شنبه 29 خرداد ماه سال 1389

داستان روایتی است از زندگی یک سگ پیر به نام مستر بونز و البته صاحبش ویلی و...:
"اگر مستر بونز از نژاد مشخصی بود شاید در مسابقه روزانه سگ های خوشگل , صاحب پولداری تور می کرد, اما رفیق ویلی ملغمه ای از نژادها بود...و برای فضاحت قضیه از پوست پشمالویش خارخسک هایی هم بیرون زده بود, دهانش بوی بدی می داد و چشمانش هم همیشه خون گرفته بود. هیچ کس رغبت نمی کرد نجاتش دهد, به قول دارودسته بی خانمانها عاقبت کار ردخور نداشت..."
او به همراه صاحبش ویلی سالها دوره گردی کرده است. ویلی هنگامی که دانشجویی
جوان و معتاد بود با توجه به تاثیر مواد و زمینه های دیگر متعاقب یک شوک
به نوعی بیمار شیزوفرنیک تبدیل می شود. پس از آنکه یک روز پای تلویزیون از
طریق بابا نوئل به او الهام می شود شیوه زندگی خود را تغییر و تصمیم گرفت
که به کل کشور مسافرت کند و خود را وقف انتقال پیام کریسمس کند.
"مستر
بونز همه آرزویم این بود که دنیا را بهتر کنم...هر کاری توانستم کردم، اما
خب، گاهی هر کاری از دست آدم برمی آید، کافی نیست."او دوره گردی فقیر و
شیرین عقل است و البته به نویسندگی هم می پردازد و گاهی هم با فروش شعر
هایش امرار معاش می کند اما فلسفه خاص خود را دارد.
"
گاهی آدم از تعجب شاخ در می آورد یک کسی پیدا می شود و فکری دارد که تا به
حال به فکر هیچ کس دیگر خطور نکرده ... مثلا چمدان چرخ دار . چقدر طول
کشید تا اختراعش کنیم؟ سی هزار سال چمدان های مان را به زحمت حمل کردیم ،
عرق ریختیم و به خودمان فشار آوردیم و تنها چیزی که از آن نصیب مان شد درد
عضلانی ، کمر درد و خستگی مفرط بود. منظورم این است که چرخ داشتیم، مگر نه؟
این مرا گیج می کند چرا باید تا آخر قرن بیستم برای این یارو صبر کنیم تا
بتوانیم چیزی به این کم اهمیتی را ببینیم؟... مسئله آن طور که به نظر می
آید ساده نیست. فکر آدم تنبل است و اغلب برای مراقبت از خودمان آن قدر ها
هم بهتر از کرم های بی ارزش باغچه نیستیم."
ویلی
به همراه مستر بونز با پای پیاده مسافرت ها کرده اند و حالا ویلی سخت مریض
است و به نظر می رسد که روزهای آخر عمر خود را می گذراند. او دو آرزو
بیشتر ندارد یکی اینکه خانم سوانسون معلم ادبیات دوران دبیرستان خود را که
همیشه او را در امر نوشتن تشویق می کرد (به قول ویلی: "هیچ کس در زندگی
بدون وجود فردی که به او ایمان داشته باشد به جایی نمی رسد.") ,پیدا کند تا کلید صندوق اماناتی که دستنوشته هایش را در آن گذاشته است را به او بدهد.
"نوشته های آن صندوق همه چیزی بود که او به آن افتخار می کرد. اگر آن نوشته ها گم می شد مثل این بود که او هرگز وجود نداشته است"
و
دوم اینکه جای مناسبی برای مستر بونز بیابد. آنها پیاده به شهر بالتیمور
رفتند و در آنجا به دنبال آدرس خانم سوانسون می گردند اما در کنار خانه
ادگار آلن پو حال ویلی رو به وخامت می گذارد:
"نمی شه روی زندگی قیمت گذاشت و وقتی دم مرگ باشی هیچ قدرتی در جهان نمی تواند جلو آن را بگیرد"
مستر
بونز در کنار ویلی است و خاطرات و پندها و اندرزهای ویلی را در ذهنش مرور
می کند. او به ویلی ایمان دارد و مطابق گفته های او می داند که ویلی به
زودی به تیمبوکتو می رود:
"آدمها بعد از مرگشان به آنجا میرفتند. وقتی روح آدم از بدنش جدا میشود، جسمش را خاک میکنند و روحش به آن دنیا میرود. هفتههای گذشته ویلی مدام از این موضوع حرف میزد و حالا دیگر شک نداشت که سرای باقی وجود دارد. اسمش تیمبوکتو بود ...جایی که دنیا تمام میشود تیمبوکتو شروع میشود."
مستر بونز به زندگی بدون صاحبش فکر می کند و احساس می کند که با توجه به صحبت های ویلی وضعیت خوبی در انتظارش نیست:
"سر
هر خیابان یک رستوران چینی هست و اگر فکر می کنی وقتی از کنارشان رد می
شوی دهن شان آب نمی افتد باید بهت بگم که از خوراک خاور دوری ها هیچ چیز
سرت نمی شود."
اتفاقاتی
که در نیمه دوم برای مستر بونز به وقوع می پیوندد بعضاٌ موجب بروز شک نسبت
به افکار و رفتار ویلی در ذهن مستر بونز می گردد. او مطابق تز ویلی که یک
سگ تنها با یک سگ مرده فرقی ندارد به دنبال آن است که به گونه ای از تنهایی
درآید و به حیاتش ادامه دهد. در این راستا به نظرش می آید زندگی در رفاه
که ویلی همیشه با تمسخر از آن یاد می کرد زیاد هم چیز بدی نیست . اما
متعاقب آن از اینکه در خواب ویلی را می بیند که عصبانی است و به او طعنه می
زند که پی زندگی بورژوایی رفته و... دچار عذاب وجدان می شود. ولی در نهایت
تصمیم می گیرد به تیمبوکتو برود و به ویلی بپیوندد:
"بی تردید جانوران هم تیمبوکتوی خود را دارند, جنگلهای پهناوری که بدون ترس از شکارچی و تله می توانند در آن بگردند,
اما سگ با شیر و پلنگ فرق دارد و مخلوط کردن اهلی و غیر اهلی در آن دنیا
کار عاقلانه ای نیست. قوی ها ضعیفترها را می بلعند و بعد از مدت کوتاهی همه
سگ ها می میرند و آنها را به دنیای بعدی می فرستند, بعد بعد بعد , معنی چنین کاری چیست؟ اگر عدالتی در کار دنیا هست, اگر خدای سگ ها هم قدرت تصمیم گیری راجع به مخلوقاتش را دارد,
پس سگ که بهترین دوست آدم است بعد از اینکه هر دو ریق رحمت را سر کشیدند
کنار آدم می ماند... اما مگر می شود مطمئن بود که عدالت یا منطق در آن دنیا
تاثیری بیش از این دنیا دارد؟"
قسمتهای
پایانی داستان زیباست. به نظر می رسد که بیشتر از حد معمول داستان را
توضیح دادم ولی نگران نباشید این کتاب از آن تیپ داستانهایی نیست که دانستن
انتهای آن لطمه ای به لذت مطالعه آن وارد کند.
این جمله را هم از کتاب و بدون ارتباط به عنوان حسن ختام ذکر می کنم :
"داداش می خوای بدونی فلسفه زندگی یه سگ چیه؟ بهت می گم. فقط یک جمله است: اگه نمی تونی بخوریش یا ترتیبش رو بدی , بشاش روش."
اگر
ضمیر "ش" را به مملکتمان ارجاع دهیم می بینیم که این جمله خیلی غلطه چون
بعضی ها هم می خورند هم ترتیب می دهند و هم کار سوم را انجام می دهند!
پی
نوشت۱: این کتاب جزء لیست ۱۰۰۱ کتابیه که قبل از مرگ باید خواند که به نظر
من هم انتخاب خوبیه.راستی برای اینکه قبل از مرگمون این تعداد کتاب رو
بخونیم باید به مدت ۲۰ سال هفته ای یک کتاب بخونیم پس بجنبید بچه ها.
پی نوشت 2: این کتاب را خانم شهرزاد لولاچی ترجمه نموده و نشر افق آن را منتشر کرده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر