۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

نامۀ چارلی چاپلين به دخترش ژرالدين


افسوس؛ که هر چه کردم مردم بفهمند، فقط خندیدند.


ژرالدين دخترم:
اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعِۀ کوچک من همۀ سپاهيان بی‌سلاح خفته‌اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی‌اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از توخيلی دورم، خيلی دور…اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاريس افسونگر، بر روی آن صحنۀ پر شکوه “شانزليزه” می‌رقصی. اين را می‌دانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهايت را می‌شنوم و در اين ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می‌بينم.
شنيده‌ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه، نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهۀ تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برايت فرستاده‌اند تو را فرصت هشياری داد، در گوشه‌ای بنشين، نامه‌ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه‌ها گفتم. قصه زيبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم می‌آمد، طعنه‌اش می‌زدم و می‌گفتمش برو.
من در رويای دخترم خفته‌ام. رويا می‌ديدم ژرالدين، رويا…
رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری می‌ديدم به روی صحنه، فرشته‌ای می‌ديدم به روی آسمان، که می‌رقصيد و می‌شنيدم تماشاگران را که می‌گفتند: ” دختره را می‌بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلی .”  آره؛ من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم، و تو در جامه حرير شاهزادگان می‌رقصی. اين رقص‌ها، و بيشتر از آن، صدای کف‌زدنهای تماشاگران، گاه تو را به آسمان‌ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نيز بروی زمين بيا، و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاص‌های دوره گرد کوچه‌های تاريک را، که با شکم گرسنه می‌رقصند و با پاهایی که از بينوایی می‌لرزد. من يکی ازاينان بودم ژرالدين، و در آن شبها، در آن شبهای افسانه‌ای کودکی‌های تو، که تو با لالایی قصه‌های من، به خواب می‌رفتی، و من باز بيدار می‌ماندم در چهرۀ تو می‌نگريستم، ضربان قلبت را می‌شمردم، و از خود می‌پرسيدم: چارلی آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
… تو مرا نمی‌شناسی ژرالدين. در آن شب‌های دور، بس قصه‌ها با تو گفتم، اما قصۀ خود را هرگز نگفتم.
اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه‌ای که در پست‌ترين محلات لندن آواز می‌خواند و می‌رقصيد و صدقه جمع می‌کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده‌ام. من درد بی‌خانمانی را چشيده‌ام. و از اينها بيشتر، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می‌زند، اما سکۀ صدقۀ رهگذر خودخواهی آن را می‌خشکاند، احساس کرده‌ام.
با اين همه من زنده‌ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند، نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی‌آيد، از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين.
با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم، و بيشتر از آنچه آنان خنديدند، خود گريستم.
ژرالدين در دنيایی که تو زندگی می‌کنی، تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميایی، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن، حال آن رانندۀ تاکسی را که تو را به منزل می‌رساند، بپرس، حال زنش را هم بپرس… و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه‌اش نداشت، چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار. به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده‌ام، فقط اين نوع خرج‌های تو را، بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرج‌های ديگرت بايد صورتحساب بفرستی.
گاه به گاه، با اتوبوس، با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن، و دست کم روزی يکبار با خود بگو: “من هم يکی از آنان هستم.” تو يکی از آنها هستی دخترم، نه بيشتر، هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را می‌شکند .
و وقتی به آنجا رسيدی که يک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولين تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می‌شناسم، از قرن‌ها پيش آنجا، گهوارۀ بهاری کوليان بوده است. در آنجا، رقاصه‌هایی مثل خودت را خواهی ديد. زيبا‌تر از تو، چالاک‌تر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور کور کنندۀ نورافکن‌های تآتر ” شانزليزه ” خبری نيست .
نور افکن رقاص‌های کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن. آيا بهتر از تو نمی‌رقصند؟
اعتراف کن دخترم؛ هميشه کسی هست که بهتر از تو می‌رقصد.
هميشه کسی هست که بهتر از تو می‌زند؛ و اين را بدان که درخانوادۀ چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهی زيست. اميد من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت می‌فرستم. هر مبلغی که می‌خواهی بنويس و بگیر. اما هميشه وقتی دو فرانک خرج می‌کنی، با خود بگو: ” دومين سکه مال من نيست. اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد.”
جستجویی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را، اگر بخواهی، همه جا می‌یابی .
اگر از پول و سکه با تو حرف می‌زنم، برای آن است که ازنيروی فريب و افسون اين بچه‌های شيطان خوب آگاهم، من زمان دراز مدتی را، در سيرک زيسته‌ام، و هميشه و هر لحظه، بخاطر بند بازانی که از روی ريسمانی بس نازک راه می‌روند، نگران بوده‌ام، اما اين حقيقت را با تو می‌گويم دخترم: مردمان بر روی زمين استوار، بيشتر از بند بازان بر روی ريسمان نا استوار، سقوط می‌کنند. شايد که شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان، تو را فريب دهد. آن شب، اين الماس، ريسمان نا استوار تو خواهد بود، و سقوط تو حتمی است .
شايد روزی، چهره زيبای شاهزاده‌ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی، هميشه سقوط می‌کنند .
دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه، اين الماس بر گردن همه می‌درخشد …
اما اگر روزی دل به آفتاب چهرۀ مردی بستی، با او يکدل باش، به مادرت گفته‌ام در اين باره برايت نامه‌ای بنويسد. او عشق را بهتر از من می‌شناسد. و او برای تعريف يکدلی، شايسته‌تر از من است. کار تو بس دشوار است، اين را می‌دانم.
به روی صحنه، جز تکه‌ای حرير نازک، چيزی بدن ترا نمی‌پوشاند. به خاطر هنر می‌توان لخت و عريان به روی صحنه رفت و پوشيده‌تر و باکره‌تر بازگشت. اما هيچ‌چيز و هيچ‌کس ديگر در اين جهان نيست، که شايستۀ آن باشد که دختری ناخن پايش را به خاطرآن عريان کند.
برهنگی، بيماری عصر ماست، و من پيرمردم و شايد که حرف‌های خنده‌دار می‌زنم.
اما به گمان من، تن عريان تو بايد مال کسی باشد، که روح عريانش را دوست می‌داری.
بد نيست اگر انديشۀ تو در اين باره، مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگی. نترس، اين ده سال تو را پير‌تر نخواهد کرد….

هیچ نظری موجود نیست: