۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه

انسان فقیر - انسان غنی

انسانی که وابسته و خود باخته به اجتماع است - ونتیجتا وابسته به غالب های اجتماعی است - یک انسان بسیار فقیر و بسته و محدود است چرا که چیزهایی که جامع خاص او بر او عرضه می کند محدود است . و عوامل بیرونی یعنی قالب های اجتماعی و الگوها احساسات او را بر می انگیزند . و این احساسات موقتی است چرا که متناسب با تغییر الگوهای اجتماعی احساسات وابسته به آنها نیز تغییر می کنند . و عوامل محیطی یعنی جامعه القائات خود را به عنوان "هستی روانی" فرد به او تحمیل می کنند . مثلا چون امروز عید است من باید شاد باشم  .  چون امروز روز . روز "هوای پاک" است من از آلوده کردن محیط خودداری کنم ولی از فردا دوباره دستمال کاغذی را از شیشه ماشین به بیرون پراتاب می کنم . و یا چون روز نیکوکاریست احساسات نیکوکارانه به من غلبه کند و روز بعد دوبار به چپاول مردم بژردازم و ...
چرا حالت دائمی من انسان نباید -بدون وابستگی به عید و روز نیکو کاری- و ... در یک شادی و خیر  مستمر و بدون دلیل بیرونی جریان داشته باشد؟
انسان فقیر زندگی عادت گونه ای را در پیش می گیرد که پیرو قالب ها و الگوهای خاصی است و خود را به فتوکپی یا المثنی جامعه که مبتنی بر واقعیت و اصالت نیست تبدیل می کند و این فتوکپی دیگر نمی تواند "نو به نو رسیدن هستی " را تجربه کند و این تفکر غلط حاکم بر ذهن . افراد را در تیرگی توهم و جهل شدید فرو می برد و آنچه می تواند حرکت توهم آلود را از ذهن باز ستاند جز با آگاهی و اندیشه میسر نمی گردد که خود روز به روز نو شدن و تغییر و تحول و دگر گونی الگوهای اجتماعی و سنت شکنی را می طلبد -( از کوزه همان تراود که در اوست) -  اما انسان فقیر برای تبعیت از الگو ها و قالب ها و فتوکپی ها این توجیه نا موجه را بیان می کند که چون فلان سنت فلان سبک . فلان موسیقی . فلان لحجه و ... "مال خودمان" است باید آنرا حفظ کنم و این توجیه نا بخردانه ای است .
اگر زیبایی و سنت و مدل یا هر چیز دیگری مبتنی بر واقعیت اصالت و حقیقت است "مال خودمان" بی معناست چرا که حقیقت مال فرد یا جامعه خاصی نیست و آن الگویی که زیبایی و کمال در آن نیست حفاظت و دفاع از آن به صرف آنکه  "مال خودمان" است کار مفید و عاقلانه ای نیست و کلید رهایی از این وابستگی به غالب های اجتماعی برگشت به فردییت و اندیشه محوری فردی و آزاد اندیشی است . 
فی الحال یکی از مخربترین کیفیت های حاکم بر ذهن افراد فقیر  پذیرش همین قالب های اجتماعی است که خود را تسلیم القائات تحمیلی جامع می کند و تبدیل به فتوکپی و المثنی جامعه و القائات آن می گردد . به صورتی که وصله ای می گردد که به لباس کهنه الگوها و قالب ها و سنت ها و ارزش های جامعه خاص خود می چسبد و شادی و غم او و رنج و عزای او عید و باور های او و به طور کلی تمام تجلیات وجود او ماهیت فتوکپی را پیدا می کند  .
اکنون که فرد "هستی" و "شخصیت" خود را حقیر یا متشخص . بی کفایت یا با کفایت می پندارد در واقع با معیارها و الگو هایی که پدر و مادرش یا جامعه  به ذهنش القاء کرده است هستی خود را می سنجد پس "هستی" و "هویت" او در حقیقت فتوکپی چیزی است که مادرش هست - پدرش هست . 
و اکنون به راحتی به این نکته پی می بریم که - حاکمیت توهم بر ذهن - است که فرضا حقارت که چیزی نیست جز اندیشه ای که ذهن انسان  هم اکنون دارد آنرا می اندیشد و  نتیجتآ به خاطر این حس حقیر بودن خود را ملامت می کند و حسرت می خورد . در حالی که حقارتی در کار نیست و خالق آن اندیشه خود فرد است که آنها را در ذهن بافته و پرورش داده است و شبکه وسیعی از اضطراب و نگرانی را برای خود بوجود آورده است.
و دقیقا بر عکس سعادت و سرافکندگی در گرو اندیشه سعادت ساز است که از ذهن انسان نشعت گرفته و متراوش می شود و هر انسانی همان است و همانی می شود که می اندیشد نه آنچه که جامعه به او تحمیل می کند و نو به نو شدن و پیشرفت و ترقی حاصل تغییر و تحول است و هر تحولی از درون انسان به سمت پیشرفت و نو شدن ظهور می کند و این تغییر و تحول مستلزم شکستن غالب های اجتماعی و رسم و رسوم و سنت هاست .
با این اوصاف انسانی غنی است که حول محور اندیشه فردی خود پا در راه تغییر و تحول گذارده و هر روز نو به نو شود و اندیشه خود را به عرصه ضظور رساند.
 چشم داری تو . به چشم خود نگر                    منگر از چشم سفید بی هنر
گوش داری تو بگوش خود شنو                         گوش احمقان را چرا باشی گرو

هیچ نظری موجود نیست: