۱۳۹۰ اردیبهشت ۵, دوشنبه

تمثیل روانشناختی

پادشاهی می‌خواست نخست‌وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان را گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید، می‌توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد، بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و كاری نمی‌كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!

پادشاهی می‌خواست نخست‌وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان را گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید، می‌توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد، بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و كاری نمی‌كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته است، نخست‌وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی‌كرد، فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله‌ای در كار نبود. فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته‌ اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای كه این احساس را كردم، فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملاً ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعاً مسئله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی‌نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعاً قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می‌كردید نمی‌توانستید آن را حل كنید. این مرد، می‌داند كه چگونه در یك موقعیت هوشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

لطایف روان‌شناختی
لطیفه اول
دكتر آلبرناتی جراح مشهور اسكاتلند، بسیار كم‌حرف بود، ولی روزی زنی همتای خود یافت. روزی زنی به مطب او آمد و دستش را كه بسیار متورم و باد كرده بود به دكتر نشان داد. مكالمات زیر توسط دكتر شروع شد:
ـ سوخته؟
ـ ضربه.
ـ پماد.
روز بعد زن باز هم به مطب مراجعه كرد و مكالمات چنین بود:
ـ بهتره؟
ـ بدتر.
ـ پماد بیشتر.
دو روز بعد زن بار دیگر به مطب مراجعه كرد و این گفت‌و‌گوها رد و بدل شد:
ـ بهتره؟
ـ خوبه حق ویزیت؟
ـ هیچ، عاقل‌ترین زنی كه دیدم!
تلگرافی باش. فقط چیزی را بگو كه واقعاً ارزش گفتن داشته باشد. پرسش‌های غیرلازم نكن! زمان گران‌بهاست. فقط چیزهای خیلی لازم را بپرس. فقط چیزی را بپرس كه در زندگی تو تفاوتی ایجاد می‌كند.
هر حركتت را تماشا كن، زیرا همه‌چیز بازتاب می‌كند: طوری كه راه می‌روی، طوری كه می‌نشینی، طوری كه به مرشد نگاه می‌كنی، هر حركت كوچك نشانگر است. همه‌اش زبان است. بدن تو زبان خودش را دارد.
گاهی می‌بینم كه شخصی بسیار بانخوت به سوی من می‌آید و واژه‌هایی كه به‌ كار می‌برد، بسیار ادیبانه است. طوری راه می‌رود كه پر از نخوت است و این بسیار صادق‌تر از كلام اوست.
او از این آگاه نیست. كلامی كه به‌كار می‌برد، بسیار محترمانه و كاذب است. كلام او صادق نیست، زیرا با بدنش تنظیم نیست، بدن، كمتر از ذهن فریبكار است. تو با دهانت چیزی را می‌گویی و چشمانت كاملاً چیز دیگری را می‌گویند، داستانی دیگر است و چشمان تو از كلماتت، بیشتر صادق هستند.
تو چیزی می‌گویی، ولی لحن گفتن تو، بیشتر بیانگر و گوینده است تا واژه‌های تو. می‌توانی طوری آری بگویی كه «نه» معنی بدهد. می‌توانی چنان عاشقانه «نه» بگویی كه «آری» معنی دهد.
یادت باشد: كلام آن‌قدرها مهم نیست.
شنیده‌ام: مارك تواین بسیار بددهن بود و با این لحن، زنش را خشمگین می‌كرد. روزی زنش، فكری به ذهنش رسید، او را با طعمی از داروی خودش شفا بدهد. وقتی كه شوهرش سرگرم مطالعه بود، ناگهان بی‌خبر وارد شد و گفت: «تو چرا این ته سیگارهای لعنتی‌ات را در همه جای این خراب‌شده می‌ریزی»؟
مكثی كرد و سپس «تواین» سرش را بالا كرد و گفت: «عزیزم، شاید كلام را یاد گرفته باشی ولی هرگز لحن را نگرفته‌ای!»
و چیز واقعی همان لحن است.
تقریباً همه روز اتفاق می‌افتد: شخصی «بله» می‌گوید، ولی تمام وجودش می‌گوید: «نه». كدام را باور كنیم؟ كلام او را یا تمام وجودش را؟ و گاهی درست خلاف این است. شخصی می‌گوید: «نه، باگوان، نه». ولی تمام وجودش می‌گوید: «آری». حتی طوری كه نه می‌گوید، آن‌قدر عاشقانه است كه «نه» معنی نمی‌دهد، معنی منفی ندارد و گاهی می‌گویی «بله، خوب، بله» ولی «آری» تو گنگ و مرده است، واقعاً «نه» معنی می‌دهد.
نمی‌خواستی «آری» بگویی، تحت فشار چنین می‌گویی، بی‌‌معنی است.


لطیفه دوم
مردی كه چند پیاله بیشتر از ظرفیت خودش نوشیده بود از طبقه‌ سپنجم به خیابان پرت شد. به زودی جمعیت اطراف او را گرفت. سپس پلیسی آمد و راهش را از میان جمعیت باز كرد و پرسید: «اینجا چه خبر است؟»
مرد مست گفت: «نمی‌دانم من هم تازه رسیده‌ام!»
این موقعیتی است كه شما در آن هستید كه از جای ناشناخته سقوط كرده‌اید، ابداً نمی‌دانید از كجا آمده‌اید. اگر تو ندانی كه از كجا آمده‌‌ای، چگونه می‌توانی بدانی كه به كجا خواهی رفت؟ و با این وجود، هنوز هم فكر می‌كنی كه زندگی مقصدی بزرگ دارد؛ هنوز هم می‌پنداری كه زندگی تو پرمعناست. تو خودت را فریب می‌دهی.
تو هر آنچه را برای دانستن مورد نیاز است داری، ولی از آن استفاده نمی‌كنی، تو آلات موسیقی را داری، ولی آن را نمی‌نوازی پس موسیقی شنیده نمی‌شود. تو ظرفیت هوشیار شدن را داری كه بتوانی اسرار از كجا آمدن و به كجا رفتن و ماهیت اصلی تو را برملا كند، ولی آن را نكاویده‌ای. این نخستین كاری است كه هر انسان هوشمندی خواهد كرد.

لطیفه سوم
زوج جوانی كه به‌تازگی زندگی مشترك را شروع كرده بودند، شب مهتابی‌ای كنار هم روی نیمكت نشسته بودند. عطر گل‌ها و خلوت شب مهتابی طوری بود كه عشق را در قلب هر كسی برمی‌انگیخت. فریبرز رو به سیما كرد و گفت: «اگر تو كسی كه اكنون هستی نبودی، دوست‌داشتی كه باشی؟»
سیما گفت: «فریبرز، اگر من همین نبودم كه هستم، دلم می‌خواست گل سرخ زیبای آمریكایی باشم».
سپس سیما پرسش را بازگرداند و گفت: «تو اگر اینكه هستی نبودی، می‌خواستی كه باشی؟»
فریبرز گفت: «اگر من اینی نبودم كه هستم، می‌خواستم یك هشت‌پا باشم».
سیما گفت: «هشت‌پا چیست؟»
فریبرز گفت: «هشت‌پا نوعی ماهی، حیوان یا موجودی است كه هزار بازو دارد».
سیما گفت: «اگر تو هشت‌پا بودی و هزار بازو داشتی، با بازوهایت چه می‌كردی؟»
فریبرز گفت: «من با هر بازویم تو را صمیمانه می‌فشردم».
سیما گفت: «برو كنار! تو از همین دوتایی هم كه داری استفاده نمی‌كنی!»
این اوضاع بشریت است؛ تو از آنچه هم اكنون داری استفاده استفاده نمی‌كنی در حالی كه آنچه را كه مورد نیاز است داری. خداوند هرگز تو را نامجهز و آماده نشده به دنیا نفرستاده است. هر آنچه را كه برای ضرورت زندگی مورد نیاز است تأمین كرده؛ پیشاپیش تأمین شده است.
ما نمی‌دانیم چگونه درخواست كنیم
داستانی هست راجع به یك دزد در زمان‌های قدیم كه كت باشكوهی را دزدید. كت از بهترین پارچه درست شده بود و دكمه‌هایی از طلا و نقره داشت. وقتی كت را در بازار به یك بازرگان فروخت، پیش دوستانش برگشت. دوست نزدیكش از او پرسید كه كت را چند فروخته است.
پاسخش این بود: صد سكه نقره.
دوستش پرسید: «یعنی می‌خواهی بگویی فقط صد سكه نقره برای آن كت باشكوه گرفتی؟» دزد پرسید: «مگر از عدد صد بزرگ‌تر هم هست؟»
خیلی از ما نمی‌دانیم چه بخواهیم! یا نمی‌دانیم چه چیزهایی موجود در اختیارمان است چون هیچ‌وقت با آنها آن‌قدر آشنا نبوده‌ایم، یا آن‌قدر از خود دور افتاده‌ایم كه دیگر قادر نیستیم، نیازها و خواست‌های واقعی خود را درك كنیم. بعضی از ما به قدری كرخ و بی‌حس شده‌ایم كه از آرزوها و خواست‌های طبیعی خود بی‌خبریم. دیگر نمی‌دانیم چه می‌خواهیم! بیشتر ما نمی‌دانیم چطور بخواهیم. چه وقت و چه زمانی بخواهیم. ما نیاموختیم چطور نیازمان را بخواهیم. خیلی از ما یاد نگرفتیم علائم غیركلامی را كه مردم به سوی ما ارسال می‌كنند. از قبیل «من با تو هستم» یا «حالا نه» دریافت كنیم.
ترس همیشه از ناآگاهی سرچشمه می‌گیرد. رالف والدوامرسون می‌گوید: ما نمی‌دانیم چه چیزهایی حاضر، آماده و ممكن هستند.
اكثر ما نمی‌دانستیم كه می‌شود بدون پول اولیه خانه خرید، تا وقتی كه كتاب‌های رابرت آلن را خواندیم. نمی‌دانستیم كه می‌شود نرخ بهره‌ كمتری برای كارت‌های اعتباری تقاضا كرد، تا وقتی كه سخنرانی چارلز گیونز را نشنیده بودیم، نمی‌دانستیم كه می‌شود یك سرویس مجانی یا اتومبیل یا اتاقی ارزان‌تر در هتل درخواست كرد، تا وقتی كه یك نفر به ما گفت «می‌توانیم». اگر پدر و مادرمان به  ما یاد نداده بودند. و در مدرسه یاد نگرفته بودیم و نمونه‌اش را در زندگی ندیدیم. از كجا می‌توانستیم بدانیم؟
وقتی عادت كنید برای سیر كردن خود یك تكه نان بخورید، نمی‌دانید كه می‌توانید یك بشقاب رشته ‌فرنگی بخواهید. شما هیچ‌وقت یك بشقاب رشته فرنگی ندیده‌اید. حتی نمی‌دانید كه وجود دارد. بنابراین خواستن آن كاملاً دور از طبیعت شماست. یك روز یا یك نفر بشقاب رشته‌فرنگی را به شما نشان می‌دهد یا راجع به آن می‌خوانید یا از كسی می‌شنوید، تا بالاخره از وجود آن آگاه می‌شوید و دیگر فقط یك خیال نیست و بعد یواش‌یواش به خود می‌گویید: «آهای. من رشته ‌فرنگی می‌خواهم». دكتر باربارا‌دی آنجلیس نویسنده‌ كتاب «به كار گرفتن عشق مؤثر است» و «لحظات واقعی».
نمی‌دانیم كه واقعاً چه خواسته‌ای داریم و چه می‌خواهیم. اكثر ما از نیازها و خواست‌های واقعی خود بی‌خبریم، چون وقتی بچه بوده‌ایم به ما توجه نشده، ا را طرد كرده‌اند یا خجالت كشیده‌ایم آنها را بیان كنیم. ممكن است به دلیل مصرانه و مكرر بودن، از ما انتقاد شده باشد یا مسخره‌مان كرده باشند، بنابراین درخواست نكردن بیشتر به ما احساس امنیت می‌داد و كمتر ما را معذب می‌كرد. ما به سادگی خواست‌های‌مان را دفن كردیم.
بیان خواسته‌های‌ زمان كودكی‌مان شاید دردهای درمان نشده و نیازهای تحقق نیافته آن دوران باشد و در سال‌های بعد آشكار شود. ممكن است حتی به دلیل اینكه پسر یا دختر بوده‌ایم از ما بدشان می‌آمد و ممكن است برای انتقام گرفتن از كسی كه در گذشته آزارشان داده، فرافكنی كرده‌اند و ما را از چیزهایی محروم كرده باشند یا از انتقادهای همسایگان یا اقوام از «لوس بار آوردن» فرزندان‌شان، برای آسان‌گیری یا نرمش یا به دلیل چنین «شل و ول» بودن ترسیده‌اند، دلیلش هر چه باشد. اثر نهایی این است كه ما دیگر احساس نمی‌كردیم چه می‌خواهیم زیرا خیلی دردناك بود. آسان‌تر بود در كرخی، بی‌حسی و بی‌علاقگی فرو رویم. آنها عاقبت در جواب می‌گفتند: «امشب می‌خواهی چه كار كنی؟» جواب‌هایی از قبیل «نمی‌دانم» و «برایم فرقی نمی‌كند» می‌دهیم، وقتی از ما می‌پرسند چه می‌خواهید؟ دیگر نمی‌دانیم چه می‌خواهیم.

ما نمی‌دانیم چگونه بخواهیم
اكثر ما هیچ‌وقت سرمشق یا دستورالعملی برای درخواست كردن واضح و مستقیم در خانه نداشته‌ایم. اغلب مدارس، دروسی در زمینه‌ مهارت‌های ارتباطی ندارند كه به ما بیاموزد چطور درخواست‌هایی مؤثر نماییم. آنچه ما بارها و بارها دیده‌ایم نق‌زدن، نالیدن، گله‌كردن، شكوه و شكایت بوده است. ما درخواست‌های كنایه‌آمیز، همراه با ایما و اشاره و غیرواضح را دیده‌ایم. ولی ارتباط مستقیم در مورد احتیاجات، خواست‌ها و تمایلات‌مان نداشته‌ایم. اگر ما قبلاً این مهارت‌ها را ندیده باشیم، آموختن آنها و وارد كردن‌شان در زندگی‌مان بسیار مشكل است.
ران‌هالینك «كسی به من چیزی نگفته بود. پدرم در تمام عمرش چیزی از كسی نخواسته بود. هیچ‌وقت ندیدم او چیزی بخواهد. در خانه‌ ما چنین سرمشقی وجود نداشت. بنابراین با این‌گونه بزرگ شدم كه «مرد باید روی پای خودش بایستد».

هیچ نظری موجود نیست: