مرز نوردوز برويم و از آنجا زميني وارد ارمنستان شده و تا خود ايروان با ماشين (تاكسي) برويم
تهران را ترك كرديم و بسمت تبريز به راه افتاديم تا زنجان من رانندگي كردم و بمحض خواب آلودگي فرمان را به يكي از دوستانم دادم
ساعت 6 صبح در تبريز بوديم و از آنجا به شهر مرند و بعد جلفا و بعد نور دوز ساعت 10 صبح نور دوز بوديم خيلي خوب آمده بوديم شايد بخاطر سرعت بالا بوده باشد .بمحض نزديك شدن به درب گمرك تعدادي از اهالي دهات آنجا كه پاركينگ اجاره ميدادنند بسرمان ريختنند ابتدا ما ترسيديم كه ماشين را در حياط آنها بگذاريم ولي بعد از پرس و جو متوجه شديم منبع درآمد اينها از همين اجاره دادن پاركينگ است و بخاطر همين هيچ گاه خود را خراب نمي كنند بالاخره شبي سه هزار تومان توافق كرديم و ماشين را در حياط شخصي بنام رحيم يوسفي گذاشتيم و بعد وارد گمرك جمهوري اسلامي ايران شديم من هزار دلار خودم آورده بودم همان گمرك ايران كه صرافي نيز داشت دلار را تبديل به درام كه واحد پول ارمنستان است نمودم كه تقريبا سيصد هزار درام شد و بعد از پرداخت عوارض خروج از كشور كه مبلغ 5 هزار تومان هر نفر بود و كنترل پاسپورت وارد گمرك ارمنستان شديم كه مابين اين دو يه رودخانه بود كه توسط پل به هم وصل مي گرديد .
اولين صحنه اي كه جلب توجه مي كرد پوشش خانمها بود كه بمحض ورود به خاك ارمنستان ديگر از آن پوشش اسلامي خبري نبود

سال 1388

با درود
سال نو مبارك
سال 1388 نيز آمد و سالها پشت سر هم خواهد آمد
اميدوارم از لحظه به لحظه زندگيتان استفاده مفيد ببريد و بسمت كمال و ترقي پيش
رويد و اگر احيانا در مسير بدي گرفتار شده ايد نجات يابيد
در سال گذشته دو نفر از دوستانم كه تحصيل كرده نيز هستنند و بسيار پر مغز از دام
اعتياد نجات يافتنند به آنها تبريك مي گوييم و چقدر زيباست كه اراده اينچنين
انسانهاي را مي بيني
در سال جديد بياييد خود را بازسازي كنيم از تمام جنبه ها يك باز نگري ديگر از لحاظ
مادي و معنوي هيچكدام از ما نمي توانيم يك شبه و حتي يكساله به كمال برسيم بلكه
اگر چند كار مثبت نيز انجام دهيم كافيست مثلا در سال جديد من سيگار را كنار ميگذارم
و يا
مزيت سال جديد همين است يك تلنگر و يا يك باز نگري به خودمان
پس باشد سال جديد مسيري , دليلي , سببي براي تغيير بسمت كمال

Blogger Buzz: Monetize!

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

اينهم يكي از گلهاي زمين من در سينوا







اينهم بدون شرح





اينهم يك منظره رويايي از زمين من در سينوا چالوس







**********************************************
************************************************

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

سال نو بر تو مبارك باد

*************
روزها خواهد رفت
قصه دلدادگي ات
چون برگهاي سبز درخت
به خزاني مي ريزند
زيادخواهد رفت
زيادمي رود از ياددوستي ها، خاطره ها!!!؟
آنچه در تقويم زمان مي ماند
لرزش ثانيه هاست
كه زشيريني چو قندش
عطر لبخند وزد در سبد خاطره ما
عشق ها، حرفها، بازيهاآنچه زيبا و قشنگ
آنچه گرمي يه تن خاطره هاست
با ماست

۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

آيا من را ميشناسي؟
من حسن محمودي دبستان را در مدرسه بيژن مهرداد خواندم از معلمهاي آن زمان فقط خانم نظامي ,و اژه را بياد دارم از دوستان و هم بازي هاي آن زمان فقط نظري و هومن و خدابنده و قراچلو بيادم مانده است راهنمايي را در مدرسه آيت اله كاشاني تمام كردم از دبيران آن زمان آقاي قاسمي برازنده خلج آقاي خلج بسيار سياسي بود زمان بسيار بدي بود جنگ و خونريزي و مدارس بي محتوا كرماني بروجردي سعيد و حميد فقط همينها بيادم است دبيرستان را در مدرسه فيضيه تمام كردم رشته هاي علوم انساني تجربي و رياضي فيزيك داشت در خيابان جمهوري دبيرستان خوبي بود و هميشه من شاگرد اول بودم در درسهاي مثل رياضي و فيزيك و زبان ادبيات حاذق بودم دوران جنگ بود و خونريزي هر روز موشك باران تعطيلي مدارس و تا آژير مي آمد فرار به زير زمين
در اين سن مفاهيم عشق و دوست داشتن مشغله فكرمان بود و عشق بازي تابو برايمان عروس و داماد و عكس آنها برايمان ارزشي نداشت عالم حواء بنات منتديات پست عشق بازي برامج نت و ديگر هيچ