۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

تفاوت شاهزاده شيرين و ليلي عرب-- قسمت دوم


اما شخص دوم داستان "شیرین" از مقوله دیگری است : بجای پول و پله و خدم وحشم طبع بلندی دارد و دل زیبا پسند و بازوی هنرمندی.مرد در نخستین ملاقات مفصلی که با "شیرین" می کند دلبسته جذابیت و شکوه زن می شود، و دیدارهای بعدی بر این دلبستگیها می افزاید تا تبدیل به عشقی گردد یکسویه و حرارت بخش و خانمانسوز.نحوه تربیت و غرور هنرمندانه مانع از آنست که اظهاری کند و اصراری؛ چه، می داند زن مورد علاقه او دل در گرو عشق دیگری دارد. مرد در اوج جوانمردی تن به رنج مهربانی یکسره می سپارد- با همه دردسرهایش-و به عشق افلاطونی متوسل می شود ، یعنی دوست داشتن و عشق را در درون خود به کانون حرارتی مبدل کردن و از گرمی اش نیرو گرفتن و به هنر پرداختن.ریاضتی که "مجنون" دعویش را کرده و " فرهاد " بجایش آورده.
مرد دلباخته به خواهش "شیرین" تیشه بر می گیرد و با نیروی عشق دل سنگین کوه را می خراشد ، و در ملاقاتهای متعددی که با کارفرمای نازنین دارد سخنی از دل شوریده و عشق خانه سوز خود بر زبان نمی آورد ،گرچه از سراپای وجودش لهیب دلدادگی شعله می کشد و در هر حرکتش نشانی از فداکاری عاشقانه پیداست."شیرین" پی به تعلق خاطر "فرهاد" برده است ، اما نه از حرم پروردگان نا دیده مردی است که دست وپایش را گم کند و از بیم وسوسه نفس به زاویه ریاضت پناه برد ؛ و نه از مشتری جویان رقابت انگیزی است که به قصد گرمی بازار با جان کسان سودا کند. زن با نیروی شخصیت و غرور عفت خود آشناست . بی هیچ پاسخی به عشق بر زبان نیامده "فرهاد"، او را به خدمت می گیرد و جاذبه طنازیش را چون اهرمی مدد بازوی معجزگر مرد می کند تا هنرمند بی نیاز از دینار و درم را به خلاقیت هنری وادارد. و "فرهاد" که انگیزه ای بدین قدرت به کارش کشانده است ، علاوه بر انجام سفارش کارفرما به خدمتی دیگر می پردازد که کارفرمایش دل مشتاق اوست : تبدیل صخره بیجان کوهسار به مجسمه ای از ظرافت و زیبائی به نام "شیرین".
سرانجام او هم شباهتکی به روزگار ناخوش "ابن سلام" دارد، با چندین تفاوت و از آن جمله اینکه " ابن سلام" کشته زنجموره های "لیلی" است آنهم در بستر بیماری با جان کندنی طولانی و خسته کننده ؛ اما "فرهاد" کشته عشق " شیرین" است ، آنهم با یک ضربه جانانه و بی هیچ علیلی و نکبتی . با دقتی اندک می توان سرخی مختصری از خون " ابن سلام "بر پنجه های ظریف "لیلی" مشاهده کرد و حال آنکه روح " شیرین" از جنایتی که بر فرهاد رفته است بی خبر است و بی گناه.
" ابن سلام " را مشاهده آینه دقی به نام " لیلی" می کشد، و "فرهاد" را حسد شاه کینه جوی نا جوانمردی با غرور سرکوفته و شخصیت در هم شکسته اش ، که مرد را به دربار پرشکوهش خوانده است و در مناظره با او درمانده.

هر دو زن در راه عشقشان موانعی خودنمائی می کند.این سدهای جدائی افکن گاهی دیگرانند از قبیل "مریم " رومی و "ابن سلام" تازی و گاهی مرد محبوب دلخواهشان. آری "مجنون" و "خسرو" در عین عاشقی و دلدادگی حجاب راه وصالند و مایه بخش رنج " لیلی" و "شیرین". "مجنون" با دیوانه بازیهای ناهنجار غیر طبیعی اش که عاشق عشقم و دلداده دلدادگیم ، و "خسرو" با دل هرجائی هوسباره حکومت پرستش که« به هر چمن که رسید ی گلی بچین و برو.»
چه رنجی می کشند این دو زن بی گناه تاریخ دلدادگیها از حرکات نا معقول مردان محبوبشان. و چه تفاوت فاحشی است در عکس العمل این دو زن در برابر مانع تراشی های آن دو مرد.
" لیلی" بی هیچ تلاشی جنون " مجنون" و زندگی تلخ خویش را سرنوشتی قطعی می داند و چاره کار را منحصر به مخفیانه نالیدن و اشک حسرت ریختن که فرمان سرنوشت این است و اگر راز دل با پدر درمیان نهد مایه آبروریزی قبیله خواهد بود و زن دلشکسته پابسته ، مرد نیست تا از کریچه تنگ حصار خانه قدم بیرون نهد ، چاره ای ندارد جز سوختن و ساختن و در نوحه گری با " مجنون" از خلایق بریده همنوا شدن و سرانجام در اعماق حسرت و ناکامی جان دادن و از قید جهان رستن.
ودر مقابل او "شیرین" دخترک مغرور لجبازی است که جسورانه پنجه در پنجه سرنوشت می اندازد و در نبرد با شاهنشاه قدرتمند بلهوسی چون " پرویز" همه استعدادها و امکانات خود را بکار می گیرد و با تقوایی آگاهانه و غروری برخاسته از اعتماد به نفس ، رقیبان سرسختی چون " مریم" و "شکر" را از صحنه می راند ، و از موجود هوسبازی چون "خسرو"- با دل هر جائی هرزه گردش – انسان وفادار والائی می سازد که همه وجودش وقف آسایش همسر شده است ، تا آنجا که در واپسین لحظات حیات از رها کردن آه بر لب آمده ای خودداری می کند که مبادا "شیرین" بناز خفته ، وحشت زده از خواب برجهد.

هر دو زن از ملاقات مردان محبوبشان رنجی می کشند ، اما رنجی که از یک مقوله نیست.
حالت "لیلی" را مجسم کنید در نخلستان نزدیک خانه اش که چشم " ابن سلام" را دور دیده است و قاصدی پیدا کرده و رشوه ای داده تا مرد به لطایف حیل ، "مجنون" را از دامن دشتها و گریوه کوهها بازجوید و به آبادی آرد و در نخلستان نزدیک خانه او بنشاندش، تا زن از قید شوی رهیده با وسواسی برخاسته از بیم بدگویان و بلفضولان که «گر پیشترک روم بسوزم» ، و با اعتقادی جازم که برابر نشستن دو دلداده در مذهب عشق عیب ناک است ، در فاصله ای «ز آنسوتر یار خود به ده گام» ، پشت تنه نخلی پنهان گردد و صدای معشوق را بشنود که با احساس حضور یار بعد از یک بار غش کردن و بهوش آمدن دل و دماغی پیدا کرده و هوای نغمه سرائی به سرش زده است که : « آیا تو کجا و ما کجائیم» ، و در پی آن نعره ای و جامه دریدنی و سر به بیابان نهادنی.
رفتاری چندان خلاف طبیعت و انتظار ، که رنگ تصنعی بر داستان پاشیده است و ظاهراً برای توجیه نا معقولی همین طرز رفتار است که بلفضولان و نسخه نویسان بعدی صحنه هائی بر داستان افزوده اند تا به نظر خویش نقص کار " نظامی" را برطرف کنند. وجود ابیات الحاقی مفصلی زیر عنوان « زید و زینب» و « به خواب دیدن زید لیلی و مجنون را در باغ بهشت » و وصله های ناجوری از این قبیل ، محصول دلسوزی صاحب ذوقانی است که به کمک " نظامی " آمده اند ، بی آنکه بدین واقعیت توجه کنند که رفتار خودآزارانه " لیلی و مجنون" نتیجه ناگزیر آن محیط و آن شیوه زندگی است. مرغ با قفس خوگرفته را سر پروازی نیست و گرچه در قفس بگشایند ؛ عادت به ستم کشی مولود دوام ستمگری است.

"شیرین "هم صحنه ملاقاتی دارد با مرد محبوبش ، اما با مختصر تفاوتی و رنجی از نوعی دیگر. رنج " شیرین " هم اگر از رنج " لیلی" گرانسنگ تر نباشد سبک تر نیست . زن مغرور عزت طلب نازنین را مجسم کنید دست از مسند حکومت ارمنستان کشیده و با پای خود به دیدار معشوق آمده و بر جای خود " مریم " رومی را در حرمسرای سلطنتی دیده و معترضانه در قلعه ای خود را زندانی کرده .شامگاه سردی خدمتکاران و ندیمگان ذوق کنان و مژدگانی طلبان به خلوت تنهائیش می دوند که : « اینک " خسرو "آمد بی نقیبان». زن پاکیزه دامن که از حرمت شخصیت خود آگاه است ، با شنیدن این خبر پی به منظور " خسرو" می برد . او به سائقه حس خبرگیری زنانه شنیده است که " خسرو" با دم ودستگاه شاهی به بهانه شکار در حوالی قصر او اطراق کرده است ؛ و اکنون که خبر تنها آمدنش را در این شب سرد زمستانی می شنود ، می داند که مستی شراب و حرارت عشق در جان مرد افتاده است و بی تابش کرده و به بوی وصالی بدان سویش کشانده . اگر بدو اجازه ورود دهد هرچه پیش آید به زیان اوست ، و گر به تندی براندش بخت بازآمده را رانده است ، و این در مذهب هوشمندان گناه است.
هوش زنانه اش به کار می افتد ، می فرماید تا دروازه قصر را ببندند و در حیاط قلعه بساطی بگسترانند و با تکلفی شاهانه مرد مست کام طلب را در آنجا فرود آرند ، و خود با آرایشی هوس انگیز بر بام قصر ظاهر می شود و د پاسخ اصرار مستانه " خسرو" که « ترا نادیده نتوان بازگشتن» ، با طنازی حسابگرانه ای پیغام می فرستد که :
اگر مهمان مایی ناز منمای به هر جا کت فرود آرم فرود آی
حالت " شیرین" را مجسم کنید که پس از یک مناظره طولانی چه دندانی برجگر گذاشته و چه رنجی تحمل کرده است تا مرد محبوب خویش را سرخورده و ناکام دیده از دروازه قصر براند ، و با رفتن او – در خلوت تنهائی – اشک غم فرو ریزد.
آری " لیلی" و "شیرین" هردو رنج کشیده اند اما« هر یکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای»


هر دو زن رنج دیگری هم تحمل کرده اند .رنجی برخاسته از معایب مردانشان :
"مجنون" " لیلی" مرد نازنین پاکباخته صاف و صادقی است ، منتها با دو خصوصیت اخلاقی یکی اینکه مرد محترم بشدت عاشق رنج بردن و خواری کشیدن و ناله سر دادن است . تربیت روزگار کودکی او به شیوه ای بوده است چون اغلب جانداران با خنده میانه ای ندارد ، و از نشاط و سبکروحی بیزار است و آن را بخلاف شأن انسان می داند و با قاطعیت معتقد است با هر قهقهه ای که مرد بزند ، شک نه که شکوه از او شود فرد ؛ و کار این غم پرستی تا آنجا بالا می گیرد که عشق را هم به طفیل غم عشق می خواهد ، و در خواری کشیدن و خود آزاری بدان مایه پیش رفته است که به طیب خاطر در نقش اسیر زندانی به تصدق گیری می برندش به قبیله " لیلی " تا با شنیدن بوی معشوق نعره زنان بند و زنجیر پاره کند و سر به بیابان گذارد . اگر " لیلی " از این خصوصیت مرد مطلوبش رنجی نبرده باشد – که خودش هم از همان محیط است و با همان خصوصیات – از نقص دیگر " مجنون " رنج ها برده است و جای چون و چرا نیست ؛ از خود کم بینی های او و عقیده اش بدین واقعیت که به هیچ روئی لایق " لیلی " نیست که
گل را نتوان به باد دادن مه زاده به دیوزاد دادن
از این خصیصه ، " لیلی " رنج برده است و تلخی رنج او را زنانی در مذاق جان دارند که بدین بلا گرفتارند.
"شیرین " هم خالی از رنجی نیست که محبوبش بلهوس است و تا حدودی هرزه طبع و فراموشکار. رنجی که " شیرین " از خبر عروسی " مریم" کشیده است اگر تحمل پذیر باشد، این خبر رنج آور که مرد محبوبش برای تحریک حسادت و درهم شکستن غرور او ، با زنی هرجائی همآغوشی کرده است قابل تحمل نیست.

زندگی " لیلی" و "شیرین" هم از وجود مردان نا مطبوع نا مطلوبی خالی نیست .مردانی که عشق یکطرفه را برای تأ مین هوسهای خویش کافی می پندارند و شریک زندگی را از مقوله اسب و استری می شمارند خریدنی یا غزالی گرفتنی.
نمونه گروه اول " ابن سلام" است با زرپاشی های مسرفانه اش ، که پولی فراوان دارد و خدم حشمی بسیار ، دختری را دیده و به عبارتی دقیق تر وصفش را شنیده و پسندیده است ، و دربند این نیست که او هم آدمیزاده ای است با حق انتخابی.
و نمونه گروه دوم " شیرویه" است ، شاهزاده هوسباره پدرکش ساسانی که با دریدن پهلوی پدر بر تختش تکیه زده است و مالک همه مستملکاتش گشته و از آن جمله زن زیبائی به نام "شیرین" ، که اورا از مقوله غنایم می شمارد و ملک طلق خویشتن می داند.

رفتار این دو زن زیبا در برابر دو عاشق – و به تعبیری روشن تر دو مدعی تحمیلی – یکسان نیست. " لیلی " دخترک مظلوم اهل تسلیم و رضائی است ، تو گوئی آهوی سر در کمندی . بی هیچ فریاد و حتی شکوه ای تسلیم سرنوشت می شود و بی آنکه گره غمی از جبین بگشاید رضا به داده می دهد و به خانه بخت می رود ، و در خلوتسرای زفاف تحاشی طغیان آمیزی دارد که با حال و هوای داستان نمی خواند. اما سالها در حرمسرای همین شوی ناخواسته شرعی و قانونیش بسر می برد و به شیوه سنتی خواهران و مادرانش به تمرین دوروئی می پردازد ، گناه معصومانه ای که نتیجه ناگزیر اختناق ها و استبدادها است.
اما " شیرین" و گوهر "شیرین " از کان جهانی دگر است . چنان غروری در اعماق وجود این زن سرسخت خفته است که سرش به دنیی و عقبی فرو نمی آید .روح آزاده اش حتی یک لحظه تحمل خواری نمی کند، و دل به فرمان عقل مصلحت اندیش نمی سپارد . زندگی در نظر زن عزیز است و مغتنم ، اما نه به هر قیمتی و با هر کیفیتی. به حکم همین طبیعت تسلیم ناپذیر است که در پاسخ پیغام " شیرویه " با سکوت خویش او را وادار به تحمل و انتظار می کند ، و خود با چنان آرایش و نشاطی در تشییع جنازه " پرویز" قدم بر می دارد که بسیاری از کج اندیشان را به گمان می افکند ، غافل از اینکه زن می خواهد با تصمیم مردانه اش درس وفائی به دلدادگان روزگاردهد.

از شرایط داستان پردازی طبیعی بودن صحنه ها و حرکات قهرمانان است و هماهنگی اجزای داستان ؛ و " نظامی " در رعایت این شرط ظریف هنرنمائی کرده است.
محیط پرورش " لیلی " را ملاحظه فرمائید و عوارض ناگزیرش را .دختری در فضای لبریز از تعصب و بد گمانی ها قدم به عرصه هستی می گذارد و به گناه این که خدایش زیبا آفریده است و جوان عاشق پیشه شوریده احوال عاشقش شده است ، از مکتب باز می گیرند و در خانه زندانیش می کنند ، و پد ر و مادرش تا آن حد با فرزند خود فاصله دارند که راز دلبستگیش را سالها بعد از وقوع از زبان این و آن می شنوند ؛ چونین دختری در همچو فضائی طبعاً از طبیعی ترین حق مسلم خویش نیز محروم است . او حق ندارد همسر آینده اش را انتخاب کند ، این همسر آینده است که او را انتخاب می کند.
و چه هماهنگی ظریفی دارد عمل " لیلی و مجنون " در آن میعادگاه ، با زمینه سازی داستان که این از شوق دیدن او غش می کند و او از شنیدن صدای این می لرزد ، اما هیچیک قدمی جلوتر نمی گذارد تا دست کم نصیب دیداری از جمال یار بردارد . زیرا می ترسد که « گر پیشترک رود بسوزد» .و حق دارد. خویشتن داری و عزت نفس صفت آزادگانی است که گوش دل به نهیب درون دارند؛ که ترس از طعنه بدگویان و تازیانه داروغه لازمه اش ندیدن و نخواستن است ، نه دیدن و خواستن و خویشتن داری .
در منظومه " لیلی و مجنون" چنان بوی حقارتی پیچیده است که مشام جان را می آزارد . "مجنون" شخصیت متزلزل نامطمئنی دارد و چون می داند که لایق همسری " لیلی " نیست ، زنجموره سر می دهد که « او را به چو من رمیده خوئی مادر ندهد به هیچ روئی» ، و خودش معترف است که « گل را نتوان به باد دادن » و بدین دل خوش دارد که « ما را به زبان مکن فراموش » . و از او بیچاره تر پدر سالخورده آبرومندش که باید شاهد دیوانه بازیهای پسر باشد و در طلبش آواره بیابانها . و ازین دو بدتر مردی که مجبور است زنی را به عنوان همسر در حرمسرایش نگه دارد که می داند از او نفرت دارد و انتظار مرگش را می کشد ، مردی که چون پول داده است دلش می سوزد و به نگاهی ساخته است که به هر حال به نظاره قیافه گرفته " لیلی " خرسند بودن « زآن به که زمن کند کناره ». و از این هر سه حیرت انگیزتر و دلگدازتر ، ناله های ضعیفه پای بسته در کنج زندانسرا نشسته ای است که بر موقعیت " مجنون" فلک زده غبطه می خورد که « آخر نه چو من زن است » ، مرد است ، و مجبور نیست چون مار سرکوفته در یله بام و در گرفته ای به نام حرمسرا زندانی باشد ، آزاد است و آنجا قدمش رود که خواهد .زنی که از در و دیوار برای خودش سند حقارت می تراشد و از هر فرصتی برای مسجل کردن این شهادتنامه استفاده می کند که
زن گر چه بود مبارز افکن آخر چو زن است ، هم بود زن
در همچو محیط بلا زده ای است که میان دوست و شوهر فاصله ای می افتد از مقوله بعدالمشرقین ، جسم زن در اختیار شوهر است و دلش و جانش در هوای معشوقی که عرفاً و اخلاقاً داغ فاسق بر جبینش می نهند ، و نتیجه ناگزیر این دو هوائی آن است که « مکر زن» نقل محفلها شود و از مقوله بدیهیات و مسلمات روزگار که
زن راست نبازد آنچه بازد جز زرق نسازد آنچه سازد
و حق دارند که چونین قضاوتی درباره زن کنند ، آخر مگر نه این است که " لیلی " ستم رسیده تبدیل به موجود فریبگری می شود از قبیله ریاکاران و ظاهرسازان روزگار ، در تنهائی به یاد معشوق اشک حسرت می بارد و با رسیدن شوهر به بهانه مالیدن چشمان آثار اشک را میزداید ، و در مرگ شوهر با تظاهری نادلپسند شیون ماتم برمی دارد و فریاد وا شوهرا سر می دهد ، و حال آنکه دلش پیش " مجنون" است.
و " نظامی " در رعایت این ظرایف معرکه کرده است ، هم در داستان " لیلی و مجنون " ، و هم در داستان " خسرو و شیرین " که فضائی بکلی غیر از فضای دیار " لیلی" دارد و در نتیجه حرکات قهرمانهایش نیز بکلی با رفتار " لیلی" و" مجنون" و" ابن سلام" و" سید عامری " متفاوت است ، که " شیرین " خود یک پا مرد است ،دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بد زبانیها و شایعه سازیهای مردم محیط و بلفضولان قبیله اش. دخترک با اسب و چوگان سر و کار دارد نه دوک و چرخه ، مرد محبوبش را شخصاً انتخاب می کند و روزها و شبها در میدان چوگان و بزم طرب با او می نشیند و می گوید و می خندد بی آنکه حریم حرمتش درهم شکند و به گستاخیهای مستانه طرف مجال تجاوزی دهد . در داستان " خسرو و شیرین " هم واسطه و دلاله ای هست اما نه میان همسر آینده و پدر دختر ، و نه برای جوش دادن قضیه ؛ وظیفه اش تحقیق درین مسأله مقدماتی است که علیا مخدره اصلاً سر پیوند مردم زاده دارد ، یا نه .
در همچو حال و هوائی است که " شیرین " با همه فوت و فن های دلربائی آشنا و د همه مقولات لوندی استاد ،یک تنه جامه سفر می پوشد و بر اسب می نشیند و به شکار شوهر می رود بی آنکه از رهزنان بیابان و ولگردان شهرهای سرراهش بیمی داشته باشد. ملاحظه می فرمائید چه همدست و هماهنگ " شیخ گنجوی " صحنه های داستان را آفریده و پرورانده است .در محیطی بدین آسودگی و استغناست که جوان پر شر و شوری چون "پرویز " در جنگل انبوه مسیرش ، بر سطح آبگیری لبریز از طراوت هوس انگیز بهاری چشم می گشاید و دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند ، و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد . اگر همچو صحنه ای در کویر دیار " لیلی " اتفاق می افتاد تصور می فرمائید رهگذر به گنج رسیده – و گرچه " نوفل " شمشیرزن باشد- بدین سادگی و بزرگواری از این خلوت بی مدعی و سفره بی انتظار دست بر می داشت ؟ اما در حال و هوای داستان " خسرو و شیرین " مجال این خشونت ها نیست ، در این گوشه جهان شاهزاده هوس پرست شهوت زاده ای چون " پرویز " هم چاره ای ندارد جز« به صبری کاورد فرهنگ در هوش »، دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آئین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و اتز تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن.
اینجاست که خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمائی " نظامی " می شود و تسلطش در رعایت فنون داستانسرائی. در همچو فضای داستانی زن نه تنها احساس حقارت و بیچارگی نمی کند که خودش را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند و شاه مغرور و محتشمی چون " پرویز " را از لب آب تشنه بر می گرداند و بر مقرب الخاقانی چون " شاپور " نهیب می زند که : « از خود شرم دار ای از خدا دور».
در منظومه " خسرو و شیرین " حتی حال و هوای قهرمان ساز داستان به " شکر اصفهانی " هم سرایت کرده است ، زنی که صاحب عشرتکده است و کنیزکانش به تن فروشی مشغولند ، نه تنها باج ده داروغه و توسری خور محتسب ولایت نیست که با شاه مملکت هم مغرورانه محاجه می کند و زیرکانه مغلوبش.
اصلاً فضای داستان " خسرو و شیرین " لبریز از اتکای به نفس است و غروری برخاسته از خودشناسیها . و این خصوصیت در رفتار یکایک قهرمانان داستان جلوه ها دارد ، از مناظره هیبت انگیز " فرهاد " و " خسرو " ، و نهیب مردانه اش که : « بگفت آهن خورد گر خود بود سنگ » ،گرفته تا مناجات شکوه مند " شیرین " با آن لحن اعتراض آمیزش در خطاب به شب دیر پای فراق که : « مرا یا زود کش یا زود شو روز » ؛ و از آن بالاتر اعتماد مطلق به دست برنده زیبائیش که
اگر خسرو نه ، کیخسرو بود شاه نباید کردنش سرپنجه با ماه
فرستم زلف را تا یک فن آرد شکیبش را رسن در گردن آرد
گرم باید چو می در جامت آرم به زلف چون رسن بر بامت آرم

چه اعتماد و غرور و شکوهی از این تهدید نازنینانه می بارد و چه تفاوت فاحشی دارد این لحن با ناله ضعیفانه " مجنون " که
گر با دگری شدی هماغوش ما را به زبان مکن فراموش

جستارهاي وابسته :‌
زنان بزرگ تاريخ ايران زمين
فرهنگ غني ايراني چيست ؟
حماسه باشكوه ويس و رامين
جايگاه زنان در وحدت و استقلال ملي ايرانيان
نظامي گنجوي و حماسه جاودانه خسرو و شيرين
ماجراي حماسه باشكوه خسرو و شيرين / فرهاد و شيرين
اقتباس از پايگاه تاريخ و فرهنگ ايران

تفاوت شاهزاده شيرين و ليلي عرب-- قسمت اول


ماجراي "خسرو و شیرین"را نظامی در سال 576 سروده است و منظومه "لیلی و مجنون"را 8 سال بعد.اگر سال تولد او در حوالی 530 باشد هردو منظومه محصول دوران پختگی طبع وی است. جدايي از اينكه فردوسي بزرگ نيز پيش از نظامي گنجوي شرح كامل عاشق شدن خسرو و شيرين را بيان نموده است .
نظامی بعداز سرودن "مخزن الاسرار"که مجموعه ای حکمی و عرفانی است،به نظم داستان عاشقانه –به تعبیر خودش هوسنامه-"خسرو و شیرین"پرداخته است،و توجیهش برای این تغییر ذائقه و پرداختن از معارف الهی به معاشقات بشری و زمینی ،اینکه در جهان امروز و میان ابنای بشر کسی نیست که او را هوس مطالعه هوسنامه ها نباشد.و انگیزه اش در نظم داستان ظاهرا"تدارک هدیه ایست به مناسبت جلوس طغرل بن ارسلان سلجوقی بر تخت شاهی،و واقعا"یادی از معشوق در جوانی از کف رفته اش "آفاق".
این منظومه موفقترین اثر نظامی است ،زیرا علاوه بر یاد "آفاق"،زمینه داستان باب طبع شاعر است که مرد زاهد از جهان بریده «کفی پست جوین ره توشه کرده»به شدت دلبسته توصیف تجملات است و نقاشی صحنه های پر شکوه و بزمهای شاهانه و مجالس پر زر و زیور عیش و طرب؛و این همه در قلمرو "مهین بانو"ی ارمنی و بارگاه "خسرو پرویز"ساسانی فراهم است.شیخ گنجوی چون زمینه داستان را مناسب هنرنمایی می بیند با نهیب«فرس بیرون فکن میدان فراخ است»همه استعدادهای خداداده را در صحنه آرائیهای داستان به نحوی ظاهر می کند که در این 800 ساله کسی از حریفان و مدعیان با همه تلاشها نتوانسته به گردش برسد.
اما در سرودن منظومه "لیلی و مجنون"،بیش از میل شاعر،اطاعت فرمان شاهانه منظور است که "شروان شاه اخستان بن منوچهر"قاصدی نزدش فرستاده است،با این فرمان که :در پی داستان "خسرو وشیرین"،اکنون «لیلی مجنون ببایدت گفت».و نظامی حیران مانده است تا چه کند که «اندیشه فراخ و عرصه تنگ است»،سرگذشت "لیلی و مجنون"داستان ملال انگیز بی هیجان و از اینها بدتر عاری از شکوه تجملی است،«نه باغ و نه بزم شهریاری-نه رود و نه می نه کامکاری».جوان سودازده دیوانه وضعی که مبتلا به جنون خودآزاری است و عاشق عشق و دیوانه دیوانگی،دل به دختری می بندد از تحقیر شدگان و بی پشت و پناهان روزگار،آنهم در کویر خشک و سوزان عربستان و در محیطی که میان زن و مرد تفاوت از زمین تا آسمان است.
شاعر با اکراه تن بدین کار می دهد،اما به برکت طبع توانا موفق می شود داستانی ملال انگیز را بر صدر غمنامه های ادب فارسی بنشاند.
این هردو منظومه هم در اصل مفصل بوده است و شامل فصلها و صحنه هائی خارج از روال داستان که صرفاً به قصد ابراز مراتب فضل سروده شده است و اقناع مدعیان و حریفان پرمایه ای که در دربار سلاطین آن روزگار کم نبوده اند،و هم در طول زمان بر اثر تصرفات متذوقان مفصل تر شده است.
نظامی در آغاز هر دو داستان مدعی است که در اصل قصه تصرفی نکرده است و نسخه منثور داستان را خوانده و به نظم آورده ،و تا آنجا که از پشت غبار 8 قرن گذشته به کمک شواهد تاریخی و رسوبات رسوم و سنن می توان دریافت دعوی گزاف و باطی نکرده است.
هردو داستان شرح دلدادگی است و« جفای فلکی که با دلدادگان دایم به کین است».داستان عشق قوی پنجه طاقت شکنی است که چون همه افسانه های نامکرر به فیض چاشنی تند و تیز فراق قابل باز گفتن و باز شنیدن شده است تا آنجا که« از هر زبان که می شنوی نا مکرر است.»
عشق "لیلی و مجنون"از علاقه معصومانه دو کودک مکتبی سرچشمه می گیرد،تعلق خاطری دور از تمنیات جنسی،که هردو در یک مکتب خانه اند و –به دلیل نظامات قبیله ای و سنت های قومی-ظاهراًدر مراحل خردسالی.دو کودک معصوم که لابد فاصله ای تا مرز بلوغ دارند در مکتب ملای قبیله –که احتمالاًسیه پلاسی بوده است-همدرس اند و کار همدرسی به همدلی می کشد و محبت معصومانه ای از آن جنس که میان اطفال یک خانواده یا محله معمول است.
وضع آشنائی "خسرو و شیرین"بخلاف این است ."خسرو"جوان بالغ مغروری است در آستانه تصدی مقام پر مشغله سلطنت ،و "شیرین"دختر تربیت شده طنازی است آشنا به رموز دلبری و با خبر از موقعیت اجتماعی و شرایط سنی خویش.دختری که قرار است در آینده ای نزدیک بجای عمه خود بر مسند حکمرانی ارمنستان تکیه زند و سرنوشت مردان و زنان آن سرزمین را در دست کفایت گیرد.دختر جوان اهل شکار و ورزش و گردش است نه زندانی حرمسرا،و در یکی از همین گردشها چشمش به تصویر دلربای "پرویز"می افتد.تصویری که محصول انگشتان قلمزن و استعداد بی نظیر "شاپور"صورتگر است.جاذبه تمثال ،او را به توقف و تأمل می کشاند و سرانجام با شنیدن توصیف "پرویز"از زبان چرب و نرم درباری کار کشته ای چون "شاپور"میل خاطرش به دیدن صاحب تصویر می کشد،بی هیچ بیم طعنه ای از همسالان و شماتتی از خویشان و رجم و تشهیری از مردم ولایت.
"لیلی"پرورده جامعه ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه انحرافی می پندارد که نتیجه اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگیز فحشا؛و به دلالت همین اعتقاد همه قدرت قبیله مصروف این است که آب وآتش را –و به عبارتی رساتر آتش و پنبه را-از یکدیگر جدا نگه دارند تا با تمهید مقدمات گناه،آدمیزاده طبعاًظلوم و جهول در خسران ابدی نیفتد.در محیطی چنین یک لبخند کودکانه ممکن است تبدیل به داغ ننگی شود بر جبین حیثیت افراد خانواده و حتی قبیله.در این ریگزار تفته بازار تعزیر گرم است و محتسب خدا نه تنها در بازار که در اعماق سیه چادرها و پستوی خانه ها.همه مردم از کودکان خردسال مکتبی گرفته تا پیران سالخورده قبیله مراقب جزئیات رفتار یکدیگرند.نخستین لبخند محبت "لیلی و مجنون"اندک سال در فضای محدود مکتبخانه ،نه از چشم تیزبین ملای ترکه به دست مکتب پوشیده می ماند،و نه از نظر کنجکاو بچه های همدرس و هم مکتبی.
در این سرزمین پاکی و تقوی بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه ای رد و بدل کنند،که کودکان همدرس –با همه کم سالی و بی تجربگی-نگاهی بدان معصومیت را از مقوله گناهان کبیره می شمارند و کف زنان و ترانه خوانان به رسواگری می پردازند و کار هو و جنجال را به مرحله ای می رسانند که پدر غیرتمند دختر سر بهوا را از مکتبخانه بازگیرد و زندانی حصار حرمسرا کند؛و "قیس"بی نوا از هجوم طعنه همسالان کارش به آشفتگی و جنون کشد؛و واقعه ای بدان سادگی تبدیل به داستانی شود هیجان انگیز و لبریز از گزافه ها و افسانه ها،و شاعران و ترانه سازان محل شرح دلدادگیها را به رسوائی در قالب ترانه ریزند و در دهان ولگردان کوچه و بازار اندازند،تا دختر از مکتب بریده در پستو خزیده را نقل بزم غزل سرایان کنند و موضوع ترانه مطربان و دف زنان ،و پسر اندک تحمل حساس را آواره کوه و دشت و بیابان.

اما در دیار "شیرین"منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست.پسران و دختران با هم می نشینند و با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشنها و میهمانیها شرکت می کنند .و عجبا که در عین آزادی معاشرت ،شخصیت دختران پاسدار عفاف ایشان است،که بجای ترس از پدر و بیم بدگویان ،محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قائلند.دخترها،مادرها و پیران خانواده را مشاور نیک اندیش خویشتن می دانند ،و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون "پرویز"نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه ای کند .در سرتاسر داستان "خسرو و شیرین"بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمیزاده خیرخواه مصلحت اندیشی به نهی از منکر برخاسته باشد و از عمل نامعقول "شیرین"انتقادی کرده باشد.گویی همه مردم این سوی جهان از ارمنستان گرفته تا کرانه های غربی ایران و قصر شیرین گنه کاران با انصافی هستند که داستان "عیسی"و رجم زانیه را شنیده اند ،و در برخورد با گناه دیگران ،به یاد نامه اعمال خویش می افتند و به حکم بزرگوارانه مروا کراماًدیده عیب بین خود را بر دلیریها و جسارتهای جوانان فرو می بندند.
در دیار "شیرین"مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه ،که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق "شیرین و پرویز"دارند.حتی یک نفر هم درین مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه "مهین بانو"چه می گذرد و جوانان عزبی چون "پرویز"و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند.گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است .ظاهراًاین دیار ولنگاریها و بی اعتنائی ها همان سرزمین بی حساب و کتابی است که درآن کسی را با کسی کاری نباشد.
دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد ،یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد:چرا رفتی و کجا رفتی؟

قیم و سرپرست" شیرین"زنی است از جنس خودش،آشنا با عوالم دلدادگی و حالات عاطفی دختران جوان ،و به حکم همین آشنایی است که با شنیدن خبر فرار "شیرین"متأثر می شود ،اما لشکریان و چابکسواران به فرمان ایستاده را که
اگر بانو بفرماید به شبگیر پی شیرین برانیم اسب چون تیر
از هر تعقیبی باز می دارد؛و روزی که دختر فراری به خانه و دیار خود باز می گردد ،انبان شماتت نمی گشاید و انبوه ملامت بر فرقش نمی بارد .با گذشت بزرگوارانه آدمیزاده ای که از عواطف تند جوانی و عوالم چنانکه افتد و دانی با خبر است به استقبالش می رود ،بی هیچ خطاب و عتابی که می داند دخترک دلباخته است و حرکت نامعقولش کار دل است و ربطی به آب و گل ندارد.زن کارکشته بی آنکه چین غضبی بر پیشانی بنشاند و با تازیانه و تپانچه ای خشم و خروش خود را بر سر دختر ببارد به تقویت روحیه اش می پردازد تا قویدل گردد و درمان پذیرد.

اما وضع "لیلی"چنین نیست که محکوم محیط حرمسرائی تازیان است و جرائمش بسیار:یکی این که زن به دنیا آمده و چون زن است از هر اختیار و انتخابی محروم است.گناه دیگرش زیبائی است و زندگی در محیطی که بجای ذات یبوست صفات ملوکانه ،حکیم باشی بیچاره را به تنقیه می بندند و بجای تربیت مردان به محکومیت زنان متوسل می شوند،که چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند کار عاشقی به رسوائی می کشد و راه علاج اینکه زن را از درس و مدرسه محروم کنند تا چشم مرد بر جمالش نیافتد و کار جنونش به تماشا نکشد.در نظام پدر سالاری قبیله ،مرگ و زندگی او در قبضه استبداد مردی است به نام پدر.پدر "لیلی"نه از عوالم دلدادگی خبر دارد و نه به خواسته دخترش وقعی می نهد.مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر "قیس"و دخترش با خبر می شود دخترک بی گناه را از مکتب بازمی گیرد و در حصار خانه زندانی می کند ،و زندان بانش زن فلک زده چشم بر حکم و گوش به فرمانی است که او را زاییده است و در آغوش محبت خویش پروریده و اکنون به پاس آبروی خانواده و فرمان شفاعت ناپذیر شوهر مجبور است رابطه دخترش را با جهان خارج از خانه قطع کند،و حتی از نزدیک شدن به دریچه و شنیدن صدای پای رهگذران کوچه بازش دارد.این پدر غیرتی در پاسخ به "نوفل"-"نوفلی"که جوانمردانه به یاری "مجنون" برخاسته و با شیربهای مفصلی به قبیله "لیلی"آمده است-متعصبانه «اختیارات پدری»خود را به او وا می گذارد که :دست دخترم را بگیر و به کمترین برده خود ببخش ،اما اسمی از این پسرک سربهوای دیوانه میاور،او را طعمه شمشیر خویش کن و با دست خود به چاه درافکن ،اما به دست این جوان وحشی صفت مردم گریزی که بی عاقبت است و رایگان گرد مسپار.و سرانجام به آخرین مرحله تهدید متوسل می شود که:اگر باز هم در این مساله اصرار کنی و بر سر آن باشی که نام من و قبیله ام را با این پیوند نا مبارک به ننگ آلائی به خدا قسم هم اکنون بر می خیزم و وارد حرمسرا می شوم تا سر دخترک را ببرم و« در پیش سگ افکنم در این راه.»
و سرانجام همین قدرت بی انعطاف پدر در مقابل زر و سیم و اسب و اشتر "ابن سلام"تسلیم می شود و بی هیچ نظر خواهی و مشورتی دخترک را بدو می سپارد –و به عبارتی بهتر بدو می فروشد- تا جشن عروسی برپاکنند و در خروش بوق و کرنا و بزن و بکوب های پر سر و صدا ،ناله های مظلومانه "لیلی"را فروپوشانند ،و او را روانه حرمسرای شوهری کنند که اندک آشنائی و پیوند علاقه ای با وی ندارد.
میان رفتار "مهین بانو"با "شیرین"عاشق شده سر در پی معشوق نهاده ،و رفتار پدر "لیلی"با دختر بچه معصومی که در عوالم خردسالی نگاهش به چشمان لبریز از تمنای "مجنون"افتاده است و دیدگان جستجوگر همدرسان بدین اشارت نظر پی برده اند تفاوتی آشکار است ؛و درین رهگذر نه این را می توان ملامت کرد و نه آن را ،که هریک پرورده جامعه خویشتنند و طرز برخوردشان با مسائل نتیجه ناگزیر محیط زندگی و سنن قومی شان.

در دیار "لیلی"حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه شمشیر بسته است.حتی به مراسم لطیفی چون خواستگاری هم با طبل جنگ و تیر خدنگ می روند،و در ذهن جوانمرد آزاده ای چون "نوفل"این سؤال مطلقاً مطرح نمی شود که :گیرم در جنگ پیروز شدی و قبیله "لیلی"را به خاک و خون کشیدی و دخترک را تحویل "مجنون"دادی ؛در این صورت رفتار "لیلی"با مردی که باعث قتل پدر و برادر و کسانش شده است چگونه خواهد بود؟
آری این سؤال نه در ذهن غیور "نوفل"جرقه ای می زند و نه در ذهن آشفته "مجنون"،و حق دارند که در جامعه ای چونان ،موضوعی از این دست مسأله ای نیست.اغلب سوگلی های حرمسرای شاهان و امیران ،دختران پدر کشته به اسارت رفته اندکه به حکم سنتی مقبول همگان،حریفی که در جنگ کشته شود همه مایملکش از آن قاتل است،از اسب و گاو و کاخ و سرای گرفته تا غلام و کنیز و زن دخترش،که همه مملوکند و در مقوله ارزش ها یکسان.
اما در فضای داستان "خسرو وشیرین" ارزشها به کلی متفاوت است.شاه قدرتمندی چون "پرویز"نه تنها از بیم حسادت "مریم"جرأت ملاقات با "شیرین"ندارد ،که در برابر زن عشرتکده داری چون "شکر"اصفهانی نیز شکوه شاهانه و قدرت مردانه اش بی اثر است.مردان این دیار برای رسیدن به زن دلبندشان هرگز به زور شمشیر و انبوه لشکر متوسل نمی شوند ،چه،یقین دارند این حربه بی اثر است.صحنه بدیعی که در برابر در بسته اقامتگاه "شیرین"با قدرت طبع "نظامی"توصیف شده است قابل تأمل است .شاهی مست از غرور سلطنت و آشفته از هوای دل به بهانه شکار از لشکرگاه خود جدا شده و رو به منزلگاه معشوق آورده است،بدین امید که یار رنجیده خاطر دست از قهر و ناز بردارد و پذیرایش گردد.اما "شیرین"در قلعه را می بندد و با همه جلوه های جمال و جوانی بر پشت بام عمارت ظاهر می شود و عجز و التماسهای عاشق قدرتمند را ناشنیده می گیرد و پس از مناظره ای خواندنی ،سرخورده و دمغ مجبور به بازگشتش می کند ،بی آنکه لحظه ای توسل به زور در ذهن مرد بگذرد.زبان زنان این سرزمین از دست جور مردان عرب درازتر است و گزنده تر.در اینجا زن بودن و زیبا بودن لازمه اش بدبختی و محکومیت نیست .زن زیبای مغرور این دیار چیزی از شاه شاهانش کم ندارد که قصب بر سر و موی فروهشته را کم از تاج مرصع شاهی نمی داند و با اعتماد به همین غرور زنانه بدان شد ت و صراحت در پاسخ پیغام شاهانه خشم در سینه انباشته را بر فرق "شاپور"می ریزد که« سر اینجا به بود سرکش نه آنجا»،بی آنکه از غضب شهریاری پروائی داشته باشد.و شاه قدرتمند ملامت ها را می شنود و به عبارتی رساتر تحویل می گیرد بی آنکه شمشیر برکشد و میر غضب بطلبد ،گوئی بدو آموخته اند که« کس عاشقی به قوت بازو نکرده است.»

دنیای "شیرین "دنیای گشاده بی پروائی هاست ،دنیائی است که جزئیاتش با یکدیگر هم آهنگی دارد."شیرین"دست پرورده زنی است که ز مردان بیشتر دارد سترگی،دختر ورزشکار نشاط طلب طبیعت دوستی است که بر اسبی زمانه گردش و اندیشه رفتار بر می نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش –که« ز برقع نیستشان بر روی بندی» ،و هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنائی دارند که در معرکه مبارزه« کنند از شیر چنگ از پیل دندان»- به چوگان بازی میرود .دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی ترین حق مشروع خویش –یعنی انتخاب شوهر –نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش.آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیبائیش به قناره نکشیده -اندو به جرم نگاه محبتی به زندانسرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوائی بر جبین بختش ننهاده اند ،تا او بترسد و عبرت بگیرد و در نخستین برخوردش با تصویر "پرویز"ابرو در هم کشد و روی بگرداند و به نگاه دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد .او به حکم تربیتش و محیطش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد ،آن هم نه تنه در برابر هم سالان و کسان و خویشان که در برابر مرد ناشناسی چون "شاپور"نقاش،آنهم با وضعی نه چندان اخلاقی ،با سر و گیسوی برهنه و بر و بازوی بلورین،صاف و ساده،زانو به زانوی مرد غریبه می نشیند و بی هیچ پرده پوشی و ملاحظه ای می گوید:
در این صورت بدانسان مهر بستم که گوئی روز و شب صورت پرستم
و در اینجا چون کسی نیست که دختر البته بی حیا را از رسوائی بازدارد و پنجه ای در گیسوی بلندش افکند و با اردنگی عبرت آموزی به پستوی خانه پرتابش کند ،تا بنشیند و چون "لیلی"غم دل با دیوار روبرو گوید و به انتظار روزی باشد که "ابن سلامی"پیدا شود و دستش را بگیرد و با طاق و ترنب پادشاهی به حجله خانه اش برد،شخصاًبه چاره جوئی برمی خیزد و بی هیچ کسب اجازه ای از اولیای خویش اسب را زین می کند و فبا در بسته بر شکل غلامان ،پای در رکاب می آورد که فاصله مختصر ارمنستان تا مداین را یکه و تنها به هوای مرد دلخواهش طی کند .آنهم با چنان راحتی و بی گرفت و گیری که "لیلی"به خواب شب هم ندیده است حتی برای مسافرتی از خانه به مکتبخانه ،و ار حرمسرا به حمام سر کوی.
اما در حرمسرای پدر "لیلی"اساس کارها بر پوشیده کاری است،نه زن و شوهر مجالی دارند که سفره دلی پیش هم بگشایند و نه حریم پدر و فرزندی رخصت چونین جسارتی می دهد،حتی مادری که به حکم طبیعت باید محرم راز دخترش باشد ،داستان دلدادگی "لیلی"را از زبان همسالان بلفضول کنجکاوش می شنود آن هم دو سه سالی بعد از زندانی شدن دخترک در حرمسرای مرد فلک زده ای چون "ابن سلام"؛ و عجب اینکه زن هم پس از پی بردن به راز در قبیله پیچیده جرأت ندارد آن را با شوهر در میان گذارد.
و از آن عجب تر زندگی سراسر تسلیم "لیلی"است خال از هر تلاشی.از مکتبخانه اش باز می -گیرند و در خانه ای بام و در بسته زندانیش می کنند بی آنکه اعتراضی کند و فریادی به شکوه و شکایت بردارد.به شوهر نادیده نامطبوعی می دهندش بی آنکه از او نظری خواسته باشند،و او همچنان تسلیم است و فرمان پذیر و در حرمسرای شوهر نا خواسته کارش گریه و زاری .نتیجه ناگزیر چنان محیط و چنان رفتاری سایه سوء ظنی است که بر فضای خانه سنگینی می کند و زندگی زناشوئی را از هر زهری جانگزاتر.و"نظامی"چه استادانه بدین نکته توجه داشته است که : «شویش همه روزه داشتی پاس».

در دیار "لیلی"اثری از مدارا و مردمی نیست،همه خشونت است و عقده گشائی؛تا بدانجا که طبع بالفضول خلایق جوان سر به صحرا نهاده از شهریان بریده را هم راحت نمی پسندد،و این یکی از افراد همان قبیله و جماعت است که با شنیدن خبر عروسی "لیلی"،دست از کار و زندگیش می کشد و با تلاشی منبعث از احساس وظیفه ،سر به کوه و بیابان می نهد تا به هر سختی و زحمتی که باشد "مجنون" دل شکسته را پیدا کند و خبری بدین بهجت اثری را با آب و تابی نجیبانه به گوشش برساند که : امیدهایت بر باد رفت و یار نازنینی را که اهل وفا می پنداشتی و از جان و دل دوستش می داشتی ،«دادند به شوهری جوانش».و به دنبال این خبر ، بر زخم دل "مجنون" نمک پاشی کند که : نوعروس جوان ،ترا فراموش کرده است و با داماد کامران «کارش همه بوسه و کنار است». و سرانجام خبری بدین ضرورت و انجام وظیفه ای چنین جوانمردانه را با خطابه ای مفصل به پایان برد در شرح بیوفائی زنان و مکر و تزویر ایشان و بی اعتباری کارشان.

قلمرو "پرویز" هم از ناجوانمردان خباثت پیشه تهی نیست، نمونه اش موجود نا نجیبی که با رساندن خبر دروغین مرگ "شیرین"باعث قتل "فرهاد" می شود.
اما این دو پیغام آور مرگ و عذاب مختصر تفاوتی با هم دارند .قاصدی که با آواز شوم «که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد»،باعث خودکشی مرد هنرمند می شود،مأمور خودفروخته مواجب گرفته ای است که درباریان "پرویز" گشته اند و پیدا کرده اند و با وعده دستمزدی کلان بدین جنایتش گماشته اند. و حال آنکه برای رساندن خبر عروسی "لیلی" به کسی نه مزدی داده اند و نه مأموریتی.نا جوانمردی به سائقه خبث جبلی به سراغ "مجنون" می رود و با آن لحن دلازار جانگزا زهر نامرادی بر دل آزرده عاشق می پاشد.
عشق هر دو زن در زندگی مردانشان تحولی می آفریند:
"لیلی" بی تجربه اندک سال را چون از مکتب باز می گیرند ،"قیس" از دیدار یار بازمانده سر به شوریدگی می نهد و کار بیقراریش به جنون می کشد و "مجنون" می شود .درین تحولی که قطعاًحاصل عشق "لیلی" است ،دختر بینوا شایسته ملامت نیست ؛به فرض آنکه در آن سن و سال با "مجنون" ملاقاتی هم می داشت با چه تجربه و چه اندوخته ذهنی می توانست از جنون مرد جلوگیری کند.
اما عشق "شیرین" مایه بخش ترقیات آینده "خسرو" است که دختر خویشتندار مآل اندیش با ملایمت این واقعیت را با جوان محبوب خود در میان می نهد که : رعایت تعادل شرط عقل است و آدمیزاده را منحصراً برای عیاشی و بلهوسی نساخته اند و جهان نیمی ز بهر شادکامی است و دیگر نیمه اش باید صرف کار و نام گردد.و با این نصیحت چنان تکانی به شهزاده تاج و تخت از کف داده می دهد که از مجلس بزم پا در رکاب اسب آورد و به نیت باز پس گرفتن ملکت موروثی خویش راهی دیار روم شود.

در هر دو داستان بجز قهرمانان اصلی مرد دومی هم وجود دارد .مرد دوم سرگذشت "لیلی" محتشمی است از امرای عرب به نام "ابن سلام".مرد قوی حالی با آلت و عدت بسیار که از شیربهای سنگین و مخارج گزاف پروائی ندارد ،و بخلاف بسیاری از خواستگاران معاصر خویش ، علیا مخدره را هم دیده است، البته یک نظر و آنهم لابد از فاصله ای نه چندان نزدیک، روزی که "لیلی"با تنی چند از دخترکان همسالش به باغ رفته اند."نظامی"توضیح بیشتری درباره این دیدار اتفاقی نمی دهد اما از حال و هوای داستان پیداست که عرب محترم اسب و احیاناً شترش را سوار بوده که به جماعتی از مخدرات برقع زده چادر پوش می گذرد و می شنود که دختر "سید عامری" باغ روان دارد. مرد نازنین – که ظاهراً با شنیدن اسم دختر- یک دل نه صد دل عاشق می شود ، و مطابق معمول به واسطه ای پناه می برد و به خواستاریش می فرستد و در پی جشنی مفصل خاتون را به حرمسرای خود می آورد ؛ و چه خاتونی، یک برج زهر مار.همسر تند خوی بد ادای بی حوصله ای که شب زفاف را به کام عرب خوش اشتها تلخ می کند. و عجب این که مردم محترم از این حرکت "لیلی" نه تعجبی می نماید و نه تغیری، که حرکت معهود است و متداول. در دیاری که به حکم پدر دختر را به حجله مرد ناشناسی می فرستند از این تغیرها بسیار است و عکس العمل مردان تهییج شده منحصر به دو نوع ، یا ابراز خشونت و تجاوز به عنف ،یا تظاهر به خونسردی و بی اعتنائی تا گذشت روزگار زن را در برابر سرنوشت نا خواسته محتومش به تسلیم آرد.و "ابن سلام" مسالمت جوی از این دسته است ، به انتظار مرور زمان می نشیند و به همین که روزی یک بار قیافه شکسته و غم زده همسر قانونی اش را ببیند دل خوش می کند که
خرسند شدن به یک نظاره ز آن به که کند زمن کناره
و سرانجام اشکهای بی صدا و آههای سوزناک "لیلی" در روحیه مرد چنان اثری می گذارد که مریضش می کند و در اوج تلخکامی به دیار عدمش می فرستد.

جستارهاي وابسته :‌
زنان بزرگ تاريخ ايران زمين
فرهنگ غني ايراني چيست ؟
حماسه باشكوه ويس و رامين
جايگاه زنان در وحدت و استقلال ملي ايرانيان
نظامي گنجوي و حماسه جاودانه خسرو و شيرين
ماجراي حماسه باشكوه خسرو و شيرين / فرهاد و شيرين

اقتباس از پايگاه تاريخ و فرهنگ ايران -

ماجراي "خسرو و شیرین"را نظامی در سال 576 سروده است و منظومه "لیلی و مجنون"را 8 سال بعد.اگر سال تولد او در حوالی 530 باشد هردو منظومه محصول دوران پختگی طبع وی است. جدايي از اينكه فردوسي بزرگ نيز پيش از نظامي گنجوي شرح كامل عاشق شدن خسرو و شيرين را بيان نموده است .
نظامی بعداز سرودن "مخزن الاسرار"که مجموعه ای حکمی و عرفانی است،به نظم داستان عاشقانه –به تعبیر خودش هوسنامه-"خسرو و شیرین"پرداخته است،و توجیهش برای این تغییر ذائقه و پرداختن از معارف الهی به معاشقات بشری و زمینی ،اینکه در جهان امروز و میان ابنای بشر کسی نیست که او را هوس مطالعه هوسنامه ها نباشد.و انگیزه اش در نظم داستان ظاهرا"تدارک هدیه ایست به مناسبت جلوس طغرل بن ارسلان سلجوقی بر تخت شاهی،و واقعا"یادی از معشوق در جوانی از کف رفته اش "آفاق".
این منظومه موفقترین اثر نظامی است ،زیرا علاوه بر یاد "آفاق"،زمینه داستان باب طبع شاعر است که مرد زاهد از جهان بریده «کفی پست جوین ره توشه کرده»به شدت دلبسته توصیف تجملات است و نقاشی صحنه های پر شکوه و بزمهای شاهانه و مجالس پر زر و زیور عیش و طرب؛و این همه در قلمرو "مهین بانو"ی ارمنی و بارگاه "خسرو پرویز"ساسانی فراهم است.شیخ گنجوی چون زمینه داستان را مناسب هنرنمایی می بیند با نهیب«فرس بیرون فکن میدان فراخ است»همه استعدادهای خداداده را در صحنه آرائیهای داستان به نحوی ظاهر می کند که در این 800 ساله کسی از حریفان و مدعیان با همه تلاشها نتوانسته به گردش برسد.
اما در سرودن منظومه "لیلی و مجنون"،بیش از میل شاعر،اطاعت فرمان شاهانه منظور است که "شروان شاه اخستان بن منوچهر"قاصدی نزدش فرستاده است،با این فرمان که :در پی داستان "خسرو وشیرین"،اکنون «لیلی مجنون ببایدت گفت».و نظامی حیران مانده است تا چه کند که «اندیشه فراخ و عرصه تنگ است»،سرگذشت "لیلی و مجنون"داستان ملال انگیز بی هیجان و از اینها بدتر عاری از شکوه تجملی است،«نه باغ و نه بزم شهریاری-نه رود و نه می نه کامکاری».جوان سودازده دیوانه وضعی که مبتلا به جنون خودآزاری است و عاشق عشق و دیوانه دیوانگی،دل به دختری می بندد از تحقیر شدگان و بی پشت و پناهان روزگار،آنهم در کویر خشک و سوزان عربستان و در محیطی که میان زن و مرد تفاوت از زمین تا آسمان است.
شاعر با اکراه تن بدین کار می دهد،اما به برکت طبع توانا موفق می شود داستانی ملال انگیز را بر صدر غمنامه های ادب فارسی بنشاند.
این هردو منظومه هم در اصل مفصل بوده است و شامل فصلها و صحنه هائی خارج از روال داستان که صرفاً به قصد ابراز مراتب فضل سروده شده است و اقناع مدعیان و حریفان پرمایه ای که در دربار سلاطین آن روزگار کم نبوده اند،و هم در طول زمان بر اثر تصرفات متذوقان مفصل تر شده است.
نظامی در آغاز هر دو داستان مدعی است که در اصل قصه تصرفی نکرده است و نسخه منثور داستان را خوانده و به نظم آورده ،و تا آنجا که از پشت غبار 8 قرن گذشته به کمک شواهد تاریخی و رسوبات رسوم و سنن می توان دریافت دعوی گزاف و باطی نکرده است.
هردو داستان شرح دلدادگی است و« جفای فلکی که با دلدادگان دایم به کین است».داستان عشق قوی پنجه طاقت شکنی است که چون همه افسانه های نامکرر به فیض چاشنی تند و تیز فراق قابل باز گفتن و باز شنیدن شده است تا آنجا که« از هر زبان که می شنوی نا مکرر است.»
عشق "لیلی و مجنون"از علاقه معصومانه دو کودک مکتبی سرچشمه می گیرد،تعلق خاطری دور از تمنیات جنسی،که هردو در یک مکتب خانه اند و –به دلیل نظامات قبیله ای و سنت های قومی-ظاهراًدر مراحل خردسالی.دو کودک معصوم که لابد فاصله ای تا مرز بلوغ دارند در مکتب ملای قبیله –که احتمالاًسیه پلاسی بوده است-همدرس اند و کار همدرسی به همدلی می کشد و محبت معصومانه ای از آن جنس که میان اطفال یک خانواده یا محله معمول است.
وضع آشنائی "خسرو و شیرین"بخلاف این است ."خسرو"جوان بالغ مغروری است در آستانه تصدی مقام پر مشغله سلطنت ،و "شیرین"دختر تربیت شده طنازی است آشنا به رموز دلبری و با خبر از موقعیت اجتماعی و شرایط سنی خویش.دختری که قرار است در آینده ای نزدیک بجای عمه خود بر مسند حکمرانی ارمنستان تکیه زند و سرنوشت مردان و زنان آن سرزمین را در دست کفایت گیرد.دختر جوان اهل شکار و ورزش و گردش است نه زندانی حرمسرا،و در یکی از همین گردشها چشمش به تصویر دلربای "پرویز"می افتد.تصویری که محصول انگشتان قلمزن و استعداد بی نظیر "شاپور"صورتگر است.جاذبه تمثال ،او را به توقف و تأمل می کشاند و سرانجام با شنیدن توصیف "پرویز"از زبان چرب و نرم درباری کار کشته ای چون "شاپور"میل خاطرش به دیدن صاحب تصویر می کشد،بی هیچ بیم طعنه ای از همسالان و شماتتی از خویشان و رجم و تشهیری از مردم ولایت.
"لیلی"پرورده جامعه ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه انحرافی می پندارد که نتیجه اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگیز فحشا؛و به دلالت همین اعتقاد همه قدرت قبیله مصروف این است که آب وآتش را –و به عبارتی رساتر آتش و پنبه را-از یکدیگر جدا نگه دارند تا با تمهید مقدمات گناه،آدمیزاده طبعاًظلوم و جهول در خسران ابدی نیفتد.در محیطی چنین یک لبخند کودکانه ممکن است تبدیل به داغ ننگی شود بر جبین حیثیت افراد خانواده و حتی قبیله.در این ریگزار تفته بازار تعزیر گرم است و محتسب خدا نه تنها در بازار که در اعماق سیه چادرها و پستوی خانه ها.همه مردم از کودکان خردسال مکتبی گرفته تا پیران سالخورده قبیله مراقب جزئیات رفتار یکدیگرند.نخستین لبخند محبت "لیلی و مجنون"اندک سال در فضای محدود مکتبخانه ،نه از چشم تیزبین ملای ترکه به دست مکتب پوشیده می ماند،و نه از نظر کنجکاو بچه های همدرس و هم مکتبی.
در این سرزمین پاکی و تقوی بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه ای رد و بدل کنند،که کودکان همدرس –با همه کم سالی و بی تجربگی-نگاهی بدان معصومیت را از مقوله گناهان کبیره می شمارند و کف زنان و ترانه خوانان به رسواگری می پردازند و کار هو و جنجال را به مرحله ای می رسانند که پدر غیرتمند دختر سر بهوا را از مکتبخانه بازگیرد و زندانی حصار حرمسرا کند؛و "قیس"بی نوا از هجوم طعنه همسالان کارش به آشفتگی و جنون کشد؛و واقعه ای بدان سادگی تبدیل به داستانی شود هیجان انگیز و لبریز از گزافه ها و افسانه ها،و شاعران و ترانه سازان محل شرح دلدادگیها را به رسوائی در قالب ترانه ریزند و در دهان ولگردان کوچه و بازار اندازند،تا دختر از مکتب بریده در پستو خزیده را نقل بزم غزل سرایان کنند و موضوع ترانه مطربان و دف زنان ،و پسر اندک تحمل حساس را آواره کوه و دشت و بیابان.

اما در دیار "شیرین"منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست.پسران و دختران با هم می نشینند و با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشنها و میهمانیها شرکت می کنند .و عجبا که در عین آزادی معاشرت ،شخصیت دختران پاسدار عفاف ایشان است،که بجای ترس از پدر و بیم بدگویان ،محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قائلند.دخترها،مادرها و پیران خانواده را مشاور نیک اندیش خویشتن می دانند ،و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون "پرویز"نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه ای کند .در سرتاسر داستان "خسرو و شیرین"بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمیزاده خیرخواه مصلحت اندیشی به نهی از منکر برخاسته باشد و از عمل نامعقول "شیرین"انتقادی کرده باشد.گویی همه مردم این سوی جهان از ارمنستان گرفته تا کرانه های غربی ایران و قصر شیرین گنه کاران با انصافی هستند که داستان "عیسی"و رجم زانیه را شنیده اند ،و در برخورد با گناه دیگران ،به یاد نامه اعمال خویش می افتند و به حکم بزرگوارانه مروا کراماًدیده عیب بین خود را بر دلیریها و جسارتهای جوانان فرو می بندند.
در دیار "شیرین"مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه ،که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق "شیرین و پرویز"دارند.حتی یک نفر هم درین مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه "مهین بانو"چه می گذرد و جوانان عزبی چون "پرویز"و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند.گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است .ظاهراًاین دیار ولنگاریها و بی اعتنائی ها همان سرزمین بی حساب و کتابی است که درآن کسی را با کسی کاری نباشد.
دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد ،یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد:چرا رفتی و کجا رفتی؟

قیم و سرپرست" شیرین"زنی است از جنس خودش،آشنا با عوالم دلدادگی و حالات عاطفی دختران جوان ،و به حکم همین آشنایی است که با شنیدن خبر فرار "شیرین"متأثر می شود ،اما لشکریان و چابکسواران به فرمان ایستاده را که
اگر بانو بفرماید به شبگیر پی شیرین برانیم اسب چون تیر
از هر تعقیبی باز می دارد؛و روزی که دختر فراری به خانه و دیار خود باز می گردد ،انبان شماتت نمی گشاید و انبوه ملامت بر فرقش نمی بارد .با گذشت بزرگوارانه آدمیزاده ای که از عواطف تند جوانی و عوالم چنانکه افتد و دانی با خبر است به استقبالش می رود ،بی هیچ خطاب و عتابی که می داند دخترک دلباخته است و حرکت نامعقولش کار دل است و ربطی به آب و گل ندارد.زن کارکشته بی آنکه چین غضبی بر پیشانی بنشاند و با تازیانه و تپانچه ای خشم و خروش خود را بر سر دختر ببارد به تقویت روحیه اش می پردازد تا قویدل گردد و درمان پذیرد.

اما وضع "لیلی"چنین نیست که محکوم محیط حرمسرائی تازیان است و جرائمش بسیار:یکی این که زن به دنیا آمده و چون زن است از هر اختیار و انتخابی محروم است.گناه دیگرش زیبائی است و زندگی در محیطی که بجای ذات یبوست صفات ملوکانه ،حکیم باشی بیچاره را به تنقیه می بندند و بجای تربیت مردان به محکومیت زنان متوسل می شوند،که چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند کار عاشقی به رسوائی می کشد و راه علاج اینکه زن را از درس و مدرسه محروم کنند تا چشم مرد بر جمالش نیافتد و کار جنونش به تماشا نکشد.در نظام پدر سالاری قبیله ،مرگ و زندگی او در قبضه استبداد مردی است به نام پدر.پدر "لیلی"نه از عوالم دلدادگی خبر دارد و نه به خواسته دخترش وقعی می نهد.مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر "قیس"و دخترش با خبر می شود دخترک بی گناه را از مکتب بازمی گیرد و در حصار خانه زندانی می کند ،و زندان بانش زن فلک زده چشم بر حکم و گوش به فرمانی است که او را زاییده است و در آغوش محبت خویش پروریده و اکنون به پاس آبروی خانواده و فرمان شفاعت ناپذیر شوهر مجبور است رابطه دخترش را با جهان خارج از خانه قطع کند،و حتی از نزدیک شدن به دریچه و شنیدن صدای پای رهگذران کوچه بازش دارد.این پدر غیرتی در پاسخ به "نوفل"-"نوفلی"که جوانمردانه به یاری "مجنون" برخاسته و با شیربهای مفصلی به قبیله "لیلی"آمده است-متعصبانه «اختیارات پدری»خود را به او وا می گذارد که :دست دخترم را بگیر و به کمترین برده خود ببخش ،اما اسمی از این پسرک سربهوای دیوانه میاور،او را طعمه شمشیر خویش کن و با دست خود به چاه درافکن ،اما به دست این جوان وحشی صفت مردم گریزی که بی عاقبت است و رایگان گرد مسپار.و سرانجام به آخرین مرحله تهدید متوسل می شود که:اگر باز هم در این مساله اصرار کنی و بر سر آن باشی که نام من و قبیله ام را با این پیوند نا مبارک به ننگ آلائی به خدا قسم هم اکنون بر می خیزم و وارد حرمسرا می شوم تا سر دخترک را ببرم و« در پیش سگ افکنم در این راه.»
و سرانجام همین قدرت بی انعطاف پدر در مقابل زر و سیم و اسب و اشتر "ابن سلام"تسلیم می شود و بی هیچ نظر خواهی و مشورتی دخترک را بدو می سپارد –و به عبارتی بهتر بدو می فروشد- تا جشن عروسی برپاکنند و در خروش بوق و کرنا و بزن و بکوب های پر سر و صدا ،ناله های مظلومانه "لیلی"را فروپوشانند ،و او را روانه حرمسرای شوهری کنند که اندک آشنائی و پیوند علاقه ای با وی ندارد.
میان رفتار "مهین بانو"با "شیرین"عاشق شده سر در پی معشوق نهاده ،و رفتار پدر "لیلی"با دختر بچه معصومی که در عوالم خردسالی نگاهش به چشمان لبریز از تمنای "مجنون"افتاده است و دیدگان جستجوگر همدرسان بدین اشارت نظر پی برده اند تفاوتی آشکار است ؛و درین رهگذر نه این را می توان ملامت کرد و نه آن را ،که هریک پرورده جامعه خویشتنند و طرز برخوردشان با مسائل نتیجه ناگزیر محیط زندگی و سنن قومی شان.

در دیار "لیلی"حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه شمشیر بسته است.حتی به مراسم لطیفی چون خواستگاری هم با طبل جنگ و تیر خدنگ می روند،و در ذهن جوانمرد آزاده ای چون "نوفل"این سؤال مطلقاً مطرح نمی شود که :گیرم در جنگ پیروز شدی و قبیله "لیلی"را به خاک و خون کشیدی و دخترک را تحویل "مجنون"دادی ؛در این صورت رفتار "لیلی"با مردی که باعث قتل پدر و برادر و کسانش شده است چگونه خواهد بود؟
آری این سؤال نه در ذهن غیور "نوفل"جرقه ای می زند و نه در ذهن آشفته "مجنون"،و حق دارند که در جامعه ای چونان ،موضوعی از این دست مسأله ای نیست.اغلب سوگلی های حرمسرای شاهان و امیران ،دختران پدر کشته به اسارت رفته اندکه به حکم سنتی مقبول همگان،حریفی که در جنگ کشته شود همه مایملکش از آن قاتل است،از اسب و گاو و کاخ و سرای گرفته تا غلام و کنیز و زن دخترش،که همه مملوکند و در مقوله ارزش ها یکسان.
اما در فضای داستان "خسرو وشیرین" ارزشها به کلی متفاوت است.شاه قدرتمندی چون "پرویز"نه تنها از بیم حسادت "مریم"جرأت ملاقات با "شیرین"ندارد ،که در برابر زن عشرتکده داری چون "شکر"اصفهانی نیز شکوه شاهانه و قدرت مردانه اش بی اثر است.مردان این دیار برای رسیدن به زن دلبندشان هرگز به زور شمشیر و انبوه لشکر متوسل نمی شوند ،چه،یقین دارند این حربه بی اثر است.صحنه بدیعی که در برابر در بسته اقامتگاه "شیرین"با قدرت طبع "نظامی"توصیف شده است قابل تأمل است .شاهی مست از غرور سلطنت و آشفته از هوای دل به بهانه شکار از لشکرگاه خود جدا شده و رو به منزلگاه معشوق آورده است،بدین امید که یار رنجیده خاطر دست از قهر و ناز بردارد و پذیرایش گردد.اما "شیرین"در قلعه را می بندد و با همه جلوه های جمال و جوانی بر پشت بام عمارت ظاهر می شود و عجز و التماسهای عاشق قدرتمند را ناشنیده می گیرد و پس از مناظره ای خواندنی ،سرخورده و دمغ مجبور به بازگشتش می کند ،بی آنکه لحظه ای توسل به زور در ذهن مرد بگذرد.زبان زنان این سرزمین از دست جور مردان عرب درازتر است و گزنده تر.در اینجا زن بودن و زیبا بودن لازمه اش بدبختی و محکومیت نیست .زن زیبای مغرور این دیار چیزی از شاه شاهانش کم ندارد که قصب بر سر و موی فروهشته را کم از تاج مرصع شاهی نمی داند و با اعتماد به همین غرور زنانه بدان شد ت و صراحت در پاسخ پیغام شاهانه خشم در سینه انباشته را بر فرق "شاپور"می ریزد که« سر اینجا به بود سرکش نه آنجا»،بی آنکه از غضب شهریاری پروائی داشته باشد.و شاه قدرتمند ملامت ها را می شنود و به عبارتی رساتر تحویل می گیرد بی آنکه شمشیر برکشد و میر غضب بطلبد ،گوئی بدو آموخته اند که« کس عاشقی به قوت بازو نکرده است.»

دنیای "شیرین "دنیای گشاده بی پروائی هاست ،دنیائی است که جزئیاتش با یکدیگر هم آهنگی دارد."شیرین"دست پرورده زنی است که ز مردان بیشتر دارد سترگی،دختر ورزشکار نشاط طلب طبیعت دوستی است که بر اسبی زمانه گردش و اندیشه رفتار بر می نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش –که« ز برقع نیستشان بر روی بندی» ،و هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنائی دارند که در معرکه مبارزه« کنند از شیر چنگ از پیل دندان»- به چوگان بازی میرود .دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی ترین حق مشروع خویش –یعنی انتخاب شوهر –نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش.آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیبائیش به قناره نکشیده -اندو به جرم نگاه محبتی به زندانسرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوائی بر جبین بختش ننهاده اند ،تا او بترسد و عبرت بگیرد و در نخستین برخوردش با تصویر "پرویز"ابرو در هم کشد و روی بگرداند و به نگاه دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد .او به حکم تربیتش و محیطش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد ،آن هم نه تنه در برابر هم سالان و کسان و خویشان که در برابر مرد ناشناسی چون "شاپور"نقاش،آنهم با وضعی نه چندان اخلاقی ،با سر و گیسوی برهنه و بر و بازوی بلورین،صاف و ساده،زانو به زانوی مرد غریبه می نشیند و بی هیچ پرده پوشی و ملاحظه ای می گوید:
در این صورت بدانسان مهر بستم که گوئی روز و شب صورت پرستم
و در اینجا چون کسی نیست که دختر البته بی حیا را از رسوائی بازدارد و پنجه ای در گیسوی بلندش افکند و با اردنگی عبرت آموزی به پستوی خانه پرتابش کند ،تا بنشیند و چون "لیلی"غم دل با دیوار روبرو گوید و به انتظار روزی باشد که "ابن سلامی"پیدا شود و دستش را بگیرد و با طاق و ترنب پادشاهی به حجله خانه اش برد،شخصاًبه چاره جوئی برمی خیزد و بی هیچ کسب اجازه ای از اولیای خویش اسب را زین می کند و فبا در بسته بر شکل غلامان ،پای در رکاب می آورد که فاصله مختصر ارمنستان تا مداین را یکه و تنها به هوای مرد دلخواهش طی کند .آنهم با چنان راحتی و بی گرفت و گیری که "لیلی"به خواب شب هم ندیده است حتی برای مسافرتی از خانه به مکتبخانه ،و ار حرمسرا به حمام سر کوی.
اما در حرمسرای پدر "لیلی"اساس کارها بر پوشیده کاری است،نه زن و شوهر مجالی دارند که سفره دلی پیش هم بگشایند و نه حریم پدر و فرزندی رخصت چونین جسارتی می دهد،حتی مادری که به حکم طبیعت باید محرم راز دخترش باشد ،داستان دلدادگی "لیلی"را از زبان همسالان بلفضول کنجکاوش می شنود آن هم دو سه سالی بعد از زندانی شدن دخترک در حرمسرای مرد فلک زده ای چون "ابن سلام"؛ و عجب اینکه زن هم پس از پی بردن به راز در قبیله پیچیده جرأت ندارد آن را با شوهر در میان گذارد.
و از آن عجب تر زندگی سراسر تسلیم "لیلی"است خال از هر تلاشی.از مکتبخانه اش باز می -گیرند و در خانه ای بام و در بسته زندانیش می کنند بی آنکه اعتراضی کند و فریادی به شکوه و شکایت بردارد.به شوهر نادیده نامطبوعی می دهندش بی آنکه از او نظری خواسته باشند،و او همچنان تسلیم است و فرمان پذیر و در حرمسرای شوهر نا خواسته کارش گریه و زاری .نتیجه ناگزیر چنان محیط و چنان رفتاری سایه سوء ظنی است که بر فضای خانه سنگینی می کند و زندگی زناشوئی را از هر زهری جانگزاتر.و"نظامی"چه استادانه بدین نکته توجه داشته است که : «شویش همه روزه داشتی پاس».

در دیار "لیلی"اثری از مدارا و مردمی نیست،همه خشونت است و عقده گشائی؛تا بدانجا که طبع بالفضول خلایق جوان سر به صحرا نهاده از شهریان بریده را هم راحت نمی پسندد،و این یکی از افراد همان قبیله و جماعت است که با شنیدن خبر عروسی "لیلی"،دست از کار و زندگیش می کشد و با تلاشی منبعث از احساس وظیفه ،سر به کوه و بیابان می نهد تا به هر سختی و زحمتی که باشد "مجنون" دل شکسته را پیدا کند و خبری بدین بهجت اثری را با آب و تابی نجیبانه به گوشش برساند که : امیدهایت بر باد رفت و یار نازنینی را که اهل وفا می پنداشتی و از جان و دل دوستش می داشتی ،«دادند به شوهری جوانش».و به دنبال این خبر ، بر زخم دل "مجنون" نمک پاشی کند که : نوعروس جوان ،ترا فراموش کرده است و با داماد کامران «کارش همه بوسه و کنار است». و سرانجام خبری بدین ضرورت و انجام وظیفه ای چنین جوانمردانه را با خطابه ای مفصل به پایان برد در شرح بیوفائی زنان و مکر و تزویر ایشان و بی اعتباری کارشان.

قلمرو "پرویز" هم از ناجوانمردان خباثت پیشه تهی نیست، نمونه اش موجود نا نجیبی که با رساندن خبر دروغین مرگ "شیرین"باعث قتل "فرهاد" می شود.
اما این دو پیغام آور مرگ و عذاب مختصر تفاوتی با هم دارند .قاصدی که با آواز شوم «که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد»،باعث خودکشی مرد هنرمند می شود،مأمور خودفروخته مواجب گرفته ای است که درباریان "پرویز" گشته اند و پیدا کرده اند و با وعده دستمزدی کلان بدین جنایتش گماشته اند. و حال آنکه برای رساندن خبر عروسی "لیلی" به کسی نه مزدی داده اند و نه مأموریتی.نا جوانمردی به سائقه خبث جبلی به سراغ "مجنون" می رود و با آن لحن دلازار جانگزا زهر نامرادی بر دل آزرده عاشق می پاشد.
عشق هر دو زن در زندگی مردانشان تحولی می آفریند:
"لیلی" بی تجربه اندک سال را چون از مکتب باز می گیرند ،"قیس" از دیدار یار بازمانده سر به شوریدگی می نهد و کار بیقراریش به جنون می کشد و "مجنون" می شود .درین تحولی که قطعاًحاصل عشق "لیلی" است ،دختر بینوا شایسته ملامت نیست ؛به فرض آنکه در آن سن و سال با "مجنون" ملاقاتی هم می داشت با چه تجربه و چه اندوخته ذهنی می توانست از جنون مرد جلوگیری کند.
اما عشق "شیرین" مایه بخش ترقیات آینده "خسرو" است که دختر خویشتندار مآل اندیش با ملایمت این واقعیت را با جوان محبوب خود در میان می نهد که : رعایت تعادل شرط عقل است و آدمیزاده را منحصراً برای عیاشی و بلهوسی نساخته اند و جهان نیمی ز بهر شادکامی است و دیگر نیمه اش باید صرف کار و نام گردد.و با این نصیحت چنان تکانی به شهزاده تاج و تخت از کف داده می دهد که از مجلس بزم پا در رکاب اسب آورد و به نیت باز پس گرفتن ملکت موروثی خویش راهی دیار روم شود.

در هر دو داستان بجز قهرمانان اصلی مرد دومی هم وجود دارد .مرد دوم سرگذشت "لیلی" محتشمی است از امرای عرب به نام "ابن سلام".مرد قوی حالی با آلت و عدت بسیار که از شیربهای سنگین و مخارج گزاف پروائی ندارد ،و بخلاف بسیاری از خواستگاران معاصر خویش ، علیا مخدره را هم دیده است، البته یک نظر و آنهم لابد از فاصله ای نه چندان نزدیک، روزی که "لیلی"با تنی چند از دخترکان همسالش به باغ رفته اند."نظامی"توضیح بیشتری درباره این دیدار اتفاقی نمی دهد اما از حال و هوای داستان پیداست که عرب محترم اسب و احیاناً شترش را سوار بوده که به جماعتی از مخدرات برقع زده چادر پوش می گذرد و می شنود که دختر "سید عامری" باغ روان دارد. مرد نازنین – که ظاهراً با شنیدن اسم دختر- یک دل نه صد دل عاشق می شود ، و مطابق معمول به واسطه ای پناه می برد و به خواستاریش می فرستد و در پی جشنی مفصل خاتون را به حرمسرای خود می آورد ؛ و چه خاتونی، یک برج زهر مار.همسر تند خوی بد ادای بی حوصله ای که شب زفاف را به کام عرب خوش اشتها تلخ می کند. و عجب این که مردم محترم از این حرکت "لیلی" نه تعجبی می نماید و نه تغیری، که حرکت معهود است و متداول. در دیاری که به حکم پدر دختر را به حجله مرد ناشناسی می فرستند از این تغیرها بسیار است و عکس العمل مردان تهییج شده منحصر به دو نوع ، یا ابراز خشونت و تجاوز به عنف ،یا تظاهر به خونسردی و بی اعتنائی تا گذشت روزگار زن را در برابر سرنوشت نا خواسته محتومش به تسلیم آرد.و "ابن سلام" مسالمت جوی از این دسته است ، به انتظار مرور زمان می نشیند و به همین که روزی یک بار قیافه شکسته و غم زده همسر قانونی اش را ببیند دل خوش می کند که
خرسند شدن به یک نظاره ز آن به که کند زمن کناره
و سرانجام اشکهای بی صدا و آههای سوزناک "لیلی" در روحیه مرد چنان اثری می گذارد که مریضش می کند و در اوج تلخکامی به دیار عدمش می فرستد.

جستارهاي وابسته :‌
زنان بزرگ تاريخ ايران زمين
فرهنگ غني ايراني چيست ؟
حماسه باشكوه ويس و رامين
جايگاه زنان در وحدت و استقلال ملي ايرانيان
نظامي گنجوي و حماسه جاودانه خسرو و شيرين
ماجراي حماسه باشكوه خسرو و شيرين / فرهاد و شيرين

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

به ياد پدرم شعري از حميد منتظري

به پدرم
حمید منتظری

سه دقیقه برای شاخه ای صلح
که در باد می لرزد
سه دقیقه
برای پرواز بلند یک آرزو
سه دقیقه
برای اولین روز عشق، خاطره ی یک زن
سه دقیقه
برای سعید، ناصر، رضا، علی، حسن
سه دقیقه
برای زخم های تنت، گرمای هیبتت
گریه کن حمیدفقط سه دقیقه!
و حالایک دقیقه سکوت
به احترام مردی که زیر دوش سردمقاومت کرد.
خرداد ۱٣٨۶

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

يك

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

سد سليمان تنگه (رجايي)




سد سليمان تنگه در نزديكي شهر ساري
محل مناسبي جهت تفريح - قايق سواري و ماهيگيري











۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه

film

عكسهاي دختر من











۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه


آيت الله منتظري نيز در گذشت

ديروز صبح كه اين خبر را شنيدم ابتدا ناراحت شدم كه كشور و جامعه ايران اين انسان وارسته را از دست داد ولي با خود انديشيدم كه واقعا عاقبت بخير شد چون تا آخرين لحظه عمر آلوده به گناه و قدرت نشد و هر جا لازم بود از حقوق مردم دفاع كرد.

و مطمئنم در لحظه مرگ با خيال راحت و وجداني آسوده در گذشت و چه خوب است انسان در لحظه مرگ احساس آرامش نمايد

**
دو چيز حاصل عمر است نام نيک و ثواب
واز اين دو در گذری کلّ من عليها فان

ربّنا اغفر لنا و لا خوا ننا الذين سبقوا نا‌با لايمان و لا تجعل فی‌قلو بنا‌غلا للذين امنو ا. ربّنا انک رئوف رحيم.

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست صرفا مقایسه ای طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک نشانه ی آخرالزمانی باشد.

***
دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
دختر دهه 80 :باید پولدار باشم
***
پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی
****

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه
****

پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.
***

دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم
***

پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر زمین بنوشم !!!
پسر دهه 70:دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون بکشم !!!
پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!

****
دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا
دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.
****

پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .
***

دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره.
****

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.
****

دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.
****

پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.
****

دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.
دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...
دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.
****

پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.
****

دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند
دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.
****

پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی

****
دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.
دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.
****


جوان دهه 60 :جنگ زده بود
جوان دهه 70 :غرب زده بود
جوان دهه 80 :پوچ است.
***

دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.
***

جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید
جوان دهه 70 :خواب بد بد می دید
جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.
****

پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد
پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.
پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.
***


دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید
دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.
****


داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.
***


عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم این هنر زندگیه.
عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم. این هنر زندگیه.
عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.

****

مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر
مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .


****
عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.

عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.


عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه
شاید كه عمل كنیم:

تفاوت كشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست

برای مثال كشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مكتوب دارد و فقیر است!
اما كشورهای جدیدی مانند كانادا، نیوزیلند، استرالیا كه 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اكنون كشورهایی توسعه‌یافته و ثروتمند هستند.

تفاوت كشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست.

ژاپن كشوری است كه سرزمین بسیار محدودی دارد كه 80 درصد آن كوه‌هایی است كه مناسب كشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریكا را دارد. این كشور مانند یك كارخانه پهناور و شناوری می‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌كند.

مثال بعدی سویس است.
كشوری كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شكلات‌های جهان را تولید و صادر می‌كند. در سرزمین كوچك و سرد سویس كه تنها در چهار ماه سال می‌توان كشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.
سویس كشوری است كه به امنیت، نظم و سختكوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده‌است (بانك‌های سویس).

افراد تحصیل‌کرده‌ای كه از كشورهای ثروتمند با همتایان خود در كشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌كنند كه سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی كه در كشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در كشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند.

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهای است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است.

وقتی كه رفتارهای مردم كشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌كنیم، متوجه می‌شویم كه اكثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌كنند:

1. اخلاق به عنوان اصل پایه
2. وحدت
3. مسئولیت پذیری
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان دیگر
6. عشق به كار
7. تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده
8. میل به ارائه كارهای برتر و فوق‌العاده
9. نظم‌پذیری

اما در كشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌كنند.

ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر كه منابع طبیعی نداریم یا اینكه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده‌است.

ما فقیر هستیم برای اینكه رفتارمان چنین سبب شده‌است.
ما برای آموختن و رعایت اصول فوق كه (توسط كشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم.

اگر شما این نامه را برای دیگران نفرستید:

اتفاقی برای شما نمی‌افتد،
گربه شما نمی‌میرد،
از محل كارتان اخراج نمی‌شوید،
هفت سال بدبختی بر سرتان آوار نمی‌شود
و مریض هم نخواهید شد.

اما اگر میهن خود را دوست دارید،

این پیغام را به گردش بیاندازید تا شاید تعداد بیشتری از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغییر كرده و عمل كنند ...

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه


از ديشب تصميم گرفتم سيگار رو ترك كنم البته يك كتاب و يك سي دي هم گرفتم اميدوارم و البته يقين دارم كه موفق ميشم ديگه خسته شدم از سيگاركشيدن

ميخوام براي هميشه بزارمش كنار البته اين سي دي هم كمكم مي كنه از ديشب ديگه لب به سيگار نزدم

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

عشق واقعي



عشق هرگز انسان را ار تعقيب مقصدش باز نمي دارد


اگر چنين شود علتش اين است عشق واقعي نبوده است

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

فيروز نهاوندي


روزیكه عمر ابن خطاب به دست یك ایرانی" پیروز نهاوندی" كه اعراب او را ابولؤلؤ مینامند كشته شد:طاق كسری، تالار پذیرایی خسرو نوشیروان ساسانی در تیسفون نزدیك بغداد كه 15 قرن پیش ساخته شد. فرش افسانه ایبیش از 90 متری بهارستان این تالار را مفروش می كرد كه اعراب آن را به عنوان غنیمت جنگ تصرف كردند. روزنگارهای موجود در تقویم میلادی دو روز گوناگون به فاصله 34 روز از هم را سالروز قتل عمر ابن الخطاب خلیفه دوم مسلمین ذكر كرده اند؛ چهارم نوامبر و هشتم دسامبر سال 644 میلادی (سال 23 هجری قمری= سال 22 معاویه ای). وی ده سال و 6 ماه و پنج روز خلافت كرد و هنگام درگذشت 63 ساله بود. در زمان خلافت او سوریه، فلسطین و ایران به تصرف اعراب در آمدند.
تیسفون پایتخت ایران در كنار دجله و خزائن آن پس از جنگ قادسیه كه در سال 637 میلادی رویداد به دست اعراب افتاد. اعراب تیسفون را كه هنوز ویرانه كاخ خسرو نوشیروان دادگر آن پس از 15 قرن به جایمانده است مدائن یعنی شهر شهرها می خوانند. شكست نهائی ایران از اعراب در سال 643 اتفاق افتاد. در پی پیروزی اعراب در جنگ نهاوند بر ایران، شمار زیادیاز ایرانیان از جمله مردی صنعتگر به نام فیروز به اسارت گرفته شدند و به فروش رفتند. خریدار فیروز كه اعراب اورا ابولؤلؤ می نامند حكمران بصره بود كه پس از آن كه متوجه شد برده او نجار و آهنگر و رنگرز ماهریاست ویرا برای پرداختن به این امور به مدینه فرستاد به این شرط كه قسمت عمده در آمد خودرا به او بدهد. فیروز از مردم نهاوند بود كه پاره ای از مورخان ویرا از كاشان نوشته اند.
پس از ورود فیروز به مدینه طولی نكشید كه سحرگاه هشتم دسامبر و یا چهارم نوامبر وی با خنجری كه خود ساخته بود و آن را زهر آلود كرده بود به مسجدی كه عمر در آن به نماز می ایستاد رفت و در گوشه ای پنهان شد و درجریان نماز بامدادی به عمر حمله برد و به او شش زخم زد كه پس از انتقال به خانه در گذشت. فیروز علاوه بر عمر 13 تن دیگر از نمازگزاران را خنجر زد و چون راه فرار را برخود بسته دید با همان خنجر خودكشی كرد و به همین سبب انگیزه او از این اقدام كه بیشتر مورخان ایرانی و پاره ای از مورخان اروپا به حساب میهن دوستی فیروز گذارده اند دقیقا روشن نشده است.

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

روز دانشجو مبارك باد


۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

جاده هراز

جاده هراز









۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه



چگونه دنيا را تغيير دهيم: کارآفرينان اجتماعی و قدرت ايده‌های نو

کتاب "چگونه دنيا را تغيير دهيم: کارآفرينان اجتماعی و قدرت ايده‌های نو" داستان های آن دسته از کارآفرينان اجتماعی را بيان می کند که به طرح راه حل‌های نظام يافته برای حل مشکلات اصلی جامعه می پردازند. آشوکا، شبکه بين المللی کارآفرينان اجتماعی که آثارشان در اين صفحات به ثبت رسيده است حيطه‌ی کار خود را به بيست کشور جديد در اروپای شرقی و خاورميانه و از جمله ترکيه، مراکش، افغانستان و فيليپين گسترش داده است


آيا ريشه کنی فقر امکان پذير است؟ آيا بسط مراقبت‌های بهداشتی به اقصی نقاط جهان ممکن است؟ آيا می توان اطمينان يافت که همه‌ی کودکان درهمه‌ی کشورها از آموزش مناسب برخوردار باشند؟ اين روياها امروز ممکن است دست نايافتنی به نظر آيند اما داستان‌های اين کتاب نشان می دهند‍ که می توان دنيا را به نحوی باور ناکردنی‌ تغيير داد. بخش پنهان تاريخ امروز در حال آشکار شدن است. اين گشوده شدن همراه است با ظهور گروهی از نوآوران که راه حل‌هايشان پتانسيل تغيير بنيادی حيات را در همه‌ی جهان در بر دارد.

اخبار اين تغييرات کمتر به گوش می رسد. بيشتر اخباری که ما دريافت می کنيم مشکلات جهان را منعکس می کنند. روشن است که ما با سيلی از چالشها و مخاطرات در اين سو و آن سوی مرزها مواجه هستيم و بايد درباره‌ی آنها کسب اطلاع کنيم. در حالی که ما در داستانهای مربوط به خشونت، فساد و بی لياقتی‌ غوطه وريم کمتر از مبارزات و موفقيت‌های مردمی که تحولات مثبت را به پيش می برند می شنويم. نسبت اطلاعات مسئله - محور به اطلاعات راه حل - محور در رسانه‌ها کاملا نامتوازن است. اين عدم توازن واقعيت را به گونه ای ديگر نشان می دهد، روحيه زدا است، و مردم را از اطلاعاتی که برای ارزيابی مناسب مخاطرات و تشخيص فرصت‌ها نياز دارند محروم می سازد. اگر از شما بخواهند ١٠ مشکل جهان امروز را فهرست کنيد برآوردن اين خواسته چه قدر طول خواهيد کشيد؟ دو دقيقه؟ فهرست کردن راه حل‌ها چقدر طول خواهد کشيد؟

اين نکته حائز اهميت است که در دو دوره، جوايز صلح نوبل به کارآفرينان اجتماعی اعطا شده است: وانگاری ماثای بنيانگذار جنبش کمربند سبز در سال ٢٠٠٤، محمد يونس و بانک گِرامين در سال ٢٠٠٦. اعطای اين جوايز نمايانگر نوعی گذار از تاکيد بر حوزه‌ی سياسی به حوزه‌ی اجتماعی است. بيل کلينتون در يک سخنرانی در تريبون جهانی انسان دوستی در سال ٢٠٠٧ اظهار داشت که او انتظار روزی را می کشد که بيل دريتون، بنيانگذار آشوکا، جايزه صلح نوبل را دريافت کند. داستان آشوکا در اين کتاب به تفصيل بيان شده‌است.

دانشگاه‌ها در سراسر دنيا به نحو فزآينده‌ای به مطالعه‌ی کارآفرينی اجتماعی روی آورده‌اند: از مدرسه‌ی مديريت سعيد در دانشگاه آکسفورد، مدرسه‌ی مديريت آی ای اس ای دانشگاه ناوارا در اسپانيا، موسسه‌ی علوم اجتماعی تاتا در هندوستان، فانداچائو گِتوليا وارگاس در برزيل، تا موسسه‌ی علم مديريت گوردون در دانشگاه پرتوريا در آفريقای جنوبی. فقط در ايالات متحده آمريکا و کانادا بيش از دويست دانشگاه به تاسيس مراکز، طراحی دروس دانشگاهی،ايجاد رقابت، اعطای بورسيه يا راه اندازی سخنرانی‌های علمی در اين حوزه اقدام کرده‌اند. برنامه‌ی آموزشی رينولدز در حيطه‌ی کارآفرينی اجتماعی در مدرسه‌ی عالی خدمات عمومی رابرت اف وَگنر در دانشگاه نيويورک يکی از جالب توجه ترين برنامه‌ها در اين قلمرو است. اين برنامه‌ی آموزشی همکارانش را ازهمه‌ی رشته‌های‌ دانشگاهی شامل بر تعليم و تربيت، دندانپزشکی ،حقوق و پزشکی انتخاب می کند. مدعای اين برنامه آنست که مسير ايجاد تغيير در برابر هر دانشجو فارغ از رشته‌ی‌ درسی و تخصصی‌اش باز است.

در هر سوی عالم، سدهای مفهومی که روزی دنيا را به قلمروهای اجتماعی و اقتصادی متفاوت تقسيم می کردند در حال فرو ريختن‌اند و مردم با همه‌ی وجود در امور اين عالم درگير هستند. لَری پيج و سِرگی برين گوگل دات اُرگ را به منزله‌ی يک شرکت انتفاعی و بازوی انسان دوستی گوگل تاسيس کردند تا بتوانند کمک‌های مالی يا سرمايه گذاری انجام داده و بر حکومت اعمال نفوذ کنند. ( در آينده احتمالا يک دسته ترتيبات قانونی جديد برای اين گونه شرکتهای انتفاعی - اجتماعی دوگانه به وجود خواهد آمد.)

شبکه اميديار که بنيانگذار ای بِی، پيیِر اميديار، و همسرش پَم آن را تاسيس کردند ٩٠ ميليون دلار در امور و سازمانهای غير انتفاعی سرمايه گذاری کرده است. اين سرمايه گذاری معطوف به ايجاد محيط‌ مناسبی جهت شکوفا کردن استعدادهای درونی افراد است. "آکيومِن فاند"، يک صندوق جهانی و غير انتفاعی با ريسک بالا، بيش از ٤٠ ميليون دلار در شرکت‌هايی با هدف ايجاد دسترسی به آب پاکيزه، توليد محصولات بهداشتی، و ايجاد مسکن ارزان قيمت برای افراد محروم سرمايه گذاری کرده‌ است. به همين ترتيب، آشوکا ، که ١٤٠ ميليون دلار برای تشخيص و پشتيبانی از کارآفرينان اجتماعی سرمايه گذاری کرده است، اکنون در حال پيشبرد طرحی است که همکارانش را قادر می سازد با شرکت‌های بزرگ همکاری کنند. هدف از اين همکاری فراهم کردن محصولات حياتی و خدمات برای گروه‌های بزرگی از مردم است که نيازهاشان برآورده نشده است.

از سوی ديگر، جِف اِسکال، اولين رييس ای بِی، يک بنياد و يک شرکت انتفاعی توليد فيلم برای تقويت اين تلاش‌ها تاسيس کرده است. بنياد اِسکال ٥٥ ميليون دلار برای پشتيبانی از کارآفرينان اجتماعی اختصاص داده است اما شرکت "پارتيسيپنت پروداکشنز" اقدام به توليد يک مجموعه فيلم‌های عامه پسند کرده‌ است که به افزايش آگاهی عمومی می پردازند. اين آگاهی معطوف به همان مشکلاتی است که کارآفرينان اجتماعی بر آنها تاکيد دارند، از جمله حفاظت محيط زيست (فيلم "حقيقتی عذاب آور")، نابرابری اقتصادی و بهداشت ("ملت معتاد به غذای آماده"[۱] ) و درک متقابل فرهنگی ("دنيا به روايت سِسامی استريت").

کارآفرينی اجتماعی مثل کارآفرينی در حوزه‌ی کار و تجارت دارای سطوح بيشماری است. افراد بيشماری هستند که به سوی ايجاد تغيير در سطوح ملی و جهانی کشانده شده‌اند و در تلاشهای خويش حقيقتا قهرمانانه و استوار عمل می‌کنند. همه‌ی ما به ذره بين‌هايی برای تشخيص تلاش‌های قهرمانانه در پيش چشم‌هايمان نياز داريم. کارآفرينی اجتماعی تنها درباره‌ی تعداد اندکی از افراد با توانايی‌های خارق‌العاده نيست که ناجی ديگران باشند. کارآفرينی اجتماعی در عميق ترين سطوح آن به آشکار سازی امکانات ديده ناشده و‌ آزاد سازی ظرفيت انسانی برای تغيير بخشی از دنيا مربوط می‌شود. کارآفرينی اجتماعی به يک کوله پشتی نياز دارد نه تحصيلات نخبه‌گرايانه. کليت دانش کارآفرينی اجتماعی در درگيری بی واسطه با دنيا شکل می‌گيرد. اين درگيری شامل است بر پرسيدن بسياری از سوالات و گوش دادن و مشاهده با علاقه‌ی مفرط برای درک دنيای پيرامون.

کتاب "چگونه دنيا را تغيير دهيم: کارآفرينان اجتماعی و قدرت ايده‌های نو" داستانهای آن دسته از کار آفرينان اجتماعی را بيان می کند که به طرح راه حل‌های نظام يافته برای حل مشکلات اصلی جامعه می پردازند . از سال ٢٠٠٤ که اولين ويرايش اين کتاب منتشر شد حوزه‌ی کارآفرينی اجتماعی رشد کرده و سطوح جديدی از علائق را به خود جلب کرده است. استفاده از تعبير " کارآفرين اجتماعی" در رسانه‌ها سه چندان شده است.

آشوکا، شبکه بين المللی کارآفرينان اجتماعی که آثارشان در اين صفحات به ثبت رسيده است حيطه‌ی کار خود را به بيست کشور جديد در اروپای شرقی و خاورميانه و از جمله ترکيه، مراکش، افغانستان و فيليپين گسترش داده است. اين سازمان اخيرا يک زن را به عنوان اولين همکار در عربستان سعودی برگزيده است و در نظر دارد به جستجوی کارآفرينان اجتماعی در اسراييل و استخدام نمايندگانی در چين و ژاپن اقدام کند. تا پايان سال٢٠٠٧، آشوکا ٢٠٠٠ نفر از کارآفرينان اجتماعی را که با ٧٠ کشور از نزديک کار کرده‌اند پشتيبانی خواهد کرد.

اين کتاب توسط مجيد محمدی و آرتميس دانه کار ترجمه شده و بر روی پايگاه اينترنتی خانه‌آزادی در بخش کتاب نشريه‌ی گذار (سخن‌رانی‌های مهم و تجربه‌های جهانيان) قرار داده شده است.

http://www.gozaar.org/freeform.php?id=38&type=Important%20Speeches&language=persian#

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

دوري از پليدي





روبروي شعله هاي آتش ايستاده ام
پاك و منزه و از گرماي آن حيات مي يابم
آرام و عميق نفس مي كشم و افكار منفي و پليد خود را درون آتش مي ريزم و آنها را نابود مي نمايم
به چيزي كه اعتقاد دارم پايبند مي مانم و در زندگي راه درست را برمي گزينم
و از خدا (درون خود) بخاطر گناهاني كه كرده ام طلب بخشش مي كنم
و در خود فرو مي روم
افكار مثبت را در خود پرورش مي دهم و افكار مزاحم را از خود دور مي سازم و نيايشم رادر تمام لحظه هاي زندگي بخاطر دارم
باز نفس عميق و آرام ,كه در گوشم زمزمه مي شنوم كه مي گويد :


" بخواه به تو داده خواهد شد , جستجو كن خواهي يافت , در را بزن به روي تو باز خواهد شد "

گفت پيغمبر كه چون كوبي دري
عاقبت زان در برون آيد سري
***************************************
خانه سالمندان كهريزك را فراموش نكنيم